16 صفر

اشک ریختن های مظلومانه اَم نتوانسته خالی اَم کند ...
اشک همیشه آدم را سبک می کند ؛ وقتی خسته ای ، گریه یک راه ِ خوب محسوب می شود ... وقتی که تنهایی و به گریه چنگ می زنی که باشد و همراهی اَت کند ؛ گریه مهربانانه می نشیند در کنارت و دوستانه سَرو رویت را نوازش می کند ! و پا به پای تو می بارد ! اصلا هر چقدر مرور می کنم نمی توانم هضمش کنم ! قابل ِ هضم نیست ... 
نمی دانم چرا از « کاه » ، « کوه » ساخته اند ... ؟!
نمی دانم !
آخر حرفی نبود !
پیاده روی ِ امروزمان هم از دغدغه اَم نکاست و بیشتر سردرگُمم کرد ...
دائم افکار عجیب و غریب ، بی سرو ته در ذهنم این سو و آن سو می روند ! دخترکی را که امروز در بوفه دیدم و خیلی گرم سلام کرد و « خانوم ِ صدا قشنگ » خطابم کرد ! مات و مبهوت سلام دادم و با خودم گفتم « باز کجا کنترلتو از دست دادی ، زدی زیر آواز سهیلا ؟! »
« نشناختی ؟ » 
« نه ! »
« اون روز ... واسمون خوندی ! سمیرا بود ... آرزو ! راستی تو نمی شناسی اونارو ! اما من تو رو  به خاطر ِ صدات خوب می شناسم  »
لبخند می زنم و به خاطر ِ لطف و محبتش تشکر می کنم و کلی با ذهنم درگیر می شوم تا به یاد بیاورم کی و کجا زده ام زیر آواز ؟!!!!
آواز همیشه اُمید را در من زنده می کند ... خیلی حس ِ خوبی است که همه چیز را نادیده بگیری و بزنی زیر آآآآآآآواز .... 
و بخوانی از شجریانِ عــزیزت ، همای ، همایون ، ناظری ، شیدا و خودت !
آری !
آواز خالی اَم می کند ... امشب حتما می خوانم ....
در را که باز می کنم ... مادرم می گوید امروز 16 صفر است ! متعجب می شوم ! آخر هر سال 16 صفر را به یاد داشتم و امکان نداشت فراموش کنم ! 16 صفر ِ 1413 قمری را !
آنقدر درگیر شده ام که فراموش کرده ام امسال بگویم : « امروز به روایتی تولدمه ! »
صدای مادرم از آشپزخانه می آید که خاطرات ِ روز زایمانش ، روز ِ به دنیا آمدنم را برای صدمین بار تعریف می کند !
می گوید : « دکتر گفت ای بابا ! هنوز که نشسته »  و تأکیید می کند بچه های نشسته باهوشند ! دوباره صدایش به گوشم می رسد ! « ساعت ِ 30 : 5 رفتم اتاق ِ عمل ! اون موقع ساعت ها جدید بودن ؛ گُل ِ تابستون ... غروب بود ؛ نزدیک ِ اربعین ! » و من به این فکر می کنم مادر همیشه همه چیز را خوب و دقیق بدون ذره ای اینور آنور به یاد دارد ! حتی لهجه ی دکترش را به خوبی به یاد دارد ! چه رسد به آنکه نوزادش ، ته تغاری اَش ؛ لُپ گُلی و سفید بوده و عین ِ برگ ِ گُل لطیف و ملایم ! و شاید به همین دلیل باشد که اسمش را گذاشتند « سهیلا » !! می گوید : « واقعا اسمت برازندته ! » 
و من در دل می گویم : « کاش نبود !! » 
امروز به روایتی تولدم است ... تولد ! اما من بسیار دلتنگم و اگر صادقانه بگویم « دلگیر » و دائم می گویم من مستحقش نبودم ! این جوابم نبود ...  برای منی که اصلا به دنبال ِ جواب نبودم ... پاسخی این چنین رُک و راست در شأنم نبود ! پاسخی به سان ِ سیلی ِ سُرخ ! من جواب نمی خواستم ! من پاسخ نمی خواستم ... اصلا پرسش و پاسخی در کار نبود که منتظر جوابش باشم ... 
هیچ چیز نبود ؛ هیچ چیز ... تنها یک توجه ِ « خاص و شیرین » !
همین !
من مستحق ِ این دهان کجی ها نبودم ! این کنایه ها ! این سردی ها ...
دلگیرتر می شوم اگر ناجوانمردانه غرورم بشکند ، اگر فکرهای کذایی ، در سرشان جولان دهد .... دلگیرتر می شوم ! 
امروز تولدم است و دلگیرم !
تولد همیشه نقطه ی آغاز است .... اما من به فکر آغازی دیگرم !
فکر ِ اینکه دیگر این دل را « مُهر و موم » کنم تا هوس ِ توجه خاص و شیرین را با خودش به گور ببرد ... آخر خوب جوابش را داده اند ... مُزدش را ... مُزد صداقت و پاکی اَش ! به اینکه دیگر « لیاقت » می خواهد این « شیرینی های خاص » ! به اینکه شاید لایقش نبودی !
اما « دل » ... این دل ِ بیمار این « آغاز ها » را نمی خواهد !
حتی اگر از او متنفر باشی و هزار فکر ناشایست و « ناعادلانه » درباره اش کنی !
این « دل » صـــادقانه و پــــــــــــاک « دوستت دارد » !

/ 4 نظر / 18 بازدید
زینب که تو عشقشی

سهیلای عزیزم کیه که قدر بدونه.......تو که نخواستی بفهمه...بدونه اینکه تو بخوای فهمید!پس این کار از اختیار تو خارج بوده و خواست خدا بوده.......سهی من تو اینقدر خوبی که هرکسی لیاقت تورو نداره....شاید این اتفاقاتی که ازش ناراحت شدی به خاطر خودت بوده.......راستی تولد به روایتیت مبااااااااااارک[ماچ]خیلی برام عزیزی[قلب][گل]

پری وش

سلام خوب هستید؟ چیییی شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کم پیدایید یا گاهی پیدا؟

Mohammad

ziyad be etefaghayi ke miyofte fekr nakun.and tavaloodat mofalak bashe[گل][گل][گل]

گلسا

سلااام.اول اینکه خیلی زیبا نوشتی خیلی........ بعد اینکه سلی ناراحت شدم غمگینی.ذهنم مشغول شد[نگران] سلی عالی شده نوشته هات.واقعا به سادگی نمیشه ازش گذشت... دوست نویسنده ی خودم