5 دی

امروز پُر از حرفم !
پُر از فکرم ....
حتی میگرن هم مانع ِ افکارم نشده ؛ مانع ِ نوشتن ! در حدی که « دل مشغولی هایم » را کادو پیچ کرده ام ؛ گذاشته ام روی میز .... پاهایم رو سوق داده ام به سمت صندلی ِ روبه رو ؛ و بی قـــــــــید می اندیشم ....
به همین سادگی !
به اینکه بعضی چیزها در عین سادگی و کوچکی ، بسیار بزرگ و پیچیده اَند !
نه برای همه !
بلکه تنها برای « خودت » برای تو ! برای تو که نمی دانی مهلت ِ تحویل ِ کتاب های ، کتاب خانه ی دانشگاه چند روز است ... در حالی که پای ِ ثابت ِ کتابخانه ای !!! وقتی که به برگه ی آخر کتاب خیره می شوم ! مُردد می مانم چه تاریخی را حک کنم ؟
که ناگاه کتابدار به دادم می رسد و می گوید !
15 دی .....
جای نامم خالی است .... باز فراموشی ِ دیگر ... با اقتدار می نویسم ... ساوری ! و بالاخره برگه را تحویل می دهم و می آیم بیرون ... کیف ِ سنگینم را به سختی حمل می کنم .... و غرق در فکر می شوم !
چند بار تکرار شده ؟
چند بار من بی تفاوت از کنارش عبور کرده ام ....
چند روز مهلت دارم ؟
ده روز ؟
دوازده روز ؟
آنقدر غرق ِ در دنیای خودت شده ای که بی خیالی عادتت شده .... آنقدر به درونت خیره شده ای ... که از دنیای بیرونت غافل شده ای ! تاب نمی آوری نگاه های خارج از دنیایت را .... نمی بینی ساده ترین ها را .... وقت آن فرا رسیده که دغدغه هایم را برایش ارسال کنم ... با پُست ِ پیشتاز راهی آسمانش کردم ...
« خداوند » حتما از دیدنش خرسند می شود !
آخر تنها پناه ِ من اوست ... 

/ 0 نظر / 7 بازدید