چشم هایش

بهار در بند بند وجود توست .... ؛
آن زمان که چشم در چشمم قافیه می بازی
در ژرفای نگاهت هـــــزاران الماس ؛ رقص و کرشمه به راه می اندازند
و بزمی به پا می کنند که همه نور است و سرور ...
چشمانت روشن تر از هر نوریست ...
که در سو به سویش آینده ای روشن را می شود خواند
آه
برق چشمانِ مستت یکســــــر بندِ دلم را می نوازد....
راستی تو چه مهربانی
تو در  عشق گوی از من ربوده ای ...
و همه را خلاصه کرده ای در آن جفت چشم مشتاقت ....
بهار همان نگاه گرم توست
همان بارش شکوفه ی آغوشت
آن جا که نسیم خنک بهاری از لبانت می وزد
و نوبرانه ی بهار چه شیرین و دلبرانه از لبانت می چکد ...
که در تنگاتنگش هرم نفس هامان خط بطلانیست بر هر سوز و سرمایی !
بهار همان عطر بهار نارنج وجودمان است
که سلطانی را به غرش وا می دارد ،
می شود این بهار مرا به نوبرانه ای میهمان کنی ؟
من از بی بهاری خسته ام
جانا ....!!
بهاری ام کن ... 

/ 5 نظر / 44 بازدید
زيرزمينيا

مطالبت واقعا عاليه خيلي باحاشون حال کردم همرو خوندم ... دوست داشتي يه نگاه هم به سايت من بکن دمت گرم [قلب][قلب]

سعید

سلام خوبی ممنون که اومدی امیدوارم عیدم بهت خوش گذشته باشه[گل][گل]

یاسر

سلام خدا قوت خوبی شما؟ ی سری هم به ما بزن لطفا موفق باشین

یاسر

سلام خوبی شما ؟ خدا قوت وب خوبی دارید همین که خودتون مینویسید عالیه. موفق باشین.