خوش آمدی ...

تو هم به سان هر پاییزی که به جانم گذشته بی وفا بوده ای ...
پاییز رفت ...
و من چشم به راه مانده ام ....
و غمزه بازی دامن کشانش را چه سرد نظاره گرم ....
داغ آذر چنان دلم را به آتش کشاند که سرمای هیچ زمستانی آب بر آتشش نیست ...
چه سخت است که سوز زمستان بر گداز زاری ام می افزاید و می افزاید و می افزاید...
آه ...
خسته ام از تکرار...
از چرخش هزاران حرف مگو درون ذهن سرکشم ...
از تکرار هر صبوری ...
از تکرار انتظارِ زااااااار 
از نبودت که نفس را به جان می آورد که بیاید بلکه حیاتم دهی ...
 چه یلدایی ؟!
چه شوقی که دلم چون دانه های انار خون است ...
چه تفالی که فالم در نبودت نیک نخواهد شد ...
این را بدان ....
با تو نیکو بُود حالِ من ... جانِ من ... نان ِ من ...
پاییز جان ...
خوش آمدی اما برگ ریزانت بدون اون خوش نبود ...
پاییز به سلامت ...
وعده یمان باشد سالی دگر ....
شاید ...شاید ... 

/ 3 نظر / 24 بازدید
توت فرنگی

دوست قدیمی و عزیز ممنون به من سر زدی دوست جان موفق و موید باشی [قلب]

جعفر

چه یلدایی ؟! چه شوقی که دلم چون دانه های انار خون است ... چه تفالی که فالم در نبودت نیک نخواهد شد ... سهیـــــــــــلا :) عاشقانه هایت مستدام دوست عزیزم [گل]

یاسر

سلام خدای پاییز فصل قشنگ خداست خیلی قشنگ و جالب هست موفق باشین