لبخند خدا

دختـــر ...
باید بگویم این متن رو بدون ِ غرض ورزی می نویسم ...
باید بگویم برای دختران ِ سرزمینم می نویسم ...
بدون بُخل
چشم هایم را می بندم  و هر چه دیده ام و شنیده ام می نویسم !
برای خودمان
برای دخترها
دختر را چگونه تعریف کنیم ؟
درباره ش چه بگوییم ؟
با چه خصوصیاتی بشناسیمشان ؟؟
نجابت ؟ مهر ؟ وفا ؟ ظرافت ؟ لطافت ؟
نمی دانم گویی هیچ یک از این کلمات حق ِ مطلب رو ادا نمی کنند ....
دخترم !
دختر ِ نازم !
آری با تواَم ....
تویی که وقتی به دنیا آمدی پدر برای دومین بار مآیوس شد ؛ ابروهایَش را در هم کشید ، یک نگاه سرسری به دخترک انداخت و تو را به مادر سپرد ..
مادر با بغضی به سنگینی ِ وقارش از شیره ی جانش به تو نوشاند ...
و تو با این نگاه سنگین رشد کردی ...
تویی که از فردای تولد پدر سعید صدایت می کرد و اطرافیان سیمین ....
تو برای پدر « دختر » نبودی .... پسر بودی ... همیشه موهایت پسرانه بود و گوشواره نداشتی ....
قربان ِ قدت ... چه سختی هایی کشیدی .... 

تویی که وقتی برادر کوچکت به دنیا اومد و مادر در رقابت با زن عمو جانت پیروز شد مظلوم تر شدی ... کمتر کسی تو را می دیدی ...
کم کم متوجه شدی که چرا بهترین ها مال برادرت است ... بهترین اسباب بازی ها ... قشنگ ترین لباس ها ... لذیذترین خوراکی ها ....
گاهی پدر به همراه برادر ببه تفریح می رفتند  ... برادر کوچکت  با زبان شیرینش از تفریحات و جگرهای خوشمزه ای که خورده بود می گفت ...
صدای پدر را از سالن شنیدی که ؛
_ مَرده ! باید تقویت بشه ...
آه دخترکم ... قربان ِ دلت ... تو در عوض چه بغض هایی رو نوش جان کردی ....

برای تو می نویسم ...
دخترکم به سن بلوغ رسیده است ...نمی داند درونش چه خبر است !
آن شب ، بعد از عروسی ِ دختر خاله ات یک حسی در تو به وجود آمد...نمی دانستی چیست ! حسی که قبلا تجربه اش نکردی ..... از نشستن اجتناب می کردی ... وقتی به خانه رسیدی یک به یک لباس هیت را درآوردی ، رنگت پرید ! با ترس خواهرت را صدا زدی ... گفتی چه دیده ای و او یک باره سیلی ِ محکمی به گوشت نواخت ...
یک شب ِ گوشَت پُر شد از اطلاعات ِ ریز و درشت که تا حد ِ زیادی ناآشنا بودند ... آن مقدار کم را هم مدیون ِ پچ پچ ِ های مدرسه بودی !
تو بعد از آن روز هفته ها سکوت می کردی و درد می کشیدی ...
قربانِ دلت ... چه درد هایی کشیده ای ...

دخترکم به آن ها گفته ام ...
گفته ام هر گاه کاری را درست انجام نمی دهی تو را « خاک بر سر » ، « احمق » ، « بی دست و پا » ... خطاب نکنند ! گفته ام همه ی این ها عقده می شود و بالاخره روزی از یک جایی بیرون می زند ...
ببخش ! غرور ِ زیبایت را پودر کرده اند ... تو باقی بمان !

از تو می گویم 
همان وقت ها که چنان نگاهت می کنند که انگار تو آن بازیگری هستی که آن مرد ِ درون  فیلم پر حرارت می بوسدش ...
_ تو نگاه نکن بی حیا !
برای برادرت دیدنش مجاز است ؛ و اما برای تو سرشار از شهوت و خواستن !!!!
و هزارن فکر احمقانه ی دیگر که ؛
_ دختر است ... هوایی می شود ! 

دخترکم ... می دانم !
می دانم گاهی حرف های زیبایی داری .... که بسیار کارسازند ...  اما به تو گفته اند در کار ِ بزرگ ترها دخالت نکنی ، حرف زیادی موقوف !
 اما ... تو ؛
دورت بگردم ، خودت را قشنگ نشان می دهی ؛ آنان انگشت به دهان ِ شعورت می شوند ...


دخترکم !
یاور ِ مادر در خانه ای ...
کمک حالَش هستی ...
از وظایف ِ تو  این است که سفره بیَندازی ... میز را آماده کنی ... بیاوری و در نهایت ببری ... وظیفه ی برادر جان هم خوردن و آشامیدن و مَرد شدن است !!


دخترکم ، کم کم بزرگ می شود ...
این را آینه ی اتاق هم به او متذکر می شود که دیگر بزرگ شده است ...
باید سنگین باشد ..
_ تو خیابون سرت پایین باشه ها !
در آینه خیره می شوی ...یک نگاهی به ابروهایت می اندازی ؛ لب های خوشگلت را با بی میلی کج می کنی .... آخر چه می شود یک ردیف از جنگل ِ ابروهایم را بردارم ؟
مادر می گوید :
_ آخه باید فرقی بین ِ دختر و زن باشه ، دخترهای امروزی خوب دُم درآوردن ؛ ذلیل شده ها !
و تو دائم در ذهنت کنکاش می کردی که چه عیبی دارد ؟ گناه است ؟
شرع است ؟
نه !
حرف ِ مردم ، عُرف ، آبرو ....
می گویند :
_ دختر فلانی خرابه ؛ دخترَم دخترای قدیم !
خراب دیگر چیست ؟ مگر ناقص است ؟ او که همیشه زیباست ...همیشه خوشبو و خوش لباس است ...
طفلک دخترانم ... چه می کِشند از حرف ِ مردم !!

دخترکم عاشق شد ...
عشق یا هوسَش را نمی دانم ...
مهم آن است که دل بست ، و عاشقانه هایش را نیز سرکوب کرد ...
بیچاره تو !
بیچاره دلت ....
گوش ِ تو از حرف های برادرت ، دوست دخترهای زیادش پُر است ... مادر لبخند می زند و می گوید :
_ بچه ن ...
و قربان صدقه ی گل پسرش می رود ..
اما تو همه ی عاشقانه های پاکت را سرکوب کرده ای ...
قربان ِ دلت نازنین ...

دخترکم !
در خیابان هم امنیت ندارد ...وای به آن روزی که روسری اَش  کمی عقب تر از حد ِ معمول باشد ... قطار ِ گوشه کنایه ها از پیر و جوان ؛ علی الخصوص پسران ِ آزاد سرازیر می شود ....
_ جوووون چه خوشگلی !
دخترکم امنیت ندارد ؛ می گویند خودش مقصر است ...
نه او آزاد است ...
خدا به اون قدرت داده است ...عقل و اختیار ... او مختار است به انتخاب دل خواهَش ... اما محکوم می شود ...
دخترم دائم در جنگ است ؛ جنگ با افکارش ... افکارشان !
خدا را سپاس که در این میان افکارت از میان هزاران تیر ِ نگاه ، شمشیر ِ کنایه و ضربه ی احساس جان ِ سالم به در برد و رشد کرد ...
بیچاره دخترم ... چقدر تاب می آورد .... 

دخترم بزرگ شد ... رشد کرد ...
درس خواند ، تلاش کرد و شاخ غول کنکور را شکست ...
دورت بگردم نازنین ... همیشه استواری ... اما ظرفیت نداری ... ظرفیت ِ دانشگاه را می گویم ... پسران ظرفیتشان گویی از تو بیشتر است ....
باز هم مقاومت کردی ...تلاش کردی ... سخت کار کردی و تبعیض ها را شکستی ...


دخترم وقت ِ آن رسیده که مهر بکاری و عشق درو کنی ...
اگر خواستگاران ِ زیادی داشتی برایت سر ودست می شکنند ... اما اگر عکسِ این قضیه شود .... می گویند :
_ وا ! دختره تو خونه مونده ..... لابد یه ایرادی داره دیگه ...
دخترکم باید چوب ِ نادانی های دیگران را بخورد ...
آه دخترم ... باز هم زنده ای ....
تو محکوم شده ای به انتخاب و عاشقانه هایت را دائم سرکوب کرده ای تا نبازی !
دل می دَهی به دلَش ... مردی که عاشقی بداند ... محبت را بفهمد ... دختر را تنها برای خودش بخواهد ...
مردت می شود .. پناهت ..
از او با نگاهت که حرف ها دارد می خواهی که « مـــَـــرد باشد » ؛ تنهایت نگذارد ...


در عجبم از او ...
هنوز زنده است و می زیَد ...
او که  قربانی تبعیض ها بوده است ، هنوز استوار است ...
پیروز شده است ...
سخت کار و تلاش کرده است ...
عقلش ... دلش ... فکرش رشد کرده اند ...

دخترم !
مادری را آموخته ای !
از کودکــــی ...
برای عروسک هایت ، ستاره ، سوسن و زیبا مادر بوده ای !
دوباره مـــــادر می شوی !
مادری که مهر می کارد ...عشق درو می کند ...
دخترک ، مادر می شود ....
اوست که عشق را در بند بند ِ وجود ِ فرزندانش می نشاند ...
دخترش ، پسرش ثمره ی عشقند
ثمره ی خوبی !
خوشا به حال ِ فرزندانش ...
عجب مــادری دارند <3 

/ 8 نظر / 10 بازدید
زینب جون

سلام عزیزم[ماچ] بی نهایت قشنگ بود . . . واقعا بعضی مواقع به دخترا ظلم میشه و ما فقط باید سکوت کنیم اما غمت نباشه قربون خدا برم بهشتشو زیر پای خودمون گذاشته[گل] فدای همه دخترای پاک و نننننننااااازززززز ایرانی[ماچ]

saman

سلام [گل][گل][گل] روز دختر رو به تو و همه ی دختر های خوب و پاک و نجیب این سرزمین تبریک می گم [هورا][هورا][هورا][هورا][دست][دست][دست][دست][دست][گل][گل][گل][گل][گل][گل] شرمنده که دیر اومدم [خجالت] درباره متن باید بگم که شاید در بخش هایی حق با تو باشه ولی این گفته ها بیشتر مربوط به زمان های گذشته میشه نه اینکه الان هیچی از این تعصب ها و اشتباه ها نباشه ... نه ... ولی در حال حاضر خیلی از این چیزایی که گفتی تغییر کرده و کاملا برعکس شده لااقل من تو نزدیکان خودم می بینم خانواده هایی رو که هم دختر دارند و هم پسر ولی دختر ها بیشتر مورد توجه قرار می گیرن گذشته از همه ی این حرفا ... چرا تو هفته ی کرامت و تو این روزای شاد باید این حرفا گفته بشه میشه بپرسم چرا این متن رو نوشتی ؟؟؟ نه اینکه بخوام اعتراض کنم ... بیشتر تعجب کردم!؟!!

saman

واسه اون نسلی که تو میگی ... آره ... درسته خودم از نزدیک شاهدش بودم ولی حالا چرا همه ی دخترا رو متحد کردی مگه جنگه همه ی این مشکلات که گفتی (که الان خیلی کم شده) رو میشه با گفتگوی کاملا آرام و مسالمت آمیز حل کرد [نیشخند]

saman

همین عقاید فمنیستی خشک باعث عدم پیشرفت میشه هاا [نیشخند]

saman

اصلا منطق فمنیستیت تو لوزالمعدم اصلا میدونی چیه ... من خودم طرفدار سرسخت پیشرفت بانوان هستم مصداق بیارم : یکی از آرزو های من اینه که رانندگی شما خانوما متحول بشه [نیشخند] شوخی کردم در کل حق با شماست ... منم بعد تایپ دستامو میبرم بالا ... خوبه

saman

آره خب ... کاملا حل شده س منم که گفتم شوخی بود ولی خب مشکلات زیاده هااااا ... جای بحث داره ... شدید

آشنا

عالی.......

مریم

دوباره لذت بردم...