یاد من باشد تنها هستم ، ماه بالای سر تنهایی است

از وجود او لبریزی و سرشار ؛ از همه ی احساس خوبِ آرامش
هزاران بلور شوق را می توان ز چشمانت به چنگ آورد و به دل آویخت
دل آویز دلم تماشای جفت چشم مشتاقت است ...
تماشای شادمانه های شیرین چشمانت که راه هر یاسی را سد می کند ....
مشتاقانه به شیوایی چنگ زدی به دلم .... و پر شد ز نوای خوش چنگ ِ چشمانت...
می توان به پا کرد از صدایت شیدایی عظیمی را
و بر افروخت از تنگنای کلامت واژه های داغِ مردادی گون را که سمفونی آرامش است
سمفونی نهم نه ؛ بلکه سمفونی بی نهـــــایت آرامش ....
مرداد همه شور است و سرور
که تو جزیی از مردادی
و من نیز بسته به تو
وای از عطر تنت که وازه ها را بی قرار کرده
بند بند وجودت همه بهــــار است و نای نفس های تو همه نسیم اردی بهشت ...
جــــــــــــانه دلم
بر من بنگر ؛ چشم در چشمم ، که نظر بازی کنم رو به آسمان
بر من ببار که همچون باران بهاری همه ســــر طراواتی
بر من بتاب که چون آفتاب پاییزی غنج می دهی دلم را 
بر من بوز که چون بید مجنون شیدایم کنی
بر ساحلم قدم بگذار موّاج و خروشان پهلو گیر
بر من بنواز که به سازِ دلت سماعی راه بیندازیم
رقص کنیم و بگردیم به ساز دل ِ کوکت جانا
خواست ، خواست ِ تو 
و رنگ رنگ تو
و جان جان ِ من
آه
مستم می کنی زین همه شور 
و بغل بغل شیدایی
و دریا دریا آرامش
و جـــــان تا جانم را عشق
تو سراسر موهبتی از سوی خدا
مشهودی در هر نظر برای این دلِ تب دار
تو جزیی از اویی 
و او پناهگاهیست به وسعت بی کرانش برای لحظه لحظه هایمان
زیر سایه اش
در یدِ قدرتش
تا همیشــــه شــــاد و شاد و شاد
آمین 

 

بهاری شدنت مبارک آرامشم
      همسرت سهیلا

 

+ تاريخ پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٤ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

و چه خوشبختم
همه ی روز و شب و حالِ دلــــــــــم
ز حضور رخ تو زیبا است
....


+ خدایا هزاران بـــار شکر .... 

 

+ تاريخ سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٤ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

بهار در بند بند وجود توست .... ؛
آن زمان که چشم در چشمم قافیه می بازی
در ژرفای نگاهت هـــــزاران الماس ؛ رقص و کرشمه به راه می اندازند
و بزمی به پا می کنند که همه نور است و سرور ...
چشمانت روشن تر از هر نوریست ...
که در سو به سویش آینده ای روشن را می شود خواند
آه
برق چشمانِ مستت یکســــــر بندِ دلم را می نوازد....
راستی تو چه مهربانی
تو در  عشق گوی از من ربوده ای ...
و همه را خلاصه کرده ای در آن جفت چشم مشتاقت ....
بهار همان نگاه گرم توست
همان بارش شکوفه ی آغوشت
آن جا که نسیم خنک بهاری از لبانت می وزد
و نوبرانه ی بهار چه شیرین و دلبرانه از لبانت می چکد ...
که در تنگاتنگش هرم نفس هامان خط بطلانیست بر هر سوز و سرمایی !
بهار همان عطر بهار نارنج وجودمان است
که سلطانی را به غرش وا می دارد ،
می شود این بهار مرا به نوبرانه ای میهمان کنی ؟
من از بی بهاری خسته ام
جانا ....!!
بهاری ام کن ... 

+ تاريخ شنبه ۸ فروردین ۱۳٩٤ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

در برابر آن همه جفا به خدای خود سوگند دم نزدم
وعده ی ای ندارم با تو
با هر که از دل نداند وعده ای ندارم
تو بودی که دل را بی آبرو کردی
من با خدای خود نزدیک .... . و هر که را نزدیکیست نیکی سزد ...
مگر می شود کار بنده با خدا نیفتاد ؟
مگر می شود روزی نرسد که خدا را بانگ نکنی ؟؟؟
روزی ک کارت به آسمان کشید
آن زمان که نگاهت به بالا افتاد ؛
خدا نیز با تو سخن خواهد گفت ...
بنشین ...
خدا برایت از لحظه لحظه هایم خواهد گفت .... 
آری !
من ؛ بنده ی همان خدا وعده ای ندارم با تو !!
چشم در چشم خدا شدی شرم نکن !
تو با گستاخی تمام خیره سرانه دل شکستی...
دل در قاموس مهرِ تو جایگاهی ندارد ...
راستی؟! 
می دانی مجازات دل شکستن چه خواهد بود؟ 

+ تاريخ جمعه ٢٢ اسفند ۱۳٩۳ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

و امان از بهمنی که آوار شد بر دلم
و طوفانی شد بر باور وجودِ تو ....
امان از انتظار مادرانه ام که رج به رج دلِ تنگ می بافت ...
و نطفه ی بی قراری را پرورش می داد  
امان از دلی که بی دل شد و سکوت میهمان ناخوانده اش!!
امان از این هوا که بد به آمدنت مشتاق بود ؛
و پاییز و زمستانی که به انتظار گذشت ...
امان از تو و فریب هایت 
امان از بازی گرفتن بازیه روزگار تو که خوب بازی دادن را آموخته ای ...

و امــــا ...
قسم به زمزمه ی بهار و حال خوشش ... و بهانه ی شکوفه ها برای گشایششان
قسم به نسیم خنک بهاری...
این روزها بعد طوفان حضورت حالم خوش است ...
خوش و بهاری !
طوفانت را رهسپار آسمانِ آبیِ خودت کن ...
اینجا
هوای آسمانم صافِ صاف است ... 

+ تاريخ یکشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۳ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

دخترکم سه بهار را از سر گذراندی...

و همچنان باغ من اسیر چنگال دژخیم زمستان است... 

روزهای سردی است ...

هوای زمستان با شال و کلاهی گرم می شود

من هوای دلم را می گویم که یخبندان است... 

اما هر کلاهی که بر سرم می گذارم تنهایی ام رنگ نمی بازد...

دلم سرد است...

دلم تا اوج باغ ''او'' همه درد است...

دلم با غصه هم رنگ است...

دلم خون است... 

همه جانم شده چشم و همی چشم و همی چشم.... 

به سان ابر بارانی همه رگباری از اشک ... 

بُود دیدار او جزو محالات... 

دلم خوش می شود با احتمالات...

چه تلخ و دردناک است قصه ی هجر 

برای من که یارم را ندیدم از سر مهر

دلم سرد است

و دستانش همان گرمای وحشیست

برای قلب پر دردم دوای دردمندیست

دلم سرد و یخ  از هر انتظاری

و دایم حال من در بی قراریست،

و انتظار و انتظار

بیا

فنجان چایت را در تراس رو به باغم، گذاشته ام... 

چای تازه دم... 

با هر اوجِ طپش قلبم ، چایت داغ می شود

داغِ داغ...

مثل حضورت،

مثل نفس هایت

مثل بوسه هایت

بیا بنوش چای قند پهلوایی پهلوی من ،  با حبه ای عشق...

بیا و به ناز قدم هایت زمستانم را بهار و باغم را رونق باش.....

بیا... 

اینجا پر از با تو بودن است...

پر از حرف های مگو با تو....

پر از تو... 

 

 

+ وبلاگ عزیزم سه ساله شد،سه سالگی اش مبارکــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پناهگاهی به وسعت خدای بزرگ دارم <3

+ تاريخ پنجشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۳ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

تنها دمی نشستن بر سر سجاده ی عشقت...

آرامشی است بی انتها... 

لذتی است بی منتها

نگاهت خط بطلانیست بر همه ی دلواپسی هایم.... 

خوشا به حال آنان که ثانیه به ثانیه در قلب و روح و جانشان آمیخته ای.... 

پناهگاهی به وسعت خدای بزرگ دارم....  <3

+ تاريخ دوشنبه ۸ دی ۱۳٩۳ساعت ٦:٠۳ ‎ق.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

وقتی که رفتی همه ی بود و نبود ِ مرا ز من ربودی !
همه ی « دلم » را بار کردی و رهسپار دلی دیگر شدی ...
از آن روز که چشم باز کردم و نبودت پتکی بود بر شیشه ی آرامشم ، همه چیز رفت...
عاشقانه هایم پر کشیدند ...
آواز در گلویم سد شد ...
نبودت چنگ نواخت بر قلب سرکشم ...من با ساز بی کسی رقصیدم ....
رج به رج بغض را بر دل بافتم ...
بغض روی بغض گذاشتم و دم نزدم ...
و سکوت
سکوت
سکوت
سکوووووووووووووت
و زجر
محصول قلب پُر دردم شد ...
بی انصافیست ...
تو بردی حتی ، همه ی « بهانه » هایم را ...
آه از تو !!!
تو دیگر چرا ؟!
چه بهانه تو را بود برای سفر از دلِ دلگیرم ؟!
دوست نداشتنم دال ِ بر همه ی سردی هایت بود ...
تنها و بی بهانه نشسته ام و منحنی قلبم با هر یادت فرود می آید ...
برای زندگی
برای عشق
برای حیات
بهانه می خواستم ...
کاش بهانه ام بودی ...
کاش ....
آری !
بی بهانه گذر کردن چه آسان است ...
چه سهل است آن زمان که پا گذاشتی بر همه ی « دوست داشتن » هایم ...
رونق از همه جا پر کشیده و من بال بال می زنم برای لانه ای از آرامش ...
برایم نمانده حتی « رمقی » بعدِ تو ..... 
خسته است جانم ، جانم !!! ...
تک تک واژه ها چشم و گوش بستند ....
دگر جانی برایم نمانده است که گوش سپارم ؛
چشم بیفکنم
بر
بازار داغ دلبری ات ....
سکوت می کنم ...
« شور » مرا ربودی و برایم هیچ نگذاشتی ...
هیچ ...
جانم خسته است ...
مرا یارای نفس کشیدن نیست ....
بعد ِ تو کم است نفس برای من ...
هوای عاشقی پس است برای من
بیا ...
بیا « بهانه ام » باش .... 

+ تاريخ جمعه ٥ دی ۱۳٩۳ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

تو هم به سان هر پاییزی که به جانم گذشته بی وفا بوده ای ...
پاییز رفت ...
و من چشم به راه مانده ام ....
و غمزه بازی دامن کشانش را چه سرد نظاره گرم ....
داغ آذر چنان دلم را به آتش کشاند که سرمای هیچ زمستانی آب بر آتشش نیست ...
چه سخت است که سوز زمستان بر گداز زاری ام می افزاید و می افزاید و می افزاید...
آه ...
خسته ام از تکرار...
از چرخش هزاران حرف مگو درون ذهن سرکشم ...
از تکرار هر صبوری ...
از تکرار انتظارِ زااااااار 
از نبودت که نفس را به جان می آورد که بیاید بلکه حیاتم دهی ...
 چه یلدایی ؟!
چه شوقی که دلم چون دانه های انار خون است ...
چه تفالی که فالم در نبودت نیک نخواهد شد ...
این را بدان ....
با تو نیکو بُود حالِ من ... جانِ من ... نان ِ من ...
پاییز جان ...
خوش آمدی اما برگ ریزانت بدون اون خوش نبود ...
پاییز به سلامت ...
وعده یمان باشد سالی دگر ....
شاید ...شاید ... 

+ تاريخ یکشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩۳ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

و چقـــــــــــدر این بی قراری ها تلخ است ...
سخت است ...
به بازی گرفته اند این نفس ِ زار را ....
این بی قراری هایی که با جانم عجین شده جانانه 
این بی قراری ها که کـــــــــــِـــش می آیندُ سر سوداگری دارند ...
و این زمان که بی قراری ها جملگی سد شده اند و راه گلویم را بسته اند ...
مُشتی بغض ...
و مُشت مُشت ترس ، شالوده یشان است ...
سازش کنید که چون مرغان ِ بال بسته در پی ِ پروازم ...
سازش کنید که آرامش روزهاست از این دل رخت بر بسته ...
و این انتظار که پایانش نمی دانم چیست ؟
دیدار تو ؟
بغض می کنم و نبودت را درون وجودم می بلعم ... 
دردناک است ...
درد تا جان ِ استخوانم پیش می رود ....
بیا ...
بیا و قرارم باش ...
تو آنقـــدر شیرینی که قرار بودن را خوب آموخته ای ...
تو آنقدر خوبی که حضورت قرار است ...
 کجایی ؟
کیستی که این دل را اینگونه بی قرار ساخته ای ؟
کدامین زمین وامدار گام های با صلابت توست...؟!
کدامین چشم ها را با نظری فروزان می کنی ؟
کدامین گوش ها را با صدای روانت می نوازی ؟
بیا صلابت من باش ...
چشمان من را فروغ باش و بنواز وجودم را ...
اینجا ...
کسی
به اندازه ی سال های دور
بی قرارت است .... 

+ تاريخ چهارشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۳ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

قربان است و یقینم را به قربانگاه می برم ...
همچون همیشه تنهای تنها
بی حضور « یاری » !
اما سرشار از فکر یار ...
اینکه من باشم و « تو » .... ؟! باشی یا نباشی ... قصه ی تلخی است ...
آنقـــدر قیمت داری که یقینم با « تو » قیمت گرفت و قدرتمند شد ...
حال اما ...
مرا به شاید ها فرا می خوانی ...
میعاد « شاید ها » آنجا که می خواهمت عزاست ...
و آنجا که نمی خواهی ام جشن است
امان از شاید ها که نمی گذارند میهمان خلوتم باشی ...
شاید روزی مرا بخواهی !
آه حتی خیالش نیز شیرین است ...
و شاید به وصالت نرسم ؛ عزاست و ماتم
قربان است قربانت گردم ...
بگذار هلهله کنیم !
شاد باشیم ...
به شاید ها ، اما و اگر ها نیندیشیم !
یقین را به قربانگاه ببریم ، خدا آنجاست ...
همچون همیشه حضور دارد ، برخلاف تو !!!
صدایش می زنم ....
می گوید : جانم ؟! آمدی ! خوش آمدی !
بیا دست در دستم بگذار ...
دلتنگت بودم ...
می گویم : دست ؟!
دست بگذارم ؟!!
تمام من از آن توست مهربانم ... مرا به آغوشت بسپار ... خسته ام مهربانم ! 
مرا به آغوش می کِشد ... تمام سازه ی غصه ها به یک باره فرو ریخت ...
نگاهم می کند ... سر را پایین می اندازم ؟!
قلبم را نشانه می گیرد ؛ می گوید : من اینجا هستم ...  
با تو ... لحظه به لحظه ! ثانیه به ثانیه ! نفس به نفس ....
مبادا ترس را به قلبت راه دهی ! هر آن جا که من باشم همه یکسر زیبایی است ؛
می گوید : ان الله اشتری من المومنین انفسهم و اموالهم ... خریدارت منم ! مبادا ارزان بفروشی ...
شنیدنش همانا و سیل اشکم همان ...
می بارم از شوق ...
می بارم آنقـــــــــــدر که به قیمتِ تو ایمان دارم !
می بارم آنقدر که تو را می خواهم از خدا ... تو که خوبِ منی !
همچنان در آغوشش هق هق می زنم و او با نگاهش نگرانم است ...
باور داری که خدا نگرانم است ؟!
من او را می بینم که نگران ، لحظه به لحظه نوشیدن غمم را نظاره گر است ...
به خودش قسم با حال من عجین است حالش ؛ بس که دلدار رحیمی است ....
از بی مهری ات چه باک ؟! با من مهربان باش که خدا نگران من است ...

می گویم : مهربانم یقینم را به قربانگاه آورده ام ... معرفتم عطا کن ...
بگذار قربانی کنم این « تردید ها را »
بگذار در سایه ی امنیت دمی بیاسایم ... بگذار شادی ام پیوسته باشد ...
حال که « قربان » است مرا به ایمان ِ یقینش برسان ...
یقین را در این عید ارزانی ام بدار ....
یقینی شیرین ... 
شیرین و دلفریب ...
که نوید بوی یار باشد ...
می گوید : عزیزکم ... در آغوشم بیاسا ... بر من توکل کن ...
خواهد شد ... خواهد شد ...
روزی که چندان دور نیست خواهد آمد که عرش را با خنده هایت بلرزانی ...
می گویم : رب العالمینی رحمان و رحیمم 

 

 

+ عیدتون مبارک و سرشار از یادِ خــــــــــــــدا :)

 

+ تاريخ شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

پنجره ی دلم از زمان که اُردی « بهشت » بود با تو ؛ تا به حال گشوده است ..
گفتی پنجره را باز بگذار ؛
خواهم آمد ...
تو چنان نسیم خنک اردیبهشت به مهر رسیدی
اما از پنجره ی دلم گذر نکردی !
پاییز اما از پس پرده ی دلم پاور چین پاورچین به رقص درآمد ...
به استقبالش رفتم ...
دامنش عشوه گرانه این سو و آن سو می خرامید ؛
نفس در سینه ام حبس شد ...
نسیم پاییزی بوی تو را می دهد ...
« مهر » نشان از تو دارد و من گوش به زنگ روزهایم ، که بیایی
« مهرِ » من باش 
پاییز رقص کُنان به پیش می رود 
بیمناکم از زمانی که نپاید و داغ سوزان آذر بر دلم بنشیند ...
آن گاه نفس هیچ زمستانی خنکای وجودم نخواهد شد ...
تو همچون هوای صبحگاه اردیبهشت ُمهر دلنوازی ...
دستانم غریب است و دستانت وطن
غربت بی تو بودن است ...
نباشی غریبم !
بیا ..
بیا جانِ دلم ... 
پاییز آمده است ...

+ تاريخ یکشنبه ٦ مهر ۱۳٩۳ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

به تو مدیونم !
به آن روزهایِ ابری ات که حالم با تو بارانی است ...
من با تو دلم پذیرای تازگی شد ...
جانی دوباره به جان شد ...
زنده شدم ...
 باران برای دل شاعرم واژه ی کمی نیست ...
بزرگ و شکوهمند است ..
می لرزاند بند بندِ وجودم را وقتی که می بارد این آسمان ِ فراخ ...
ببار ...ببار بر این کویر تشنه ی تنها ...
باران نگاهم مادامی است تازه ام می کند
و من شاعرانه از دلم می سُرایم این شورِ جاودان را ...
به تو مدیونم ....
اما ..
تو نیز در عین بدهکاری ام به من نیز مدیونی !
تو هم بدهکاری ...
بدهکار آن پرسه ها ...
عشق بازی ها ...
هواهای دو نفره ات ..
پاییز برای عاشقان بهار است و برای بی کَسان زمستانی سرد ...
شاید این پاییز بهار شوم ..
شاید ...
کسی چه می داند ؟!

 

پاییز مبارک :)

+ تاريخ شنبه ٥ مهر ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

همچون شب تـــار ، گیتی برایم سیاه شد
امشب که غم میهمـــان نگاهــــــم شد 

سخت بودُ تلخ بود این بی کَسی
یارب چه شد که این شب سیاه شد ؟

مرغ نغمه خوان بالَــکش شکست
آواز نخواند ُ آشیانـــش خراب شد

همچون انار که دانه دانه دلبــری کند
مرغ نغمه خوان دلش دانه دانه خون شد ، تباه شد 

دانه های دل تکه پاره به هر سو روان
رو به سوی این و آن دلـــم به راه شد

خزانــیُ سرد است ، دل های بشکسته
باغ من پذیرای پاییز پُـــر رمز و راز شد

سخن ها مـــگو ؛ آرزوها سیــــاه
امید با من غریبه ای نا به کار شـــد

واژه واژه اشک می سُرایم ز دل
یارب این شب به بلندای قصیده ی هزار شد

کوتاه کنم این درد گفتنی نبـــود
سوز و گداز بس کن این شب تمام شد

فردا بُود روز دیگری برای پر زدن
حالی چه باک بالت خراب شد ؟ 

برخیز دردِ خود تو خود دوا کنی
مرغ نغمه خوان بخوان ، این شب تمام شد 

 

+ همین حالا ...

+ تاريخ جمعه ٢۸ شهریور ۱۳٩۳ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

و چشم هایم سال هاست می بینند و دم نمی زنند ...

هزاران حرف ِ مگو در آبگیر نگاهم کرشمه بازی می کنند ...

هزاران بار طوفانی می شود این نگاه ...

هزاران انتظار را بغض می کند ....

می بلعد ....

به جانم می نشیند ...

اما

اما

آرامشش برقرار ... 

سایه ی « او » سال هاست بر این جان دلبری می کند ...

تا او هست .... ؛

آرامشم برقرار ....

+ تاريخ شنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

عشق دارویی است پُر خاصیت ... !
بسیار قوی و نیرومند ...
تنها با نگاهی از سر « عشق » ؛
تازه می شوم ...
و همگان را به سمفونی خنده های مادرنشانِ تو دعوت می کنم ...
و با نگاهی از سر بی نگاهی ، خُرد می شوم
و کهنه
و فرسوده...
عشق سراسر زایندگی و تولد است ...
سراسر شورُ شوق ...
سراسر تازگی ...
عشق آن است که تو باشی ...
من باشم
« ما » باشیم ؛
عشق آن است حالمان خوب باشد ...
و در پناهِ یکدیگر « تازه » شویم ...
عیدِ من آنجاست که بنگری ام ...
بنگــــــــــر !!
همه ی اقتدارم به پایت فرو خواهد ریخت ...
فرو می ریزم از عظمتِ نگاهت
و تولدی دیگــــــــــــر در راه است !
تو تمام ِ من خواهی شد تمنــــای دلم ..
تمــــــــــاشایم کن ....




++ عاشقان عیدتون مبارک :)
+ تاريخ سه‌شنبه ٧ امرداد ۱۳٩۳ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

سلام مهربونم

اومدم یکم باهات حرف بزنم ...
اومدم احیا کنم حرفایی که توی دلم ِ ...
حتما که نباید شب قدر قرآن به سر گرفت
حتما نباید زاری کرد
حتما نباید زاری کرد که خدا نگات کنه ؛ باهات حرف بزنه ، دردتُ دوا کنه
حتما که نباید نماز خوند
حتما که نباید دعا خوند
وقتی که تو از دلم با خبری خدای من
همین چهار خط شب قدرم می شه
همین که بشینم پای سجاده م
توی تاریک اتاقم با تو خلوت کنم...باهات حرف بزنم
و فقط به تــــــــــــــــــــو فکر کنم
و فکر کنم ...
یادمه یه بحثی با یه دوست خیلی خوبی داشتم که می گفت انگار خدا نمازو برای تمرکز به بنده هاش سفارش کرده 
اینکه سر نماز حواسم شیش دنگ به تو باشه قبول کن کار سختیه
اینکه به اطراف نگاه نکنم ...
صداهارو نشنوم ...
به فکر لحظه ی بعدم نباشم ...
به اینکه قراره چی بخورم ؟ چی بپوشم ؟

بــــاید فقط و فقط به تو فکر کنم
اون وقت قدرت لایزالت خود به خود بهم جون می ده
اینکه هستی ...
اینکه می بینی ...
هوامو داری....
امشب به تو فکر کردم ....
تمرکز کردم
و در مقابل تقدیرم فکرای خوب کردم
فکرای خیلی قشنگ ... اون چیزایی که از دلُ جونم می خوام
انرژی های تمام مثبت
به این فکر کردم که چی می خوام ...
اینکه تو چی برای من می خوای ....

واضح ِ !
تو همیشه برای من خوبی خواستی ...
همیشه برام « خیر » خواستی
اما این من بودم که گاهی ازت « شر » خواستم ...
مقصر من نیستم .... تو خیلی بزرگی و به اندازه ی بزرگی ِ تو من از درک ِ حکمتت عاجزم !
من نمی دونم چی برام خوبه ... چی برام بده ؟
برای همین  یه وقتایی به زوووووووووووووووووور ازت یه چیزی می خوام که واسم خوب نیست :)
تو هم می گی بس کُن سهیل ... برات خوب نیستا ... به دردت نمی خوره ....
منم پامو می کوبم زمین می گم :
می خوام ! می خوام !
این موقع ها میای دستی روی سرم می کشی ...نازم می کنی ... اما من انقـــــــــــــدر غرق ِ خواستَمم که نمی بینمت ... لمست نمی کنم ....
انقــــــــــــــــدر اصرار می کنم
انقــــــــــــــــــــــــدر پافشاری می کنم که خودم می رم سراغ راه ِ کج !
امشب اومدم برای هزارمین بار ازت بخوام اون موقعی که لج می کنم ... به حرفم گوش نده !!
واسم اخم کن ...
می دونم دلت نمیاد ... تو خیلی مهربونی .... خیلی ؛ انقدر که همیشه به ما مشتاقیُ ما به تو محتاج .... 
خلاصه که هر چی تو بگی خدا جونم ... با هر حالی که دوست داری ...
فقط منو لحظه ای به خودم واگذار نکن !
من بدون ِ تو هیـــــــــــــــــچم ...
همیشه گفتمو می گم که تو بغل توام ....
برای همین همیشه به جای دو جفت رد پا توی جاده ی زندگیم یه جفت می بینم ....
اونم قدم های توست ... یادِ تو ...
خدایا !
یه وقتایی اگه خاکستری می شم ...
اگه گریه می کنم ...
اگه ناراحتم ...
اگه غر می زنمو گلایه می کنم
می دونی که تو دلم هیچی نیست .... می دونی که تهِ دلم چی می گذره ...
خب من حرفامو به تو نگم به کی بگم ؟ هان ؟
تو که سنگ صبورمی ...
تو که تنها کسی بودی که وقتِ « نیاز » کنارم نشستی ...
به اندازه ی مهربونیت گوشِ شنوا می شی
و سکوتــــــــــــــِ مطلق ...
سکوت می کنی تا من بگم ....
می شنوی من چی می خوام ...
منتظری تموم شه تا اجابت کنی ....
منم انقــــــــــــــــدر گفتمو می گم که خودم خسته می شم ؛ اما تو نه !
مثل اون روز ؟
یادته ؟
اصن چون خدای منی می گم ...
دلــــــــــــــــــــم می خواد می گم ...

خدا جونم !
تو از تک تک ِ خواسته های من
علایق ِ من
نگرانی های من
دغدغه هام
دل مشغولی هام
شادیام
ناراحتیام
خنده هام
گریه هام 
همه و همه با خبــــری
تو می دونی چیارو دوست دارم ....
چه آدمایی رو دوست دارم
چه حالی دارم
چه حالی می خوام
تو داننده ی نهانُ آشکاری :)
تو حال ِ منو می فهمی ....
می دونی « گذشته م » چی بوده
« حالم » چطوره
و برای « آینده » چی می خوام
تو منو می فهمــــــــــــــــــــــی
و برای همین امشبم باز اومدم تا پایه های توکلی رو که بهت دارمو محکم تر کنم
اومدم بگم بازم من در راه زندگیم تلاش می کنم ...

و تو با حکمتُ مصلحتت هوامو داشته باش !

یه چیز دیگه ؛
وقتایی که تو بهم نزدیکیُ من ازت دور می شم یه جوری روشنم کن که هستی !
یادآوری کن ...
من بنده ام ... جایزالخطام ....
تو بزرگی
تو رحیمی
تو مهربونی
تو ...
می دونم همین که داشته باشمت ...
همین که به یادت باشم
همین که نگاهم کنی و بهم لبخند بزنی برام تهِ خوشبختیه...
می دونم !
منو تو انقـــــــــدر رفیقیم که خواسته های منو اجابت می کنی ;)

جز خوبی ازت ندیدم ....
هر چیزی که به نظرم تلخ اومد ؛ شیرینیشو بعدا بهم چشوندی .... 
من راضی ام ...
از زندگیم
از خودم
...
راضی ام به رضای تو .....

شب قدر یعنی اینکه بدونم تو کنارم هستی ...
و به کسانی که می شناسمشون بگم که خدا هست ...
 واقعا تا خدا هست چرا باید غصه بخوریم ؟!
چرا ؟
خدایی که می گه اگه بدونید چقدر دوستتون دارم در دم جون می دین..
در دم ؟!
دیگه حرفی برای گفتن می مونه ؟
آخه چرا باید از همچین خدای مهربونی ترسید ؟!!!!!
خدایی که انقــــــــــــــــــدر بنده هاشو دوست داره و هوادارشون ِ ؟!!!

خدایا !
اگه بد کردم 
بدی کردم
ناراحتت کردم
ناراحتشون کردم
ببخش و کمک کن ببخشَن ...
می دونی که چقدر دوستت داریم ...
حتی اگه فراموش کنیم بگیم دوستت داریم ، توی قلبمون همیشه نور ِ تو روشن ِ ....
تو از حالمون باخبری ...
حالمون رو زیبا کن ...

قدرِ من اینطوری قیمت گرفت ....
قدرِ من تقدیریِ که تو به زیبایی رقم می زنی ؛ همیشه !
همیشه 
و همیشه ....



« سهیلا ساوری »

+ تاريخ یکشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

حال نگاه ِتو ...
حال ِ صدایت ...
حالت ...
به حال ِ « دلم » ربط دارد !
گر بخندی ؛ می خندد ..
گر زاری کنی ؛ زار می زند ...
این تمام ِ « من » است ...
خوش باشی ، خوشم ...
نا خوش باشی ، ناخوشم ...
ببین مرا با همه ی پیچیدگی هایم چه « ساده » گردانیدی ؟!
چه ساده خوشی ام در کنارت قوت می گیرد و چه ساده رنگ می بازد از خم ِ ابروانت ...
من نیز گوش به زنگ قرار ِ « فراموشی » بودم !
نیک می دانستم عشق بیاید خویشتن از خویش می رُبایم !
دگر خویشتنی نخواهد ماند ...
دگر « مَنی » باقی نخواهد بود که « مَنیّت » کند !
« ما » می شویم ...
ما !
ترسم از روزی که نباشی پیشم خویشتنم ....
کنارم باش !
سخن گوی ....
مرا به من باز گردان که بخوانم حال ِ دلت را !
می خواهم بیامیزم در تو !
قدری با نگاهت ، با صدایت نوازشم کن ... تکانم ده !
بگذار من ِ ته نشین قلبت در تو حل شوم تا « حلَش » کنیم !
با هم و بی خویشتن !
در هم شویم از شوری که در ذهن ِ تو جاریست ...
و برای هم طوفان ِ این « جام ِ»  زندگی را آرامش بخشیم !
 

+ تاريخ چهارشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

عاشقانه هــــایم « درد » نداشته اند !
عاشقی نچشیده اند ...
« جان » نداشته اند !
یه مُشت حروف ُ هجا بودند که بی جان یکدگر را در آغوش می کشیدند و رها می کردند ...
عاشقانه هایم نفس نداشتند ...
اما « انتظار » را عاشقانه هایم هر روز در گوشم نجوا می کردند ...
انتظار را خوب می دانستند ..
هر روز به رسم دیروزش چشم انتظار آمدنت بودم بند ِ دلم ...
چشم انتظار که بیای و بهاری اَم کنی !
و آمدی !
من به پاس قدم هایت باریدم ...
اشک روشنی بخش راهَت بود ...
و تو آمدی !
و « گــــــــــــــلستان » شد ،
« بهار » برای من تنها « غایت » است ...
تو که هم پای بهاری ؛ بهاری ام کن !
تو که هم پای شکوفه ها لبخند می زنی بخندانم !
تو که هم پای سبزی ، طراوت را به خانه ام بیاور ...
تو که هم پای بهار جان بخشی ، مرا جانی دوباره ببخشای ...
آمدنت برای من یُمن و برکت داشت و این خجستگی را همگان در چشمانم خواندند...
آمدنت برای من قرصی عشق آورد !
جامی از شور ...
و قدری دلواپسی ...
آغوشی لبریز از « دوست داشتن »
و یک سفره ی گسترده « امــــید » !!!
این بود توشه ی دخترکی خسته !
آمدی و من بار سفر بستم ...
از هر چه غیر توست دل کندم که دل ِ بی قرارم را « قرار » باشی ....
آمدی و راهی ام کردی به بهشتی که تنها مساحت ِ آغوش ِ توست ...
به یاد داری ؟!
گفته بودم با تو هر جا « بهشت » است ...
گفته بودم بند بند ِ وجودت بوی بهشت را می دهد  ...
گفته بودم تو سراسر بهشتی ...
نفَست بهشت است
لبانت ...
چشمانت...
دستانت ...
آغوشت ..
گفته بودم ؟!
آه جـــــــــــانا !
بهشتی ام کن ...
من به غیر منتظره ها خو نکرده ام !
آمدی !
و شیرین ترین غیر منتظره گشتی
آمدنت برایم بغل بغل خنده آورد و نشاط ...
برایم کوهی از آرامشی...
بگذار در هوس امنیت ِ وجودت دمی بیاسایَم ...
تو آمدی و من ِ خسته ، خستگی را از تن در کردم ...
و جامه ی عشق بر لحظه های عریان ِ « تنهایی » پوشاندم ...
همیشه این گونه است ؟؟!
همیشه این گونه سخاوتمندی ؟!
هر جا که گام برداری به سرایش را سوغات می بری ؟
حال که من را جان بخشیده ای !
عاشقانه هایم را با نفس ِ فرح بخشت زنده گردانیدی !
حال می خواهی بروی ؟
زین پس کدام دل را وامدار کلامت می کنی ؟
کدامین سو را می نگری برکت افشانی می کنی ؟
خوشا به حال آنان که بهشتی چون تو دارند..
جانم !
سخاوت در تو چنان شکوفاست که سبزی اش از چشمانت چکه چکه سرازیر است
بیا و با باران ِ اشکم سیرابش کن ...
بیا و به حال این دل ؛ چُنان گذشته ،
سخی باش ...
که من خساست را در تو هیچ گاه ندیده ام !
سخی باش بر من ...
سخی ...
 

+ تاريخ دوشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

برای از تو گفتن فقط اشک یاری ام می کند
می دانی آخر بسیار سخت است که پُر باشی ُ خالی نگردی ....
حرف ها در دلم خانه کرده ...
مانده اند !
پوسیده اند گوشه ی این دل و با هر وزش ِ یادت مرا دیوانه می کنند ...
تازه می شوند ....
تازه می شوند و به غلیان وادارم می کنند ...
حتی تو که عزیز ِ دلم بودی از پچ پچ ِ های قلبم با عقلم آگاهی نداشتی ...
حتی تو که آمدی تا آرامم کنی ...
آمدی که « محرم » این دل شوی ...
آمدی که تنهایی ام را به دوش بکشی و برایم بغل بغل « عشق » هدیه آوری ...
آمدی و تمامی ِ این معادله ی همه مجهول را برهم زدی !
چه بی وفایی ...
چه بی مقدارم کردی و قدر این دل ِ پاک را ندانستی ...
چه تلخ آمدی و مرا « تنها تر » از همه ی روزهایی که بر من گذشته بود کردی ....
آن روزی که آمدی را خوب به یاد دارم !
بی قرار بودم ...
چشم انتظار به جاده ...
جاده طویل بود و صبر ِ من اندک ...
این دوری جان به لبم کرده بود ...
این فراق مرا « شیدا » کرده بود ...
همین که آمدی همه ی دلتنگی ها را ، همه ی عشق و احساسم را به پایت ریختم ...
تنها برای « تو » بود !
سال ها در کنج این دل چون شیشه ای در بغل ِ سنگ با ظرافت مراقبشان بودم ...
تا روزی که بیایی ...
و همه ی مرا ...
همه ی دلتنگیَم ...
همه ی عشقم ،
همه ی انتظارم را به آغوش بکشی ...
گناه ِ من چه بود ؟!
اینکه دوستت داشتم ؟!
اینکه آمدنت را قدر دانستم و به انتظار آمدنت پاکی پیشه کردم ...
اینکه امید داشتم که می آیی ...
آمدی !
راه این جاده ی طویل را خوب می دانستی ...
آمد و شد می کردی و مرا جان به لب !
تو هم مثل من بی قرار بودی ...
که پا به این جاده گذاشتی !
تو به آن سو !
من به این سو ....
چه آسان از من گذشتی ...
منی که سال ها پای این جاده چشم به راهت بودم ...
من که شب را به اُمید صبح ِ آمدنت و صبح را به دیدار ِ شب ِ نگاهت سَر کردم !
حرف ها مَگو شدند بعد ِ رفتنت ...
ماندگارند در دلم و هر لحظه آتش به جانم می اندازند ...
آه از تو که سراسر بی وفایی ...
آه از تو که هیچگاه مرا به صرف نوشیدن ِ چشمانت دعوت نکردی ...
آه ..
آه !
از این قلب ِ پاک گریختی ....
چرا که گناهش « پاکی بود » !!!
روزگاری است که پاکی « گناه » است ...
جانم !
کاش تو نیز به سان ِ من !
به این « گناه » می آلودی .... 

+ تاريخ پنجشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

 

باغ ِ من اسیر چنگال ِ دژخیم زمستان است ...
هر گاه سوز سرما استخوان های بی جان باغم را در هم می شکند
هر لحظه تاریکی ِ شب بیمناکم می کند ...
باغ من زمستانی است
لرز لرزان و نا امید به هر سو می نگرم که دست یاری رسد !
که یاری شوم ؛ سیاهی مطلق جاریست ...
سال هاست که کسی حتی از سرای این باغ گذر نکرده ...
سال هاست که به خنده ای در ختان باغ گرم نشده اند
سال هاست که نومیدانه نظاره گر این باغم
که حتی دستی برای یاری اش نمی شتابد
باغکم چه اسف بار از رونق افتاده
روزها از پی هم می گذرند
به آسمان می نگرم ....
با طمأنینه می نگرد و مرا با نگاهش به صبر وا می دارد
و آنقدر اطمینان در نگاهش موج می زند که لب به شکایت باز نمی کنم ...
تنها و تنها منتظرم که انتظار حسی است تلخ و بی پایان
روزها از پس هم گذشت ... و من تنها نظاره گر بودم به فراسوی باغ ...
ناگهان
در یک سحر گاه
سایه ای خرامان دیدم
چه آرام گام بر می داشت
گویی کوله باری از آرامش را بر دوش داشت...
وای !
مرا دید ...
چَشم در چَشم !
به نگـــــــــاهم رسید !!!!!!!
به نگــــــــاهش رسیدم ....
و یک آن بهار در من زنده شد ...
نفس ِ بهار در من دمیده شد ...
از « عشق » لایزالش در من و او دمید و عاشق شدیم !
فریاد برآوردم !
بهار آمد ...
بهار آمد ... 
بهار عاشقی آمــــــــــــــد ... 
آمدی و چه دلربا دلبری کردی و من دل را با جان به دستان ِ سخاوتمندت نهادم ...
دلبرم ! تو به تنهایی عین بهاری ...
تو باشی من به یمن آمدنت هفت سین ِ دل را پهن می کنم ...
سلام ِ تو !
سکوت ِ پر از خنده ات ...
سودای عشقــت !
ستبری آغوش ِ امنت ...
سرم بر شانه ات
سایه ی تو بر دلم ...
و سر انجام ِ من و تو ؛ مــــــــــــــــــا !
تو شگون ِ هر لحظه ی منی ...
تو باشی من به یمن آمدنت قرآن را باز می کنم و برای روزهای خوبمان تلاوت می کنم ...
تو باشی سبزم ... تو باشی بهارم ... 
تو باشی خدای من حالم را به بهترین حال می رساند ...
به خودش قسم که بودن در کنارت بهترین ِ بهترین هاست ...
تو شکفتی و آمدی و باغ تنهایی ام را با دستان پر سخاوت مردانه ات بهار کردی
این روزها نجوای دلم «بهار » است ...
چرا که حال ِ دلم با تو فقط بهااااار است
اینجا
آنجا
هر جـــــــــــا پر از عطر توست
پر از یادت سرکش و مهربانت که چه خوب می آید و خنده را میهمان نگـــاهم می کند
اینجا پر از عطر توست
پر از هوس آغوش امنت ...
پر از آسایش نگاه گرمت ....
پر از یاد شکوهمندت ...
یاد بهارانه ی تو
با تو چهار فصل سال ، زمستان هم که باشد ؛ دلم بهاریست ...باغکم بهار است
هر لحظه و هر ثانیه بهار میهمان دل ماست ...
هر نفست بوی بهار را می دهد ...
بوی شکوفه ی بهار نارنج !
به سان همان شکوفه ها وجودت مرا مست می کند ...
و می دانی که تو برای باغ زردم چه موهبتی هستی ؟!
سپاس خدایمان را که تو را بر جاده ی زندگی ام گسیل داد ...
و تو آمدی و وامدار عشق لایزال خداوندی ؛
مرا بهار کردی ...
بهارم !
عمرم !
جاودانگی از توست ...
سبزم کن !
بگذار این عشق ثمر بخش باشد ...
بگذار این بودنت پا برجا باشد و هر عصر از میوه ی عشقمان در این باغ چینش کنیم و سیب سرخ ِ عشقمان را نوبرانه به آنان که عاشقی نمی دانند تعارف کنیم !
بیا آنقدر عاشق باشیم که خدا نیز از نبودت برای من ؛ و نبودم برای تو شرمسار شود !
بیا وصالمان را جاودانه کنیم که من بی تو و تو بی من پوچی است و تباهی ...
یارآ !
بهارم !؟
سبزم کن ...
 

+ این متن رو به خاطر ِ قلب های دوستان ِ عاشقم نوشتم ؛
تقدیم به دوستان ِ عاشقم ...
تقدیم به عاشقان که حال دل هاشان با عشق بهاری است ...
تقدیم به آنان که عاشق نیستند و دل هاشان در انتظار « بهـــار » است !
خدای مهربانم !
سبزمان کن ....

++ هر روزتان بهاری !
امیدوارم هر لحظه نگاه ِ پُر از مهر ِ خداوند را نظاره گر باشید که بهترین برای همه ی ماست !
نوروزتان خجسته ؛ شاد باشید ... 

 

+ تاريخ یکشنبه ۳ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

بی وقفه می بارد این باران ِ نگاه ...
بر بند بند ِ این رابطه !
که هر چه ببارم پاک نمی شود !
آه ...
بگذار دست در دست ِ هم باشیم !
بگذار دل به دل ِ هم نهیم و از روح بگوییم که « جسم » ناپاکی را به دنبال دارد ..
آمدنت آسمانم را برآشفت ُ آن آسمان آبی به تیرگی گرایید ...
ابری شد !
وای از لحظه ی درنگت !
بودنت آسمان را بارانی
و ماندنت چه غوغایی به پا کرده !!
نگاه ِ آسمانم طوفانی گشت ...
سیاه گشت ...
تیره و تار
و من لرزان به دنبال« جان پناه »...
آه که جان پناهی امن تر از بازوانت نبود ...
امن تر از آغوش ِ ستبر ِ مردانه ات ...
و من این خیال ِ واهی را در سر پروراندم که آغوش ِ تو امن خواهد بود ...
یار فریبکارم !
بگذار از دل بگوییم ... از روح بگوییم ...
بگذار برایت عاشقانه هایم را بسُرایم ...غصه ها را برایت آواز سر دهم ...
بگذار چشم در چشم ِ هم ؛ نفس به نفس شویم !
بگذار یکی شویم در هم ...
بگذار با هم شویم که ابرها به سان من بی قرارند ...
بیا سامانشان ده ... !!
بیا یک به یک کنار هم گذارشان تا ولوله به پا نکنند ....
تا من را _ معشوق ِ تنهایت را _  بیمناک این رابطه نکنند ..
یارک ِ فریبکارم !
بیا با فریب های دل ربایت این آسمان را نیز « فریب » ده ...
آرام گیرد که آرامش را چه بی رحمانه از من ِ تنها ستانده !
بیا و مرا تنها مگذار ...
دلربایم ؟!
نبودنت عقل را « گلستان » و دل را « خزان » گردانیده ..
« بی دلی » بهـــــــــــــار است
و « دلی » بودن باغ ِ بی برگیست که بهاری به فروردینش نمی آید !
بیا آنقدر پاک باش که به قداست روحت بهار هر لحظه میهمان ِ نگاهم باشد !
بیا آنقدر پاک باش که آبستن پاکی شوم و « مهربانی » بزایم ...
بیا که « ثمر » بخش شود این عشق !
بیا که من سخت در تب فراق ِ مهربانی می سوزم ! 

+ تاريخ پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

پُــــر از حـــرفم . . .
باران ِ نگـــاهم یاری اَم رسان تا بشوید آنچه را که در دلــــم خانه کـــرده . . . 

+ تاريخ پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

دخترکـــم دو ساله شد ....
نمی دانم دخترم چگونه زاده شد ؟
و من چگونه مادر شدم ...
دخترم زاده شد تا به سان مادر « تنـــها » شود ...
وای بر من که بر تنهایی های دنیا افزودم...
وای بر من که « شاعرانه » تو را از بند ِ بند ِ وجودم زادم ...
وای بر من که فرداهـــا اگر دخترکانی تنهایی دخترم را ببیند
آبستن تنهایی و غم خواهند شد ...
و از دل ِ آنان « دخترکانی » هم بازی دخترم می شوند ...
عزیز ِ مادر !
تو آمدی و به جان ِ از دست رفته ام « جانــــــی » دوباره بخشیدی ....
آمدی و مرا با نفَست زنده گردانیدی ...
جان ِ مادر !
برایت نگرانم !
برایت که بعد ِ من چگونه تنها تر می شوی ...
برایت از « قضاوت ها » و « کجی فهمی » هایشان نگرانم !
برای ِ تو که بندی ِ به دلم ....
وااااای تــــــــــو ....
تو حاصل ِ هزاران بغض ِ فروخورده ای ... 
تو در آنی آنقدر شکوفا گشتی که مادر انگشت حیرت به دندان گزید
تو را با هزاران هزار ، جام ِ سرشـــــــار از احساس پروراندم..
تو هم به سان مادر که « مست ِ همیشه هوشیار » است ؛ ننوشیده مَستی ...
ننوشیده مستی می کنی ...
طرب به پا می کنی ...
و سماعی را به راه می اندازی !
تو هم به سان مادر چشمانت « مخمور » است ؛
و آرامش را می توان در آبگیر ِ نگاهت « به دام انداخت »
و برداشت ...
بُـــــرد برای خود !
مُروارید های نگاه را چه دل انگیز « صید » می کنی ...
تو از چشمـــــانم نوشیدی ...
بالــنده شدی ...
تو نظاره کردی ، آنچه که مادر نظاره گــر بود ...
دَم نزن !
سکوت کن !
بنگــــر و سُکوت کُن که به اندازه ی قرن ها « تــــلخ » و گزنده است ....
می دانم که مثل ِ مادر ، هزاران راز را در سینه ات  به « حبس ِ اَبـــد » محکوم کرده ای ؛
حتی اگر وسعتِ دلت به اندازه ی مُشت گِره کرده ات باشد ...
هزاران راز و نیاز ِ زیبا و نازیبا درون ِ تو می زیَــد ...
دیدنی ها را دیدی ؟!
آه ...
آتش به جانم می کِشاند 
آتش به جانت می کِشاند مادر ... 

دخترکم !
در تنگاتنگ ِ « خزان » با مادر قدم زدی ...
و همراه با نگاه مادرت به بزم آسمان رفتی
گواه لحظه لحظه های عاشقانه ام بوده ای ...
ثانیه به ثانیه...لحظه به لحظه ... روز به روز ...
دیدی که چگونه مادر « عشق » پاک داشت؟
بیاموز که عاشق باشی...
بیاموز که عاشقی کنی
حتی اگر معشوقی نباشد...
حتی اگر تو تنها باقیمانده ی این دنیا باشی ...
و مدام درونت زمزمه کن
ای عشق !
وجودت به وجودم بند است ....
چه روز ها با هم خندیدیم ؛ و چه روزها پا به پای هم گریستیم
من اشکِ تو ، تو اشکِ من را زدودی ...
با دستان ِ مهربانت همه یشان را به جان خریدی ...
با همین اشک ها جان گرفته ای
بالیدی
رشد کرده ای
و شدی آرامش خاطرم
چه بگویم از تو که تماما آرامشی ...
آنقدر بزرگی که در مدرسه ی زندگی ، « غم » را دیکته کرده ای
و آزمون « آرامش گستری » را با « موفقیت » پشت سر گذاشتی
دخترِ بُردبارم 
گره به گره
زجرها را بافته ای
تنهایی را در رج ِ بالا
غصه ها را در رَج پایین
و فرشی از جانت که همه « هنـــر » است به زیر دلـــم گُسترانیدی ...
تو رنگِ خدایی داری
تو با همه ی داشته ها و نداشته هایت خدا را در دلت ؛ « نقش » زدی !
خدا درون سطر سطر توست
بند بند وجودت خدا « سُکنی » گزیده !
هر شامگاه با خــــدا به میهمانی می روی ...
چه بزمی !
چه شوری !
چه نوری ؟!
چه شعوری ؟!
از آن شب ها بیشتر واگویه کن ...
بگو ... !
سکوت جایز نیست ...
هر زمان زیبایی چشمانت را نواخت فریاد برآور ...
آنقـــــــــــــــــــدر فریاد بزن تا گوش ِ همه یشان شنوا شود از زیبایی ...
آنقدر که زشتی ها در ترددند ...
لب به سخن بگشای و بگو ...
که خدا هست هنوز ...
و آدمیانی که رنگ ُ بویی از خدا دارند ..
کسانی که خدا هر عصر با آن ها چای می نوشد ...
بانگ بر آور « خوبی ها » را ...
و لب فرو بَـــند بدی ها را 
« مُهـــر » بزن بر دهانت ...
به غایت در مقابل ِ بدی ها خوبی تعارف کن ؛ و « مِـــهر » را ارزانی بدار ...
دخترم !
خوب بمان ..
پاک ...
تو از من سرچشمه گرفته ای و من از تو !
بیـــا خوب باشیم و خوب بمانیم ...
بیا و در آغوش ِ مادر جای بگیر ....
مادر به اندازه ی همه ی خوبی ها و بدی ها دلتنگت است ... 

 

+ امروز بیست چهارم دی ماه ؛ یک روز ِ خاص در تقویم ِ زندگی اَم !
دو سال ِ پیش چنین روزی « وبلاگم » متولد شد ...
اینجا برای من نقطه ی آغاز بود ... نقطه ی عطف ...اینجا من دوباره به سال های کودکی اَم بازگشتم ...
و دوباره شعر در من جوانه زد !
دوباره شاعـــر شدم !
شعر آفریدم و مادر شدم ...
دوسالگی اَت مبارک جان ِ مـــادر ...



 

 

+ تاريخ سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

بُغض ِ گِره خورده در جـــانم در « پیچشی » سخت می پیچد !
و جان به لبـــــــــــــــم می کُند !
می پیچد و نفسم را به شماره می اندازد ...
چقدر نبودن هایت « نفس گیر » است ...
چقدر « بی هوا » می شوم وقتی که هوای نگاهت « ابری » و « گرفته » است ...
از نبودن هایت به ستوه آمده ام ...
انتظار تا به کی ؟!
صبوری تا به کی ؟
خمره خمره « غوره ها » را « حلوا » ساخته ام ...
تا وقتی آمدی دهانت را شیرین کنی !
تا « شیرینی ِ نگاهت » دوچندان شود جان ِ دلم !
از نبودن هایت به ستوه آمده ام ...
نگار من !
دلتنگ ِ آغوش ِ گرمت هستم ،
دلتنگ ِ بوسه های پُر حرارتت ...
آخر چه شد « نگاه » از من گرداندی ... ؟!
مَنی که تنها زاویه ی دیده گانَت بودم ...
منی که « گوشه نشین ِ » دنیایت بودم ...
چه شد بی من بودن را تاب آوردی ... ؟!
کجای این کره ی خاکی داشتنت را « جشن » گرفته اند ؟!!
کدام سو غرق ِ در « انوار ِ آفتاب ِ نگاه ِ گرمت » است ... ؟!
کدامین گوش ِ جان را با « طنین ِ » صدایت می نوازی ؟!
کیست که تو را به پاس ِ خوبی هایش « پاداش » گرفته ؟!
گناهی از من سر زده ؟!
تاوانِ کدام خطا را نادانسته می پردازم ؟!
که تو را ، تحفه اَم را ؛
از نگاه ِ « حیرانم » سِتاندند ..
دوست داشتنت گناه است ؟!!!!
گناه ِ نابخشودنی ؟!
بنده ی خوب ِ خدا ...
به سان ِ خدایت بخشنده باش و رحیم ...
ببخشای بر من نگاهِ گرمت را ...
که در « زمستان ِ سرد نگاهت » آب می کند همه ی « قندهای یخ زده » را در دلم ...
بتابان !
نگاهت را ...
بنَواز !
صدایت را ...
بیا که من سخت « آواز » سر می دهم ...
« درد » می خوانم ...
بیا که ساز ِ « دلتنگی » می نوازم ...
مُهیّایَم !
بسان ِ عروسک ِ خیمه شب بازی به هر بازی ِ دردناکی ...
به هر قصه ی « تلخ و شیرینی »...
اما ...
تو !
بند ِ دلم را مادامی است که می نوازی ...
و من چه غریبانه ...
چه مظلومانه !
به درد ِ غربت ِ سازَت « می رقصم » !

+ تاريخ سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٢ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

با این جام ِ سرشار از احساس چه کنم ؟
با جوش و خروشی در معرکه است ...
دائما در غلیان است ... 
نمی افتد از تک و تا ؛ به آمدن لعل ِ لبت دلشاد است ...
تا بلکـــه بیایی و یک نفس بنوشی اش و مست از شراب چشمانم گردی ...
از گرمای وجودم ....
از قلب ِ مهربانم ...
از عطر گیسوانم ...
مست ِ مست ... تا ابد !
آنجا که دگر تو را یارای سکون نباشد ...
دست در دست ِ هم
مست از وجود ِ یک دگر سماعی کنیم ...
طرب به پا کنیم و برقصیم و بگردیم و بخندیم ...
احساس ِ بی پناهم ...
با این احساس ِ سرشار چه دارم که بگویم ؟
چه بگویم که از غلیان به سکون و سکوت بنشیند ... ؟!
و چشم بر در ِ « سبزِ » نگاهت « ببند » که تو هیچگاه آمدنی نیستی !!!!
با این مستی ... با این اشعار ... ؟
با این ها که لبریز شده اند و از چشمانم « سرازیرند » چه بگویم ؟
آه 
آه ...
خسته ام ...
خسته تر از آن که لب را به سُخن بگشایم ...
تنها نظاره گــرم ...
این بازار ِ داغ ِ « دلبری ات » را ... !
دگر نفسی نیست که آمد و شد کند ...
دگر رمقی نیست ...
دگر جانی نیست ...
دگر « منی » هم نیست ...
از آن لب های مهربان و چشم های پر ز لبخند دگر نشانه ای نیست ...
از آن عهد و قرار هم دگر اثری نمانده ...
انگار درونم چیزی به « لرزه » درآمد ...
تکه ای جا به جا شد ...
قلبم به « یغما » رفت ...
قلبم را ربودند ...
درونم غوغاست ... !!
احساسم می ریزد و من در رودی پُر ز ِ اشک غوطه ورم !
تلاطم ِ چشمانم با چشمانت تضادی دارد آن سرش ناپیدا ...
تو !
آرام ِ آرام ؛
من !
بی قرار ِ بی قرار !
صدای هیاهو از هر طرف به گوش می رسد ...
از میان این همه صدای تلخ ؛ تلخ ترینشان صدای رفتن است ...
زهر ِ صدایش به یک باره تمام ِ وجودم را به خاکستر نشاند ...
همهمه ی مهیا شدن !
کوچ ِ کاروان ِ تو !
انگار از دلم رخت بربستی ...
گویی همین بودن ِ ساده ات را از من دریغ داشته ای !
هلهله ات را می شنوم ...
رفتنت را نظاره گرم ...
لب به سخن نمی گشایم ...
شادم به شادی ات ؛ حتی اگر مُژگانم بگریند ...
شادی ِ تو از آن ِ من است ... 

+ تاريخ پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

دلم تنگ است
برای تو
نمی توانم تصور کنم تا چه حد از تو دورم ؟
تا چه حد بی خیالَت شده ام ...
یادت است که هر روز به تو می نگریستم ... ؟
 و هر روز و هر ساعت و هر لحظه لبخند شیرینت را می دیدم ....
و نگاه گرمت را
آه چه بینا بودم ...
سحرگاهان ، پای ِ سجاده ی عشقت غم هایم را می خریدی ...
و به جـــایش بذر ِ اُمید را دلم می کاشتی
چقدر خوب بود ...
هر لحظه در گوشم نجوا می کردی : « بنده ام ! عزیزکَم ؛ من کنارت هستم »
آه چه شنوا بودم ....
هر شامگاه دغدغه هایم را بقچه می کردم
گاه با اشکی ... گاه با خطی ... پیشتاز به عرشت می فرستادمش
با عشق بازش می کردی
تک به تک در می آوردیشان
نگاهی به دلواپسی ام
نگاهی به من
لبخند می زدی و در آنی همه ی شان فراموش می شدند ...
حال اما ...
سحرگاهان از خواب غفلت بیدار می شوم ...
و بدون آنکه مهمان لبخند شیرین و نگاه گرمت باشم به روز بی تو می رسم 
و آنقدر فریادهای اطرافم بسیار است که صدای آرامت را نمی شنونم
و هرشامگاه سنگین تر از شب گذشته هق هق می زنم چرا که راه خانه ات را گم کرده ام ....
راه تو را 
خدایا
بینایم کن
شنوایم کن
مرا به آغوشت بکش
ساده بگویم
بغلم کن 

+ تاريخ پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

به انتظارت نشسته ام
تا بلکه ... روزی ... جایی ... تنها لحظه ای ببینمت و بنگری ام ...
و بنگری
و بنگری ...
آه نازنینم ...
برای تو هر لحظه
هـــر نفس
هر طپش
بــ ی تــــــ ا بـــــ م !
برای لمس ِ دستان ِ گرمت
برای بوییدن ِ عطر تنت ...
غوطه ور شدن در دریای سیاه ِ چشمانت ....
برای بوسیدنَت
برای هر چه که از تو نشانه ای باشد ... !!
مرا هر نفس به جانت پذیرا باش
مهمانَــــــم کن ...
آنگاه تو در من خلاصه می شوی ... و من در تو ...
بگذار سطر سطر ِ نگاهت ،
بند بند ِ وجودت ؛
و هجای ِ کلامَت باشم ...
بگذار جزئی از تو باشم ...
سطرسطر وجودت را با عشق بخوانم ...
سطر سطر وجودم را با عشق بخوانی ....
تو پاداش همه ی تکالیف ِ عاشقانه ای ....
آنقدر از تو خوانده ام و نوشته ام تو را از « بَرم » ... 
تو را « فهمیده ام » ؛ « حفظ » کرده اَم !
نیک می دانم ؛ نیک می خواهَمت  ...
غم ِ غربت ِ « غروب ِ پاییزی » ، تنها با یاد ِ « مهرَت » تسکین می یابد ...
غروب که می شود ...
دوباره دلسرد ِ شبِ سرد ِ نیامدَتنت می شوم ... 
روزها ... هفته ها ... ماه ها ... سال ها
روزهای ِ بی شماری غروب گشتند و تو نیامدی ...
حتی بی وفایی ِ تو شیرین است ... قند است .. پند است ..
هرآنچه که از تو سر می زند خوب است ؛
مهربانم ! خلاصه ی همه ی خوبی هایی ... 
شعر نبودنت را هر سحرگاه زمزمه می کنم تا بلکه بیایی ...
کجای قصه نشسته ای ؟
کدام زمین وامدار قدم های ِ استوارت  است ؟
کدام آسمان را برای دیدنت به زانو درآورده ای ؟
بیـــا ...
هر چه می توانی بشتاب ...
درنگ نکن که پای ثانیه ها لنگ می زند وقتی نباشی ....
و هر غروب جانم به لب می رسد تا فرا رسیدن ِ طلوعی دیگر ..
طلوعی به امید دیدار آفتاب ِ نگاهت ...
شمس ِ داغ ِ دلم ... 
گاهی چنان بغض می کنم ... چنان می شکنم ...
صدایَش به عرش می رسد و خدایمان می گوید :
بالاخره روزی ..... جایی ... می آیی و برای همیشه می مانی !!
هنوز هم به انتظارت نشسته ام !!!! 

+ تاريخ یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٢ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

دختـــر ...
باید بگویم این متن رو بدون ِ غرض ورزی می نویسم ...
باید بگویم برای دختران ِ سرزمینم می نویسم ...
بدون بُخل
چشم هایم را می بندم  و هر چه دیده ام و شنیده ام می نویسم !
برای خودمان
برای دخترها
دختر را چگونه تعریف کنیم ؟
درباره ش چه بگوییم ؟
با چه خصوصیاتی بشناسیمشان ؟؟
نجابت ؟ مهر ؟ وفا ؟ ظرافت ؟ لطافت ؟
نمی دانم گویی هیچ یک از این کلمات حق ِ مطلب رو ادا نمی کنند ....
دخترم !
دختر ِ نازم !
آری با تواَم ....
تویی که وقتی به دنیا آمدی پدر برای دومین بار مآیوس شد ؛ ابروهایَش را در هم کشید ، یک نگاه سرسری به دخترک انداخت و تو را به مادر سپرد ..
مادر با بغضی به سنگینی ِ وقارش از شیره ی جانش به تو نوشاند ...
و تو با این نگاه سنگین رشد کردی ...
تویی که از فردای تولد پدر سعید صدایت می کرد و اطرافیان سیمین ....
تو برای پدر « دختر » نبودی .... پسر بودی ... همیشه موهایت پسرانه بود و گوشواره نداشتی ....
قربان ِ قدت ... چه سختی هایی کشیدی .... 

تویی که وقتی برادر کوچکت به دنیا اومد و مادر در رقابت با زن عمو جانت پیروز شد مظلوم تر شدی ... کمتر کسی تو را می دیدی ...
کم کم متوجه شدی که چرا بهترین ها مال برادرت است ... بهترین اسباب بازی ها ... قشنگ ترین لباس ها ... لذیذترین خوراکی ها ....
گاهی پدر به همراه برادر ببه تفریح می رفتند  ... برادر کوچکت  با زبان شیرینش از تفریحات و جگرهای خوشمزه ای که خورده بود می گفت ...
صدای پدر را از سالن شنیدی که ؛
_ مَرده ! باید تقویت بشه ...
آه دخترکم ... قربان ِ دلت ... تو در عوض چه بغض هایی رو نوش جان کردی ....

برای تو می نویسم ...
دخترکم به سن بلوغ رسیده است ...نمی داند درونش چه خبر است !
آن شب ، بعد از عروسی ِ دختر خاله ات یک حسی در تو به وجود آمد...نمی دانستی چیست ! حسی که قبلا تجربه اش نکردی ..... از نشستن اجتناب می کردی ... وقتی به خانه رسیدی یک به یک لباس هیت را درآوردی ، رنگت پرید ! با ترس خواهرت را صدا زدی ... گفتی چه دیده ای و او یک باره سیلی ِ محکمی به گوشت نواخت ...
یک شب ِ گوشَت پُر شد از اطلاعات ِ ریز و درشت که تا حد ِ زیادی ناآشنا بودند ... آن مقدار کم را هم مدیون ِ پچ پچ ِ های مدرسه بودی !
تو بعد از آن روز هفته ها سکوت می کردی و درد می کشیدی ...
قربانِ دلت ... چه درد هایی کشیده ای ...

دخترکم به آن ها گفته ام ...
گفته ام هر گاه کاری را درست انجام نمی دهی تو را « خاک بر سر » ، « احمق » ، « بی دست و پا » ... خطاب نکنند ! گفته ام همه ی این ها عقده می شود و بالاخره روزی از یک جایی بیرون می زند ...
ببخش ! غرور ِ زیبایت را پودر کرده اند ... تو باقی بمان !

از تو می گویم 
همان وقت ها که چنان نگاهت می کنند که انگار تو آن بازیگری هستی که آن مرد ِ درون  فیلم پر حرارت می بوسدش ...
_ تو نگاه نکن بی حیا !
برای برادرت دیدنش مجاز است ؛ و اما برای تو سرشار از شهوت و خواستن !!!!
و هزارن فکر احمقانه ی دیگر که ؛
_ دختر است ... هوایی می شود ! 

دخترکم ... می دانم !
می دانم گاهی حرف های زیبایی داری .... که بسیار کارسازند ...  اما به تو گفته اند در کار ِ بزرگ ترها دخالت نکنی ، حرف زیادی موقوف !
 اما ... تو ؛
دورت بگردم ، خودت را قشنگ نشان می دهی ؛ آنان انگشت به دهان ِ شعورت می شوند ...


دخترکم !
یاور ِ مادر در خانه ای ...
کمک حالَش هستی ...
از وظایف ِ تو  این است که سفره بیَندازی ... میز را آماده کنی ... بیاوری و در نهایت ببری ... وظیفه ی برادر جان هم خوردن و آشامیدن و مَرد شدن است !!


دخترکم ، کم کم بزرگ می شود ...
این را آینه ی اتاق هم به او متذکر می شود که دیگر بزرگ شده است ...
باید سنگین باشد ..
_ تو خیابون سرت پایین باشه ها !
در آینه خیره می شوی ...یک نگاهی به ابروهایت می اندازی ؛ لب های خوشگلت را با بی میلی کج می کنی .... آخر چه می شود یک ردیف از جنگل ِ ابروهایم را بردارم ؟
مادر می گوید :
_ آخه باید فرقی بین ِ دختر و زن باشه ، دخترهای امروزی خوب دُم درآوردن ؛ ذلیل شده ها !
و تو دائم در ذهنت کنکاش می کردی که چه عیبی دارد ؟ گناه است ؟
شرع است ؟
نه !
حرف ِ مردم ، عُرف ، آبرو ....
می گویند :
_ دختر فلانی خرابه ؛ دخترَم دخترای قدیم !
خراب دیگر چیست ؟ مگر ناقص است ؟ او که همیشه زیباست ...همیشه خوشبو و خوش لباس است ...
طفلک دخترانم ... چه می کِشند از حرف ِ مردم !!

دخترکم عاشق شد ...
عشق یا هوسَش را نمی دانم ...
مهم آن است که دل بست ، و عاشقانه هایش را نیز سرکوب کرد ...
بیچاره تو !
بیچاره دلت ....
گوش ِ تو از حرف های برادرت ، دوست دخترهای زیادش پُر است ... مادر لبخند می زند و می گوید :
_ بچه ن ...
و قربان صدقه ی گل پسرش می رود ..
اما تو همه ی عاشقانه های پاکت را سرکوب کرده ای ...
قربان ِ دلت نازنین ...

دخترکم !
در خیابان هم امنیت ندارد ...وای به آن روزی که روسری اَش  کمی عقب تر از حد ِ معمول باشد ... قطار ِ گوشه کنایه ها از پیر و جوان ؛ علی الخصوص پسران ِ آزاد سرازیر می شود ....
_ جوووون چه خوشگلی !
دخترکم امنیت ندارد ؛ می گویند خودش مقصر است ...
نه او آزاد است ...
خدا به اون قدرت داده است ...عقل و اختیار ... او مختار است به انتخاب دل خواهَش ... اما محکوم می شود ...
دخترم دائم در جنگ است ؛ جنگ با افکارش ... افکارشان !
خدا را سپاس که در این میان افکارت از میان هزاران تیر ِ نگاه ، شمشیر ِ کنایه و ضربه ی احساس جان ِ سالم به در برد و رشد کرد ...
بیچاره دخترم ... چقدر تاب می آورد .... 

دخترم بزرگ شد ... رشد کرد ...
درس خواند ، تلاش کرد و شاخ غول کنکور را شکست ...
دورت بگردم نازنین ... همیشه استواری ... اما ظرفیت نداری ... ظرفیت ِ دانشگاه را می گویم ... پسران ظرفیتشان گویی از تو بیشتر است ....
باز هم مقاومت کردی ...تلاش کردی ... سخت کار کردی و تبعیض ها را شکستی ...


دخترم وقت ِ آن رسیده که مهر بکاری و عشق درو کنی ...
اگر خواستگاران ِ زیادی داشتی برایت سر ودست می شکنند ... اما اگر عکسِ این قضیه شود .... می گویند :
_ وا ! دختره تو خونه مونده ..... لابد یه ایرادی داره دیگه ...
دخترکم باید چوب ِ نادانی های دیگران را بخورد ...
آه دخترم ... باز هم زنده ای ....
تو محکوم شده ای به انتخاب و عاشقانه هایت را دائم سرکوب کرده ای تا نبازی !
دل می دَهی به دلَش ... مردی که عاشقی بداند ... محبت را بفهمد ... دختر را تنها برای خودش بخواهد ...
مردت می شود .. پناهت ..
از او با نگاهت که حرف ها دارد می خواهی که « مـــَـــرد باشد » ؛ تنهایت نگذارد ...


در عجبم از او ...
هنوز زنده است و می زیَد ...
او که  قربانی تبعیض ها بوده است ، هنوز استوار است ...
پیروز شده است ...
سخت کار و تلاش کرده است ...
عقلش ... دلش ... فکرش رشد کرده اند ...

دخترم !
مادری را آموخته ای !
از کودکــــی ...
برای عروسک هایت ، ستاره ، سوسن و زیبا مادر بوده ای !
دوباره مـــــادر می شوی !
مادری که مهر می کارد ...عشق درو می کند ...
دخترک ، مادر می شود ....
اوست که عشق را در بند بند ِ وجود ِ فرزندانش می نشاند ...
دخترش ، پسرش ثمره ی عشقند
ثمره ی خوبی !
خوشا به حال ِ فرزندانش ...
عجب مــادری دارند <3 

+ تاريخ شنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

این بار برای تو !
برای ِ تو که دلت به اندازه ی اقیانوس هاست ...
و به همان اندازه آبی است ...
« موج » می زنند زمینیان در او ...
و می رسند به ساحل عشق !
برای تو که « سبزی » را دوست می داری و همچون سبزی درختان با طراوتی ...
برای تو که همیشه سنگ ِ صبوری و از جان مایه می گذاری ...
برای امروز ...
دگر بار فرا رسید ؛ و تو باری دیگر پچ پچ ِ های قاصدک ها را شنیدی !
لبخند زنان به استقبالت آمدند
و سرود « عشق » و « مِهر » را در هوای نگاهت افشاندند ...
این بار برای ِ قلبت که « او » در آن جاودانه است ...
برای روحت که تشنه ی « کمـــــــــال » است
تشنه ی عروج ...
برای نگاهت ...
برای خودت ...
برای تو که « پناهگاهی به وسعت خدای بزرگ داری »
به وسعت « او »
این بار برای خویش می نویسم ...
برای زاد روزم ...
خجسته باد فرصتی دوباره برای بندگی .... 

 

+ :)

 

+ تاريخ جمعه ٢٥ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

اینجا بی تو هوا پَس است
اینجا بی تو نفس کم است

اینجا بی تو سراسر خفقان
اینجا بی تو درد می کِشَم
زجر می کِشم ...
می میرم 
زنده می شوم ...
می میرم و می میرم !
اینجا بی تو شب ِ تار است
اینجا تنهای ِ تنهایَم ؛
همراه با چشم های سرگردانم
آه ...
اینجا پُر از عطر ِ توست
عطر با تو بودن
تمام ِ هوایت را می بلعم ...
قلبم به درد آمد
تک تک برگه های خاطرات در دستان ِ لرزانم به ستوه آمده اند
سطر به سر را از بَرم ... در جان ُ استخوانم ریشه دوانده ...
یاد ِ تو کوران می کند
طوفان به پا می کند نبودنت جان ِ دلـــــم ....
برگه های روزهـــا یکی پس از دیگری برایم دهان کجی می کنند ؛
دل می کَنند از من و دل می دهند به صدای هوهوی طوفان و می رقصند و می گردند !
به ساز غریبی عجیب مأنوسَند ...
دوان دوان به دنبالشان می روم و نظاره گر سماعشان !
دوباره بی نظم شده اند و آتش به جانم می کشند...
دگر بار زمانش فرا رسیده که آتش ِ زیر ِ خـــاکستر را شعله ور ســـازند ...
که خاطرات بی قرارم کنند ...
بی قرارش شوند ...
بی قرار ِ بر قرار ...
بی قرار روی ماهت
فریـــاد بر می آورم .... « خــستـــه اَم ؛ آرام بگیرید ! »
حتی این گل ها از دوری ات شِکوه می کنند
بید ِ مجنون _ مجنون تر _ خیره خیره در من می نگرد
من می خوانمش
تک تک برگ هایش را ... 
شاخه هایش خم شده است ؛ شکسته است ...
دیگر به او نمی تابی نازنینم !
باغ بی تو تنها یک مُشت رنگ ِ بی روح است !
تویی که رونق باغی
تویی که رنگ زردم را سرخ می گردانی !
تویی که خالق ِ تبسم هایَم هستی
مرا به خویش بازگردان ...
مرا رونق باش جان ِ دلـــم !
بی تو تاب نمی آورم ...


+ گاهی وقت ها با خود می اندیشم که ای کـــاش ...این نوشته ها مخاطبی داشت ...
ای کــاش عاشق بودم ....
قدر ِ عاشقانه هایتان را بدانید دوستان ... 

+ تاريخ دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

دست دلم عجیب خالی است
چیزی ندارد که بگوید
حسی ندارد که زنده شود
کسی را ندارد که بخواهَدَش
دلم خالی ِ خالیست
خالی از هر شعر و احساس
خالی از شکوفه ی بهار نارنج ِ باغچه ی کوچکمان
خالی از شنبه ها ، یک شنبه ها ، دوشنبه ها ....
خالی از هفته ها ، مـــاه هــــــــا
رنجش را به جان می خریم
خواستن کسی را که دوستش داریم و دوستمان ندارد...
در این روزهای خراب اقتصاد ،
خریدار بدبختی هاییم ....
و باز هم عجیب ، دست ِ دلمان خالی است !

+ تاريخ جمعه ۳۱ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

شب و روزم شده است تو
تو
تو
بی آنکه رد پایی از من در شب و روزت باشد
بی آنکه صدایم را در جـــانت بشنوی
بی آنکه نگاهم را مرور کنی
بی آنکه ترس هایم را بفهمی
بی آنکه گریز هایم را بخوانی و تاب بیاوری !
بی آنکه شبت را « روشن » سازم . . .
حال آنکه تو 
روشنی بخش شب های سیاه تنهایی ام هستی !
فروغ شب های من !
ماه ِ من !
رویاهایَم به رنگ توست . . .
به رنگ نگاه ِ سبزت ، سبز است
به رنگ تبسم های مردانه ات آبی است و آرامش بخش ِ وجودم !
به رنگ ِ قلب ِ پاکت ، سپـــــید و بی آلایش است ....
در شب ِ سیاه و این همه رنگ . . . !!!!!
بالاتر از سیاهی رنگی نیست ؟!!!
رویای شب هایَم با حضور ِ پُر رونقَت ، رنگین است
امان از روز . . .
که به « روشنی » حسادت می ورزد . . .
امان از بیداری که « بیدارم » می کند
و همه ی شب های به سحر رسیده را
که با گرمای وجودت آغشته ای ، کابوس می داند ؛ و سرد و یخ می کند . . .
کابوس ِ تلخ اشتباه
کابوس ِ گـَس ِ نبودنت !
نداشتنت . . .
ماه من !
مرا با روز درنینداز
شب و روز ِ من در میدانی « سخت » درجنگند !
شب که می رسد
مست می شوم ....
تنها قطره ای از شراب ِ چشمانت برای رویایی دلپذیر کافی است . . . .
بیمناکم ؛ 
از خواب هایی که رویایش تو نباشی
غرق ِ در تو می شوم !
غرق ِ در نگــــاهت ....
و مست از چشمانت به خواب می روم . . .
می آیی . . .
و چه زود می روی . . .
در برابر نگاه ِ منتظرم به یک باره تلخ می شوی . . .
به یک باره طرد می شوم . . . .
و « بیدار » می شوم !
« بیداری ِ تلخ » نشان از آمدن ِ روز ِ بی توست !
*شب ِ شراب ؛ نیرزد به بامداد ِ خمار* !!
برای هزارمین بار برمی خیزم !
خاطرات را به دوش می کشم و نبودنت را به جان !
خمودگی بر من نارواست . . .
می ایستم !


+ پ.ن: * شب ِ شراب ؛ نیرزد به بامداد خمار* ، شعر از شیخ ِ اجل ، سعدی !
+ تاريخ جمعه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

میان ِ من تا سرگردانی فاصله ای نیست ...
میان ِ من تا بُهت دیگر فاصله ای نیست
میان ِ من تا بُغض فاصله ای نیست ...
میان ِ من تا
دیوانــگی
جـــنون
تنهـــا
یک گـــام فاصله است
هر حرکتی
از سوی تو
مساوی است با جنون ِ من !
می دانم آخر یک روزی خواهد آمد
در این حوالی ،
تمام نیروهای جهان را می بلعی
گام برمی داری ، بر روی آشیانه ی من
همان آشیانه ی گرمی که با عشق ساختمش
و در بهترین مکان ِ دنیا ؛ قلبم _ بنیان نهادمش
و مرا به یکـــ باره
با یک حرکت ، حرکت ِ آخــــرت ؛ ویران می کنی ...
و من نیز به یک بــــــاره !
فرو خواهم ریخت
می ریزم ، در درون ِ خود ...
می شـ ــ ـ ــ ــ ـ ـکنم ....
« می بُرم »!
و من مجنون می شوم ...
دیوانه ...
آن روز خواهد آمد ...
صدای گام های سراسیمه اَش ، دیوار های آشیانه ام را می لرزاند ...
چیزی به فروپـــاشی اَش نمانده
لعنت بر دل ِ ظریف ِ من
لعنت بر دوست داشتن ِ پــــاک من !
که تو
بس نـــــاجوانمردانه
با آوار ِ دلم درآمیختی اَش
و ناپــــاکش کردی !
می گویند : « دیوانگی شاخ و دُم ندارد » !!
پس ،
د ر و د ب ر ت و ع ش ق م ن . . .

+ تاريخ شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

من
از تـــو
به اندازه ی تمام ِ سال های عمری که ارزانی ام داشته ای دورم ....
خیـــلی دور !!
از تو سال هاست که بی خبرم
درگاهت را سال هاست که دق الباب نکرده ام
کلونَش همچون « قلبم » غبار گرفته است ...
غبارش را با اشک ِ « دل » می شویم
قرصی « ایمان » را به همراه قطره ای « عشق » در توشه ی قلبم می گذارم و رهسپار می شوم !
هیچ ترسی به دل ندارم !
آخر در توشه ام قرصی ایمان دارم ؛
در ، را برایم می گشایی !
گرچه خیلی دیر است . . .
اما همان قطره ای عشق ، کار خودش را خوب می داند !
به روی « باز » داخل می شوم
هنوز هم اینجا پُر از « عطر » با تو بودن است ...
پُر از ذکر « عاشقی ». . .
مملو از یاد ِ تو ...
اینجا یاد ِ تو غوغا می کند ...
می لرزم ....
شوق ِ دیدار ِ تو بند بند ِ وجودم را به لرزه می آورد
آه .... با من چه می کنی ؟
هنوز هم بالا نشین قلب ِکوچکم هستی !
هنوز هم هست ُ نیستم هستی ...
پیداست که درون ِ من پیدایی !
هنوز هم با هر نفس می آیی و می خندانی ام . . .
آه ...
بر من ببخشای که لحظات ناب عاشقانه یمان را به دست فراموشی سپردم ...
به دست ِ « تکرار » ....
مرا ببخشای از تو « غافل » شدم
و چنگ انداختم به ریسمان پوسیده ی این و آن
راستی !
حالت چطور است ؟
سال هاست از حالَت بی خبرم ...  
مرا از حالت آگاه کن !
و از حالم ! ای محول الحول و الاحوال 
« حول حالنا الی احسن الحال »

مرا از حال ِ زار خویشتن آگاه کن ....
بی خبری از تو ، دوری از تو ... درد فراق ِ جانکاه ِ تو خرابم کرده است ...
دردی است و درمانی نیست ...
درمانم باش ای دوای ِ دردم ...
روزهای بی تو بودن سخت است ...
بگذار در لحظه لحظه هایت باشم ،
هر گاه روز ِ تو آغاز می گردد
جهان غرق نور می شود ...
غرق ِ مستی ...
درختان با آهنگ هوهوی باد می رقصند ....
پرندگان می خندند ...
خورشید لبخند می زند ....
آسمان از دیدارت ، اشک شوق سر می دهد ....
و حتی دل ِ چرکین ِ من نیز به انوار الهی ات تابناک می شود
و من ! میهمان ِ نگاه ِ سرشار از عشقت می شوم
« بهــــار » می شود !
بهار می شوم !
هر نفس !
هر لحظه !
با تو « بهــــــــار » است ، بهار ِ من !
حال تو هستی ،
تنها نیستم !
غریب نیستم . . .
من عاشقت هستم
به تلافی ِ همه ی سال های عمرم ،
مرا برای « یک عاشقانه ی آرام » دریاب بهترینم !
من !
آمــــده ام !
 


+ بهار ِ طبیعت ، بهار دل ها مبارک !
هفتمین روز از بهار ، مصادف با آمدن ِ یکی از بهترین و زیباترین گُل های قلبم است ...
زینب جانم !
تولدت مبارک ....
این متن را از صمیم ِ قلبم به تو تقدیم می کنم !
آرزو دارم لحظه لحظه ی زندگانی اَت بهاری و سرشار از عطر خدا باشد !
تأخیر را به بزرگواری دل ِ بهاری اَت ببخش ...
دوستت دارم <3

+ تاريخ یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

دل کَندن از تو « سخت ترین » کار دنیا بود !
آنجا که خیــــــــره در چشمانت نگریستم
تامل کردم
تو را در « بودن هایت » مرور کردم
و گرررررررررررررررریستم
و « نبودنت » را به آغوش کشیدم
به تلافی ِهمه ی بی مهری هایت
به جبران ِهمه ی شب های تنهایی ِ « سیاه تر » از بختم !
با نبودنت « تنها » شده ام ....
تنهــــــــــــــــــا
تنهایی ، همدم خستگی هایم شده و حتی از تو چه پنهان که برایم دلربائی هم می کند ... !!
جُور تو را می کِشد
دائم می خرد ناز ِ تمامی ِ هست و نیستم را !
همان هایی را که ارزانی اَت کرده بودم ....
می خرد بی اعتمادی اَم را ....
دل ِ شکسته ام را ...
دائم من و او بر سر ِ یک سفره راز ِ دل را لقمه می کنیم و اوست که با عشق لقمه ای راز بر دهانم می گذارد و مـَـرا غرق ِ در حرف های مگو می کُند تا آنجا که خُناق می شود در گلویم و می بندد راه ِ نفسم را ....
آه ...
سیر می شوم از نبودن هــــایت ... 
به تردید تعارف ِ دستانش را می پذیرم و قدم می زنیم در کوچه های خیال ... و آنقدر می رویم تا غرق ِ در رویا شویم !
آه نمی دانی !
نمی دانی دستانش چقــــــدر گرم است !
گرم تر از دستان ِ تو ...
در آغوش امنَش ، آرامم ...
بی هیچ سُخنی گوش می سپارم به نجواهای عاشقانه اَش ...
همان هایی که آهسته به گوشم سرازیر می شود ... و نفسم به شماره می اُفتد از گرمی  ِ کلماتش ...
و داغ ِ نبودنت تداعی می شود ....
با این همه مـِهرش ....
خوبی اَش
وفاداری اَش ....
دیگر « دل » نخواهم بست ....
من زخمی و رنج دیده اَم
دل شکسته
دیگر سر به هوا نمی شوم جـــــــــانم
هر چقدر که بی هوا ، حواسم « هوایی » شُد و ملتمسانه به هوایت پرید ؛ بَس است ....
حتی اگر « تنهایی » عاشق باشد و من معشوقش .... !!!!
دیگر بَس است ...
غرور بی نوایم زیر بار حقارت های عاشقانه_ که اگر ثمری داشتند باکم نبود _ له شده است ....
من عاشقی را « نمی دانم »
من فقط دوستت داشتم
همین !
بدون چشمداشت...
اما
زین پس
نیستی ! در لحظه هایم جای نداری ....
خدا نگهدارت ...
هر جا که دل داده ای ؛ خدایم حافظت باشد ...
عاشقی کُـن ، بدون ِ من ! 
خشنودم به خشنودی ِ « تو » 
شاید « عاشقی » همین باشد.... !

+ تاريخ شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

قیدت را می زنم
یعنی « بـــــــــــاید » بزنم
باید از خیلی « چیزها » بزنم !
قلبم
روحم
فکرم
خاطرات
گفته بودم که قیدت « بودنی » نیست ، « شُدنی » نیست !
اما بــــــــــاور نداشتم !
انسان اگر به باور برسد دیگر خیالش آسوده است ....
و تو خیال ِ مرا هرگز درباره ی « خودت » نیاسودی !!
می دانی ؟! همه اَش تقصیر آن پچ پچ ِ های لعنتی ِ قلبم بود ، که تو را عزیز می داشتند !
تو را « بودنی » می پنداشتند ،
تو را بُــــــــزرگ و با وقار می نگــریستند ؛
اما « تو » هم ، هـــمانند خیلی های دیگر بودی !
مــــادی گرا ... ظاهر پسند ...
تو بُــــــــزرگـَوار نبودی جــــــانم ؛ نبودی !
اما بدان ...
بدان که من مستحق ِ این بی مهری نبودم ...
این بی تفاوتی .... 
شما را بخیر و خوشی ... ما را به همان تنهایی همیشگی ...
باز هم دست مریزاد به این تنهایی که همیشه با من است ،
مــرا درمی یـــاید ...
ساعت ها خیره خیر ؛ دُزدکی نگاهم می کند ...
خیلی مهربانانه تر ...
خیلی لطیف تــــر 
حتی قشنگ تر از تو !
اصلا برو بـــمیر با آن نگاه ِ سرد ِ مسخره اَت ...
نمی خواهَمت ...
از اولش هم نمی خواستَمت ؛ اما انگار ....
بُـــــــرو ...
گرچه هرگز نیامده بودی !
گرچه آمـــــدنی نبودی ... از همان ابتدا رفتنی بودی !
اما بُگذار آخرش را مثل همه ی قصه های عاشقانه تمام کنیم ؛
لااقل این پایان ِ « تلخ » و « شیرین » را از من دریغ نکن بی انصاف !
می شود بــِـــــروَی ؟!!
لطفا !
بـــُرو .... 


+ امشب حال ِ غریبی دارم ... 

+ تاريخ دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

آرامش هم گاهی از آرامش خسته می شود
آرامش هم گاهی می خواهد نا آرام باشد ...دوست دارد به تلاطم بیفتد ، بتـَـپد !
آرامش هم گاهی از بودنش خسته می شود ...
آرامش هم گاهی می خواهد برود و قید همه ی دنیا و تعلقاتش را بزند ،
آرامش هم گاهی دلش نمی خواهد در دل این و آن بنشیند ؛
دلش نمی خواهد !
دلش می خواهد نا آرام باشد ....
مثل همین آرامش چشمانم ،
که تقلا می کند ...
چنگ می زند بر مـُـژه گانم تا اشکم فرو نریزد ...
که فرو ریختن اشک همانا و مرگ آرامش ِ چشمانم همان !
آرامش هم گاهی از خودش خسته می شود ...
از مـِـهر بی دلیلش
از خوبی های بی جایش
از سنگ صبوری هایش به ستوه می آید !
از بودن های احمقانه اش ...
از دوست داشتن های بی دلیلش ...
از اینکه باید دائما به همه تزریق شود
در دل همه باشد !
آرامش ، آرامش می خواهد !!
شاید از کسی دیگر...
شاید .... !

+ تاريخ یکشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

می بینَمش !
می بینَمش ...
و مـــی بیـــنـَمـــش
دقــیق تــــر ...
موشکافانه !
گویی حرفی است ... !
در ژرفای نگــــاه ِ سردش چیزی را فریاد می زند !
چنگ می اندازد به حفاظ چشمانش !
تا همان چند قطره اشکش هم به تاراج نرود ... نـَشکــند !
تا دست ِ دلش از این خالی تر نشود ...
فریاد می زند !
بانگ بر می آورد ...
یقینا حرفی است ... !
سهمی است ،
حقی است ...
حقیقتی است تلخ ...
تلخ تــــر از بغض ِ رسوب شده در گلویش ...
که می رود و می آید ؛
و با هر آمدنی دلش را خالی می کند
می خواهد حقش را فریاد زند
او !
تنها « کودکی » می خواهد ،
توقع زیادی است ؟!!!

 

+ برای کودکان ِ کـــار سرزمینم ....

 

+ تاريخ سه‌شنبه ۳ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

جـاده های ِ بی انتهـــا ، « تنها » و تنها داغ ِ دلم را تازه می کنند !
جاده ، تداعی گر ِ « توست » !
تویی که برایم « پایانی » نداری .... بی نهایتی !
جاده ، راه ِ توست ...
راه ِ بین ِ من و تو ! ... « ما » ؟!
فاصله ی بین ِ ما !
همان فاصله هایی که در « ماندن » و رفتن خلاصه می شود !
ماندن های من ...
رفتن های همیشگی ِ تو !
سرگردانی های همیشگی ِ من !
و در نهایت رفتن های من ، در حالی که باری از پُرسش را به دوش می کـِـــشَم.... !
گویی همه ی جاده ها به سوی ِ توست ...
همه ی « جاده » ها به تو می رسند ...
و من چه سرگردان در جاده های بی انتهای قلبَت پرسه می زنم ....
راه را « گُم » کرده ام ....
« نشانی » بنما ....
شهر ِ قلبت « سوت و کور » است ...
« حرفی » نیست ... ؟!!!!
« صدایی » نیست !
کوچه پس کوچه های دلت را بگشای برایَم !
مقصد تویی !
غایتم تویی ای تمامی ِ وجودم !
وجودم را به « من » بازگردان !
« من » را به « من » بازگردان ....
بـَـــــس است دیگر ...
بیـــــــــا !
مَــرا از این خانه پای ِ رفتنم نیست ...
منتظر ِ « مَنم » تا بیایی !
خیره به راهم ...
پشت ِ « پنجره » بی قرار ِ آمدنَت هستم ...
پنجره ها خوب می دانند که مرا تاب ِ « رفتن » نیست ...
پنجره ها « راز » دل را خوب می فهمند ...
نگاهم را خوب می شناسَند اگر چه سرد ، چون زمستان باشد !
اگر چه « بی اعتنا » باشد ...
اگر چه « سر به هوا » باشد ؛ باز هم می دانند نگاهم کدامین « سو » را نشانه گرفته اَند !
پنجره ها نجواهای عاشقانه اَم را خوب می شنوند ...
« پنجره اَت » را بُگشا ... 
پنجره ها عاشقی را ، ماهرانه از بـَرَند !
دستَم را که خوب خواندند ؛ رسوایشان می شوم و رهسپار می گردم .... !!
انتظار تا به کی ؟!
ندیدَنت یکسـَـر درد و رنج است ای « آرامه ی » جـــــانم ...
بر من ببخشای « سردی » هــایم را !
آخـــر « زمستان » است ...
« بی برگی » مرا می آزارد ... سردم می شود ...خالی اَم ... تنها ...
با هر وزش ِ سوزناکی سر تا پا می لرزم ...
اما هنوز « ریشه » اَم محکم است ....
هنوز استوارم ... و به اُمید ِ روزی که « بهار » شود !
سرمای سوزناک ِ زمستان ؛ قلبم ، روحم ، فکرم را مُنجمد کرده است ... 
« قلبم » یخ زده است .... سرد و « خاموش » است !
هر چقدر « ها » می کنم یخَش آب نمی شود ...
عجبـــا که آتش ِ « افروخته ی » دل هم ثمری ندارد !
دست ِ « یـــاری » برسان ... 
« گرمـــــایش » باش ...
من « بـَهــــار » می خواهم !

 

+ تاريخ پنجشنبه ٢۸ دی ۱۳٩۱ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

شب زنده داری ها ....
بیدار ماندن های ِ تا صبح !
تماس های تلفنی ِ فراوان ....
پیامک های گاها بلند (!) که سرشار از استرس ، ترس و یأس است ...
و پاسخش این است که « کلام ما عصای ِ معجزه گر ِ ماست ، سرشار از سحر و اقتدار ؛ هر چه بر زبانتان جاری کنید همان در زندگیتان متجلی می شود خواه مثبت ، خوا منفی ! »
همه گویای ایام ِ امتحانات است ....
روزهای امتحان شیرین است ، این را با تمام ِ وجودم می گویم !
حتی اگر هر ترم 24 واحد داشته باشی ... حتی اگر روزی دو  امتحان داشته باشی و فردایش هم امتحانی دیگر ؛ حتی اگر روزی سه امتحان داشته باشی و یکی از این سه امتحان ، فلسفه ی دوست داشتنی ، گرانقدر و سنگین باشد !!!
هر کس در طول ِ زندگیَش مشقت های زیادی دیده و « کشیده » !
و ممکن است حداقل یک بار احساس کند تمام ِ راه ها به سویش بسته است !
دیگر اُمیدی نیست !
رمقی نیست .... تلاشی نخواهد شُد ....
آنجا آخر دُنیاست ....
برای یک دانش آموز شاید زمانی باشد که مسائل ریاضی اَش را حل نکرده باشد و آموزگار از او بخواهد تا به پای تخته برود و تمرینات را حل کند !
ممکن است برای دخترکی ناکامی در کنکور باشد .... 
برای دانشجویی ممکن است پایان فُرجه ها و دقیقا قرار گرفتن در شب ِ امتحان باشد و یک کتاب ِ ناخوانده !
برای ِ زوجی رسیدن به بُن بست ِ زندگیشان و نابودی ِ « مـِـــهر » و ثبت ِ مُهر طلاق !
برای دختری لحظه ای باشد که بفهمد عشقش تنها یک دروغ ِ متحرک بوده است ... یک حقیقت ِ تلخ ! یک فریب ِ بزرگ ....
برای پسری بیکاری و تحقیر و از دست دادن ِ آرزوهای رنگارنگش ...
برای پدری زمانی باشد که شرمنده ی نگاه های سرشار از خواسته های فرزندانش شود ....
برای مادری ، شنیدن ِ خبر بیماری صعب العلاج ِ فرزندش ....
و شاید برای یک تاجر زمانی باشد که دار و ندارش بر باد رفته است ...
آخرین های هر کس به عقاید ، افکار ، آرمان ها و اهدافش بستگی دارد .... اما هر چه که باشد برایش « آخرین » است !
شکننده ، سهمگین و صد البته « مهم » و حیاتی !
اما همین « آخرین » های شکننده می تواند « اولین » های پُر امید شوند ....
آنجایی که بیندیشی به قدرت مطلق ِ « خدا » !

وَ مَن یَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّـهِ  فَهُوَ حَسْبُهُ  ( سوره ی طلاق آیه ی 3)
هرکس که به خداوند توکل کند، خدا برای او کافی خواهد بود !

اینجاست که به ناگاه سوی اُمیدی در « دل » زنده می شود ... و به آتشی « داغ » می رسد که « دلت » را گرم ِ وجودش می کند ...
خدا هست ! دگر غصه چرا ؟!!
اینکه بدانی که « خدایی داری که داشتنَش جبران ِ همه نداشته هاست » و آنقدر دوستَت دارد که همیشه مراقبَت هست و « هوایَت » را شدیدا دارد .... همان خدایی که تو کمتر مواقعی است که « هوایَش » را داشته باشی و به قول حضرت حافظ :

از دم ِ صبح ِ اَزَل تا آخِـــــــــــر شــــام اَبـَـــــــد
دوستیّ و مِـــهر بر یک عــهد و یک میثــاق بود
سایه ی معشوق اگر اُفتاد بر عـاشق چه شـد
ما به او محتاج بودیم او به ما مشتـــــــاق  بود

یاد آوری ِ « خدا » و تثبیت ِ ایمان ِ به او ، بازیابی ِ« توکل ِ » به او ؛ « سویِ » اُمید است !
« روشنای ِ » راه !
« آغازی » دوباره !
یک « تلنگر ِ » بجا !
همه ی « مشقت » ها « سَهل » می شود ؛ اگر « بفهمی » خدا را .... تنها به « قَدر ِ » خود !
« توکل » به او همه چیز است ... 
اینکه بدانی « پناهگاهی به وسعت خدای بزرگ داری » کم چیزی نیست !
اینکه بدانی تکیه گاه ِ همه ی خستگی هایت خداست کم چیزی نیست !
و ما چه خوب تصمیم گرفته ایم که در آزمون ِ علم النفس از موارد ِ راه های رسیدن ِ به خدا و سیر و سلوک معنوی ؛ « توکل » را به دلخواه « شرح » دهیم !
ما به « او » ، « توکل » کرده ایم ...

+ هدف از این پُست توجیه تنبلی و کم کاری نیست ! تنها یادآوری خداست...

+ تاريخ دوشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۱ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

25 اُم دی ماه 90 رو به خوبی به یاد دارم ....
25 اُم دی مـــاه ...
" پناهگاهی به وسعت خدای بزرگ دارم ! " یک ساله شد ...
یک سال از تولد ِ وبلاگم می گذرد ... زمان های زیادی بود که می آمدم ، صفحه ی ارسال مطلب را باز می کردم ، به صفحه ی مانیتور خیره می شدم و در نهایت می رفتم ... بدون هیچ نوشتنی !!
اما الآن از اینکه این اواخر تنهایش نگذاشته اَم خوشحالم :)
« نوشتن » بسیار لذت بخش است ؛ حتی شده نوشتن ِ یادداشت های روزانه ت ... حتی شده نوشتن ِ غُر غُر های ذهنت ... نوشتن ِ افکارت ، و زمانی لذت بخش تر می شود که تنها برای ِ « دلت » دست به قلم شوی !
به همین دلیل ، هر دو وبلاگم برای من هرگز فرقی نداشته اند ، آخر سنگ صبور های قابلی هستند ... و من به یک اندازه دوستشان دارم :)


+ پناهگاهی به وسعت خدای بزرگ دارم ! تولدت مبارک :*

+ تاريخ یکشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

همیشه گفته ام و باز هم می گویم ...
تا به اَبد می گویم که « دل است دیگر ، کارش این است که بگیرد ، تنگ شود ، خودش را به این و آن ببندد و غمگین شود » کار ِ دل ِ من این روز ها همین است ... کار و بارش هم عجیب سکه است ... رونقی دارد فزونی ! من هم اینگونه خودم را راضی و خشنود نگه می دارم و « بی خیالش » می شوم ؛ که « دل است دیگر .... »
گفته بودم که از واژه ی « بی خیال » متنفرم ؟!
متنفرم ... بســـیار زیاد !
از اینکه ادامه ی سُخن ، کار و یا « حسی» را بی خیال شوی ! از اینکه خودت را گول بزنی و بگویی « بی خیال » !!! تازه اصلا « صورت ِ » خوشی هم ندارد !
آی « دل » مرا به چه کارهایی وا می داری ؟!!! « بی خیال » شُده اَم .... !
بی خیالی محکم به سَرم زده است ؛ زیر ِ طاق ِ آسمانم .... هوای « امشب » آمیخته با بوی « نوروز » است ... 
چه بوی خوشی دارد ... سرشار از تازگی ... به یک باره تمامش را استنشاق می کنم و با قدرت به ریه هایم می فرستم ! 
نـــفس می کشم ... دلم می خواهد تا اَبد به آسمان ِ پُر ستاره ی شب خیره شوم و « تو » بخوانی حرف های ناگفته اَم را .... تنها با یــــک « نگاه » !
بغض می کنم .... اشک می ریزم ... همیشه حسرت به دل مانده اَم تا اشک هایم را پنهان نکنم ، تا برای ریختن ِ درست حسابی شان خودم را به آب و آتش نزنم و پنهان نشوم !
ولتر چه خوب می گوید : « اشک زبان ِ خاموش اندوه است » !
راست می گوید ... « اندوه ِ » بیچاره لال مونی گرفته است ... چه بگوید بی نوا ؟! چه دارد که بگوید ؟! « اندوه » است دیگر ... گفتن ندارد .... « گفتنی » هم ندارد ! خاموش و بی صداست ... مثل ِ روح ! روح ِ بزرگــوار ....
« روح » بسیار متعالی است .... بسیار بلند ! به واسطه ی همین اقتدار و صلابتش هر چه مشقت ببیند دَم بر نمی آورد ، در مقابل ِ سخت ترین ها لب می گزد و سکوت می کند ....  نظاره می کند ، همه ی شکست ها را به جان می خرد ، درد می کشد .... رنج می بیند اما پیوسته درونش تکاپوست ... اما امان از « تَن » ، امان از جسم ... همین که خاری به دستش بروَد با صدای ِ بـــلند می شـِـــکَند و بنای گریستن را سر می دهد .... تاب نمی آورد ! های های ِ گریه اَش به آسمان می روَد و همه را شگفت زده می کند که آخر یک خار بود ها ! آنقدر که زاری ندارد ....
و هیچ کس نمی داند آن خار تنها یک « تلنگر ِ » بجا بود ! یک تیر ِ خلاص .... و این زاری ها همه از درد های « دل » نشأت گرفته اند !
اینکه دیگر خلاص شوی و آنقدر بگریی که دنیایت را آب ببرد ... و خالی شوی ... دق ِ دلی اَت را خالی کنی .... آخر دیگر یارای مقاوت نداشته ای .... منتظر ِ تلنگر بوده ای تا خالی شوی ...
هوای نوروز می وزَد و غرق در « بهار » می شوم .... هر روز با تولد ِ خورشید « نو » روزی در راه است ... و من هم با هر اَشکی  دوباره متولد می شوم و غرق در اُمید و « بهار » ....
دوباره من و روحم دست در دست ِ هم ، مصمم گام برمی داریم ؛ و اصلا هم به روی خودمان نمی آوریم که باری دیگر قرار است جسم رسوایمان کند .... و تحقیر ... 
و این قصه تکرار می شود ....

+ تاريخ پنجشنبه ٢۱ دی ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

وای اگــر روزی دل ِخورشید « بگیرد » !
اگر روزی خورشید « قهر » کند ...
« ظلمات » دنیا را فرا می گیرد...
دیگر آفتاب نمی تابد 
سیــــاهی و تاریکی ِ مطلق .... سرمای جانسوز ، بدون هیچ زایشی ...
وای چه دهشتناک !
مبــــادا روزی خورشید قهر کند ،
دلش بگیرد ...
با خورشید راه بیایید !
به او سلام دهید ... با آغوش ِ باز به استقبالش بروَید ...
دستانش را به گرمی بِفشارید ؛ حتی « گرم تر » از خودش !
با خورشید راه بیایید ....
نازش را بکـِشید !
به رویش « بخندید » ... با دیدن ِ لبخند ِ شما می شـِکُفد !
آخر مثل ِ گُل است ... ظریف و شکننده .... زیبا !
دست هایتان را برای دل ِ نازکش « سـِــپـَر » نکنید !
خورشید بسیـــار دل نازک است ....
طاقت ِ تلخی ها ، بی مهری ها ، بی تفاوتی ها را ندارد ...
خورشید زود زود دلش تنگ می شود ؛ به دل ِ بزرگش نگاه نکنید ...
می دانید خیلی ها درونش هستند ... خیلی ها ؛ اما به دل ِ بزرگش نگاه نکنید ! 
مراقب ِ خورشید های زندگیمان باشیم ؛
همان هایی که نور ، گرما ، سبزی و زندگی را برایمان به ارمغان می آورند ...
مراقب ِ خورشیدمان باشیم !
بگذاریم خورشید بتـــابَد ؛ هر آنقـــدر که « دوست » دارد ...
پذیرایش باشیم ....
« قـَدرش » را بسیـــــار بدانیم !

 

 

+ دهم آبان ماه 91
ساعت هشت ِ صبح یک روز ِ دل انگیز ....
با همراهی ِ خورشید ِ آسمان
و یکی از خورشید های زندگی اَم ، مسعود عزیزم ؛
بهترین برادر دُنیا !

+ تاريخ سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

همین امشب
همین ساعت
همین حالا
همین لحظه ...
شهر آبستن ِ حوادث ِ گوناگون است ...
حوادثی که مسیر سرنوشت افراد ِ بسیاری را از راه « آسفالته » به جاده ای « خاکی » و پُر مشقت تغییر می دهد ... 
طبعا سرنوشت افراد بهم  گره خورده است!
همین لحظه !
مــادری برای سیر کردن ِ شکم ِ خالی ِ فرزندش ، تن می فروشد و حاضر می شود جسمش را در اختیار گرسنگان ِ « شهوت » قرار دهد ، تا شکم ِ خالی کودکش را سیر کند و او را از « گرسنگی » نجات دهد ....
همین لحظه !
مرد ِ « گرسنه ای » که چشم و دلش « سیری ناپذیر » است ، در مأموریت کذایی اَش به همسرش خیانت می کند ! و زن ِ بی نوا به همسرش می ببالد که « عجب مرد ِ مسئولیت پذیر و پُر تلاشی !!! »
همین لحظه !
پیکری بر پیکردی می پیچد و زنی باردار می شود !
و شاید این همان « نطفه ی » حرام ِ آن مادر و مرد ِ گرسنه باشد که در این « شب » بسته شده است !
و جهان چشم به راه ِ کودکی خواهد شُد که سرنوشتش در همین « شب » آغاز شد ... بدون هیچ پشتوانه ای !
چه بر سرش خواهد آمد ؟!
کسی چه می داند ؟ شاید او هم مانند هزاران نوزاد ِ بی گناه زیر پُل چَشم به جهان بگشاید و « بـــگرید » !
همین لحظه !
دخترکی دل داده به نجواهای عاشقانه ی پسرک و خیال پردازی می کند ، روزی را که دست در دست ِ یکدیگرند و لابه لایش  ازسُخنان ِمثبت ِ هیژده اَش سُرخ می شود و می گوید : « عیب نداره ، قراره شوهرم بشه ! » ! و یک بار ِ دیگر به دَر ِ « بسته ی » اتاقش نگاهی می اندازد ... دخترک سرشار از عشق . . . و او سرشار از . . .
همین لحظه !
دختری « دَر ِ» خانه یشان را « باز » می کند و آهسته آهسته در « سیاهی » کوچه گُم می شود .... می گریزد تا « آزادی اَش » را فریاد زند ...
همین لحظه !
پیک های مشروب ، پُر و خالی می شوند و « او » می بازد دار و ندارش را .... می بازد آرزوهای رنگینش را !
همین لحظه !
سرخورده و نگران از آینده ، مضطرب ... بسته ی سفید ِ تریاک را با « تردید » از « نا ، رفیقش » می گیرد و غرق ِ افکارش در پس ِ ترس ِ « دو چندانش » به گوشه ای می خزد .... 
همین لحظه !
صدای موزیک در خنده ها و نگاه های معنی دارشان « گُم » می شود و دختری از دست می دهد بکارتش را ....
هر دو ! بی هویت ....
بکارت ِ دختر دریده شده ... اما چه کسی می داند بکارت ِ روح و جسم ِ پسر ، کی و کجا  و چندین بار دریده شده ؟!!!!
همین امشب ...
همین لحظه ای که شب ، چادر ِ سیاهش را بر آسمان انداخته است ....
انگار همه ی زمینیان خفته اند .
اما شب آبستن ِ حوادثی است که سرنوشت های بسیاری را تغییر می دهد !
شب اسباب آرامش بود ...
حال آبستن درد ها رنج ها و تیره بختی هاست ؛
کسی چه می داند ؟
امشب و شب های دیگر ؛ آبستن ِ دردها می شوند و خواهند شد ...
چرا که مغزهایمان همچون شکم هایمان خالی اَند ...
و تا سیر نشوند ...
 

+ تاريخ جمعه ۱٥ دی ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

چَشم به راهم ....
به انتظار ایستاده اَم ....
نشستن « قرار » می خواهد که تو از من « دریغش » کرده ای !
مستأصل می نگرم ...
منتظرم !
تا بیایی !
چَشمم به در خشکید ...
سویش گُریخت !
گوش تیز کرده ام !
صدای گام های کَسی می آید ....
نزدیک تر می شود ...
نزدیک تر ...
نزدیک و نزدیک تر !
نفس را در سینه ام حبس می کنم ....
قلبم دیوانه وار می کوبد به در و دیوارش ...
وقتش است ....
دق الباب کُن !
آآآآآه ..... می رود !
دور می شود ....
دورتـــــــــــــــر ... خیلی دور !
فقط سکوت حاکم است ...
و من دوباره مهیای صدای گام های بعدی می شوم !
صدای گام های رهگذران دلم را می لرزاند ....
به امید آنکه تو باشی !
و خُنک می شوم به یک باره وقتی از دریچه ی قلبم می گذرد و می روَد پی ِ کارش !
انگار همه « تو » شده اند ، یا تو « همه » شده ای !
تو ! « همه ی » من شده ای ! « تمام ِ من » !
هستی ، اما نیستی !
هر طرفی را می نگرم « هستی » !
در « دلم » ، « روحم » ، « جسمم » ...
هستی بی آنکه ببینَمت !
قصه ام بر سر ِ زبان ها افتاده !
قصه ی دخترکی که صدای گام ها دلش را می لرزاند !
دخترک ِ بی نوا !
هنوز خبر تازه نرسیده است برایشان ....
هنوز نمی دانند با « سکوت » هم دلم می لرزد !
به امید آنکه شاید حرمت بدانی و پا برهنه و پاورچین پاورچین ، به قلبم داخل شوی !
تا مبادا دلم « هُرّی » بریزد ....


+ تاريخ سه‌شنبه ۱٢ دی ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

اشک ریختن های مظلومانه اَم نتوانسته خالی اَم کند ...
اشک همیشه آدم را سبک می کند ؛ وقتی خسته ای ، گریه یک راه ِ خوب محسوب می شود ... وقتی که تنهایی و به گریه چنگ می زنی که باشد و همراهی اَت کند ؛ گریه مهربانانه می نشیند در کنارت و دوستانه سَرو رویت را نوازش می کند ! و پا به پای تو می بارد ! اصلا هر چقدر مرور می کنم نمی توانم هضمش کنم ! قابل ِ هضم نیست ... 
نمی دانم چرا از « کاه » ، « کوه » ساخته اند ... ؟!
نمی دانم !
آخر حرفی نبود !
پیاده روی ِ امروزمان هم از دغدغه اَم نکاست و بیشتر سردرگُمم کرد ...
دائم افکار عجیب و غریب ، بی سرو ته در ذهنم این سو و آن سو می روند ! دخترکی را که امروز در بوفه دیدم و خیلی گرم سلام کرد و « خانوم ِ صدا قشنگ » خطابم کرد ! مات و مبهوت سلام دادم و با خودم گفتم « باز کجا کنترلتو از دست دادی ، زدی زیر آواز سهیلا ؟! »
« نشناختی ؟ » 
« نه ! »
« اون روز ... واسمون خوندی ! سمیرا بود ... آرزو ! راستی تو نمی شناسی اونارو ! اما من تو رو  به خاطر ِ صدات خوب می شناسم  »
لبخند می زنم و به خاطر ِ لطف و محبتش تشکر می کنم و کلی با ذهنم درگیر می شوم تا به یاد بیاورم کی و کجا زده ام زیر آواز ؟!!!!
آواز همیشه اُمید را در من زنده می کند ... خیلی حس ِ خوبی است که همه چیز را نادیده بگیری و بزنی زیر آآآآآآآواز .... 
و بخوانی از شجریانِ عــزیزت ، همای ، همایون ، ناظری ، شیدا و خودت !
آری !
آواز خالی اَم می کند ... امشب حتما می خوانم ....
در را که باز می کنم ... مادرم می گوید امروز 16 صفر است ! متعجب می شوم ! آخر هر سال 16 صفر را به یاد داشتم و امکان نداشت فراموش کنم ! 16 صفر ِ 1413 قمری را !
آنقدر درگیر شده ام که فراموش کرده ام امسال بگویم : « امروز به روایتی تولدمه ! »
صدای مادرم از آشپزخانه می آید که خاطرات ِ روز زایمانش ، روز ِ به دنیا آمدنم را برای صدمین بار تعریف می کند !
می گوید : « دکتر گفت ای بابا ! هنوز که نشسته »  و تأکیید می کند بچه های نشسته باهوشند ! دوباره صدایش به گوشم می رسد ! « ساعت ِ 30 : 5 رفتم اتاق ِ عمل ! اون موقع ساعت ها جدید بودن ؛ گُل ِ تابستون ... غروب بود ؛ نزدیک ِ اربعین ! » و من به این فکر می کنم مادر همیشه همه چیز را خوب و دقیق بدون ذره ای اینور آنور به یاد دارد ! حتی لهجه ی دکترش را به خوبی به یاد دارد ! چه رسد به آنکه نوزادش ، ته تغاری اَش ؛ لُپ گُلی و سفید بوده و عین ِ برگ ِ گُل لطیف و ملایم ! و شاید به همین دلیل باشد که اسمش را گذاشتند « سهیلا » !! می گوید : « واقعا اسمت برازندته ! » 
و من در دل می گویم : « کاش نبود !! » 
امروز به روایتی تولدم است ... تولد ! اما من بسیار دلتنگم و اگر صادقانه بگویم « دلگیر » و دائم می گویم من مستحقش نبودم ! این جوابم نبود ...  برای منی که اصلا به دنبال ِ جواب نبودم ... پاسخی این چنین رُک و راست در شأنم نبود ! پاسخی به سان ِ سیلی ِ سُرخ ! من جواب نمی خواستم ! من پاسخ نمی خواستم ... اصلا پرسش و پاسخی در کار نبود که منتظر جوابش باشم ... 
هیچ چیز نبود ؛ هیچ چیز ... تنها یک توجه ِ « خاص و شیرین » !
همین !
من مستحق ِ این دهان کجی ها نبودم ! این کنایه ها ! این سردی ها ...
دلگیرتر می شوم اگر ناجوانمردانه غرورم بشکند ، اگر فکرهای کذایی ، در سرشان جولان دهد .... دلگیرتر می شوم ! 
امروز تولدم است و دلگیرم !
تولد همیشه نقطه ی آغاز است .... اما من به فکر آغازی دیگرم !
فکر ِ اینکه دیگر این دل را « مُهر و موم » کنم تا هوس ِ توجه خاص و شیرین را با خودش به گور ببرد ... آخر خوب جوابش را داده اند ... مُزدش را ... مُزد صداقت و پاکی اَش ! به اینکه دیگر « لیاقت » می خواهد این « شیرینی های خاص » ! به اینکه شاید لایقش نبودی !
اما « دل » ... این دل ِ بیمار این « آغاز ها » را نمی خواهد !
حتی اگر از او متنفر باشی و هزار فکر ناشایست و « ناعادلانه » درباره اش کنی !
این « دل » صـــادقانه و پــــــــــــاک « دوستت دارد » !

+ تاريخ یکشنبه ۱٠ دی ۱۳٩۱ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

و آن زمان که
.
.
.
.
شـ ـــ ـــ ـــ ـــکـ ــ ـــ ــســ ـــتـــ ـــ ــ ــ ــ
قلبم را می گویم !
دیگر جای ِ « بَند » زدن ندارد !
دگر « بندَش » نمی زنم !
دیگر « رمق » ندارم ..... « توان » ندارم ....
خسته اَم !
اصلا باید همینطور خُرد شده باشد ....
همینطور بریزد .... !
هی هر دَم بلرزد ُ بریزد ُ آوار شود ، بر « روحم » !
انگار اینطور برایش بهتر است ...
یک وقت هایی آنــقـــدر « خسته » می شوی « دلـــت » می خواهد قید ِ همه چیز را بزنی و بــــِروی ...
و به رانند بگویی !
آقا ...
نگهدار ...
پیاده می شوم ...
با تمام ِ قُوایت بــِــدَوی !
« دل » به جاده ای بزنی که همیشه آرزویش را داشتی !
همان که در جنگل محو می شود و هر بار که می بینی اَش دلت « غنج » می رود !
بروی و بروی و بروی ...
آنقــدر که از همه دور شوی !
آنقدر که تنها شوی ...
درنگ می کنی !
به آهستگی به رو به رو خیره شوی !
به نرمی بنشینی ...
سفره ی  « دلت » را پهن کنی ...
برای او !
زانُوانت را در آغوش بگیری !
و یکـــــــــ آن ؛ در یک چَشم بر هم زدن !
بغض ِ رسیده اَت بترکد و های های ِ گریه اَت به آسمان برسد ...
با صدای بلند ... هق هق !
و بخواهی از او که همه چیز را « تمام » کند ...
چون خسته ای
بُریده ای
از دنیایش
از آدم هایش
از بی مهری ها
از « نادانی » ها
از غرورهای کاذبشان
از اینکه نگاهت را نمی فهمند ...
دلت را نمی فهمند ...
دوست داشتنت را نمی فهمند که چقدر « خالص » است ...
از اینکه انگار باید « خواستنی » در میان باشد ؟!!
از اینکه انگار همه چیز در « مالکیت » خلاصه می شود ...
اما تو که می دانی ...
من « مـِلک » نمی خواهم ...
پادشاهی نمی خواهم ...
من به بودن هایشان راضی ام ..
بودن هایی که تنها و تنها برای  « خودشان » است ...
من مالکشان نیستم ، آخر در مُخیّله ام نمی گنجد که مالکیت کنم !
من « آزادی » و رهایی را دوست می دارم ...
دلم را به مالکیتشان پا « بند » نمی کنم ...
آخـــــــــــر من خیلی زود « رفتنی اَم » !
خیلی زود ...
می اندیشم !
به جایی که کسی نباشد جز و من خودت ...
تو همیشه مرا دیده ای !
فهمیده ای ...
همیشه مرا دوست داشتی ...
و حتی از دوست داشتن ِ من لـــذت برده ای !
نگاهم را خوب دانسته ای !
اینکه از چه جنسی است ؟ آیا مرغوب است ؟ آیا خوب کار می کند ؟ آیا خریدار دارد ؟!
تو سخنان ِ ناگفته ی قلبم را به زیبایی ترجمه کرده ای !
نه اینکه پشت ِ پــایم بزنی ...
مرا درک کرده ای !
تو بهترینی خدا !
بهترین !
 

+ تاريخ یکشنبه ۱٠ دی ۱۳٩۱ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

به یــــاد ِ روزهای با هم بودنمـــان « آه » می کِشَم !
به یادِ روزهایی که از جنس ِ توست !
کسی چه می داند این آه تا چه اندازه جگرم را می سوزاند ... ؟!
و به دنبالش تمام قد می سوزم و خاکستر می شوم !
تنها برای « تو » !
و داغ ِ خواستنت را بر « دلم » ، تا به اَبد می نهد !
می سوزم از تو ، از تو ... و بـــرای تو !
به یاد ِ روزهایمان ...
به یـــاد ِ خاطرات تلخ و شیرینمان
به یاد خاطراتی که اگرچه تلخ بودند اما بودن در کنار تو حلاوتی داشت که آن سرش ناپیداست ....
به یاد ِ مهـــربانی های تو ، عاشق تر می شوم !
کسی چه می داند که انتظارَت اگرچه سخت بود اما به آن آغوش ِ سـِتبرت می ارزید !
به یادِ حرف های بی سرو ته ِ تو هاج و واج می مانم !
همان هایی که آن قدر غرق ِ در « تو » می شدم ، برایم یک مُشت حروف و هِجا بودند !
چه می گفتی ؟
کاش حرف به حرفش را حک می کردم بر در و دیوار قلبم !
اما « دلم » تنـــها سُخن از عشق ِ پاکت را می فهمید !
همان جمله ی شیرینت !
« دوستت دارم »
و من غرق مستی می شدم !
مست از جام ِ وجودت ... وجودت موهبتی برای من بود !
کسی چه می داند دلواپسی هایم اگر چه جانکاه بودند ، اما به آن همه حس ِ خوب ِ بعدش که تنها در « تو » خلاصه می شد می اَرزید !
کسی چه می داند ؟
چه می دانند از نگاه های سرشار از مهرت که بی قراریمان را دوچندان می کرد و من لولی وَش به سمتت می دَویدم !
کسی چه می داند ؟
آه ... آه ... آه ...
کسی چه می داند ؟
بی وفایی رسمت نبود !

+ تاريخ شنبه ٩ دی ۱۳٩۱ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

حتی همین آهنگ ِ شادی هم که گذاشته ام و خواننده اَش با تمام ِ قُوا می خواند از ناراحتی اَم نکاسته و مانع از شنیدن صدای « غزل » نمی گردد !
نمی توانم تصویرش را از ذهنم پاک کنم .... دائما آن چشم های زیبای تا به تایش در نظرم پدیدار می شود ... گریه می کنند ! چقدر رنگ ِ چشمانش به خواهرزاده ام آرون ِ من شبیه بود !
این اشک های لعنتی در کاسه ی چشم هایم این سو و آن سو می چرخند و  فرو نمی ریزند ... لعنتی ها منتظر تلنگرند ... 
یک بار دیگر مرور کنم !
هوا سرد است ، صدای هم همه ی پچه ها و فضولی های بیش از حد ِ امروزشان کلافه یمان  کرده است  ! اما به خود مسلطتیم ... هم خوانی می کنیم : دست ِ راست ِ ما ، سمت راست ِ ما ؛ دست ِ چپ ِ ما ، سمت ِ چپ ِ ما  ؛ سمت چپ را نگاه می کنم ، یکی از پسرهای کلاس با گستاخی به سمتش یورش برده و او تقلا می کند لُپ های سفید و تُپلش را از دستش نجات دهد ..
با دو دست ِ کوچکش صورتش را می پوشاند و می دود ! من اما انگار برقم گرفته ! خشکم زده ... پله ها را با سرعت می دَوم و وارد کلاس می شوم ... گریه می کند...
فرو ریختم ...
وای ...
کاش نمی دیدم گریه ی معصومانه اش را ......
دلم تقاضا می کرد ، همان لحظه ی اول ؛ آموزش ِ ادب ،  منع ِ بحث و دعوا را بی خیال شوم و در آغوشش بگیرم ... تا امنیت یابد ... و من هم پا به پایش اشک بریزم !
اما امان از این قید و بندها ...
من مربی هستم و در درجه ی اول آموزش مهم است !
حرفای تکراری « بچه ها باید با هم دوس باشین ، توی بازی این حرفا پیش میاد ، نباید همو بزنید ! علی ! اصلا کار درستی نکردی ! بیا از غزل عذرخواهی کن » و به این فکر می کنم که خدا کند زودتر عذرخواهی کند و  بخیر و خوشی تمام شود ! اما علی قصد ِ عذرخواهی ندارد و این گستاخی اش عصبانی ام کرده ! غزل را به آغوش می کِشم  ... اشک هایش را از چشم های زیبایش که ناجوانمردانه مبتلا به « استرابیسم » هستند را پاک می کنم !
از حرفایم چیزی به یاد ندارم ... اما خوب به یاد دارم او چه گفت : « من می رم خونه به مامان و بابام می گم پسر ها مارو اذیت می کنن ! » 
مامان و بابا ؟!
شاید می خواهد انکار کند که مادر و پدرش یک سال است که از هم جدا شده اند ...
با این فکر می شـِکَنم ... و در دلم قربان صدقه اش می روم که از نعمت زندگی با پدر و مادرش محروم است ...
« غزل هفته ی قبل که واسمون قصه ی شنگول و منگول رو تعریف کردی ، صداتو ضبط کردم ، واسه ی سارینا گذاشتم ... » با این حرف می خندد ....
مربی های دیگر به همراه بچه ها وارد می شوند تا قصه بخوانند ! ترجیح می دهم قصه گویی های من امروز بر عهده ی مربی ِ دیگری باشد !
و به یاد ِ اولین روزی که غزل را دیدم در کنارشان می نشینم ! آن روز عینک ِ بزرگش مانع از دیدن ِ عمق فاجعه ی چشمانش شده بود  ... همان روز اول مهرش به آرامی در دلم نشست .... مثل « پـَر » ی در باد که آهسته آهسته ، به نرمی می آید و می نشیند و دیگر خیال ِ برخاستن ندارد ؛ اگر چه پَر باشد !
همان روز دوستش داشتم ... از زیباییش که فاکتور بگیریم ، ادب و نزاکتش و خنده های نازنینش مرا شیفته ی خودش کرد ...
و مهم تر از آن ، شباهتش به آرون ِ من !
شنبه ی بعد ؛ فقط چشمانش بود و جای ِ خالی ِ عینک !
وای خدای من ! دلم می خواست در همان میان بنشینم و زار زاااار بگریم !
یک هفته است که جدایی ِ پدر و مادرش را فهمیده ام و این یادآوری موازات ِ همان روزی است که موضوع ِ تحلیل ِ نقاشی « خانواده » بود .... و یادآوری نقاشی اَش و پدر و مادرش در کنار هم مرا خراب تر می کند ....

از مهد بیرون می آییم ، صحبت ِ غزل و ادبش است ..... به عادت ِ دیرینه تشریح نمی کنم احساسم را و سکوت کرده ام ...
با نگاهی مغموم به روبرو خیره شده ام ! به این فکر می کنم محال است بعد از این پروژه ، با بچه ها کار کنم !
یکی از هم کلاسی هایم گویی نجوای من و دلم را شنیده ! می گوید : « وای دختر چقدر حساسی ! » و می خندد !
می اندیشم !
حساس ؟!!!  نباید حساس بود ؟ سرنوشت ِ یک کودک حساسیت نمی خواهد ؟!
شلوار پینه بسته ی نرگس حسایت نمی خواهد ؟
کمبود ِ محبت ِ احمدعلی حساسیت نمی خواهد ؟
نقاشی های خشونت بار ِ علی حساسیت نمی خواهد ؟
و دوباره در دلم نجوا می کنم : « خدایا ! چرا من زنده ام ... چرا ؟ »
آخر من زیادی « حساسم ! »

+ تاريخ شنبه ٩ دی ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

از نصایحتـــــــــــان بیزارم !
از اینکه نادانسته راهنماییم می کنید ، بیزارم !
از اینکه لبخند می زنید و نصیحت می کنید ، بیزارم !
آخر شما که نمی دانید ...
نمی دانید که پچ پچ ِ های عقلم چیست ؟
دلم چه می گوید ؟
آخر هر سکوتی را که نباید رهنمون کرد ؟
من خواسته هایم را تشریح نمی کنم ....
دلم را باز نمی کنم ....
شرح نمی دهم آنچه در مغزم می پلکد !
شما که نمی دانید !
نصیحت چرا ؟!! 
 

+ تاريخ شنبه ٩ دی ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

باز راهی رویایم شدی ..
و میهمان ِ خواب هایم ... 
می دانستم که می آیی ...
آب و جارو کرده اَم ...
میوه های « عشقمان » را شسته اَم !
سیب های سُرخ و شیرین ...
ماهی تنگ ِ بلور را روی طاقچه گذاشته ام !
این سو و آن سو می چرخد ... به سان ِ من بی قرار ِ آمدنت است ...
دو شاخه گُل ِ نرگس را در گلدان گذاشته ام !
عطرش در سراسر ِ خوابم پیچیده ... 
ساعت ِ قلبم آمدنت را نوید می دهد ...
می آیی !
به آهستگی ِ خاص ِ خودت !
با وقار و با صلابت ...
با کلام ِ مهرانگیز ِ راسخَت سُخن می گویی ...
و من شرمگین نگاهت می کنم و به سخنانت گوش می دهم ...
در عین ِ صمیمیت و راحتی ، شرمسار ِ رویت هستم !
سُخنانت رنگ و بویی از من می گیرد ...
شرم می کنم و به دنبال ِ راهِ گریزم ...
می گُریزم ...

چشم باز می کنم ؛ سراسر تاریکی است ...
نبودنت تاریکی ِ مطلق است ...
می لرزم .... صبح ِ سردی است !
نبودنت چنگ بر روحم می زند ....
چه حقیقت ِ تلخی است اینکه « تو » هرگز نخواهی بود ....

+ تاريخ پنجشنبه ٧ دی ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

در هوای سرد و سوزنـــاک غروب دی ماه منتظرم و سر تا پا می لرزم !
ساعت 6 ! بارش برف تمام شده و سوز و سرما دوچندان !
به دانشجویان نگاه می کنم که دوان دوان خود را به خودرهای سواری و تاکسی می رسانند و آرزو می کنم که کاش زودتر کلاسش تمام شود و با هم بازگردیم !
در افکارم غوطه ورم ، و همینطور که بینی ِ یخ زده ام را بالا و پایین می برم برف بازی دو ساعت قبل را مرور می کنم و لبخند می زنم ! بینی ام حقیقتا  منجمد شده !
دوان دوان به سمتم می آید ! با هیجان می گوید : آبجی ! اون پسره رو یادته ؟ همون که گفتم بهم پیشنهاد داده ، یک سال فیکس با « فلانی » بوده ! باورت می شه ؟!
حرفایش در مورد آن پسر ِ هوس باز را دوباره در ذهنم مرور می کنم و حتی نصیحت هایم که دختر نگرانت هستم .... مراقب ِ خودت باش ..... روانشناسی که به روانشناس ِ دیگر مشاوره می دهد !!!!
افکارم را پس می زنم و با بی تفاوتی می گویم : خب کی گفته ؟ از کی شنیدی ؟
دختر همانطور که با عجله از من دور می شود فریاد می زند : شب اس بده !
رفت ...
و من دوباره تنها شدم ، با فکرهایم تنها شدم !
به اینکه چرا تعجب نکرده ام و بی تفاوت بودم ! آخر از « فلانی » بعید است .....  
خیلی بعید !
خیلی خیلی بعید !
حرفای « فلانی » ، اعتقاداتش ....
نه ! باور نمی کنم ...
با بی تفاوتی نگاه برمی گردانم .... و این فکر در سرم می چرخد که « هیچکس در مقام ِ قضاوت نیست ! »
اما اگر یک درصد حقیقت داشته باشد ....
وای ! چه فضاحتی ....
نه به خاطر بودن با یک مرد ... که عقاید ِ هیچ کس ارتباطی به من ندارد ، 
بلکه به خاطر « دورویی اَش »  یا به قول ِ معروف « جانماز آب کشیدنش » !!
ارزش ِ آدم ها چه ساده افول می کند ، چه ساده به دست ِ خود بی ارزش می شوند ؛ اصلا آدم باید آنقدر جسارت داشته باشد که خودش را ، خود ِ « واقعیَش » را نشان دهد ...
نه اینکه در نقاب های رنگارنگ خودش را حبس کند ...
باورم نمی شود که « بزرگترین » ها ، بزرگترین ارزش های انسانی به این سادگی عادی شده و همه به این مسائل عادت کرده ایم !
این روز ها همه چیز عـــادی شده ...
خیلی عادی ...
فقر عادی شده ،
فحشــــا ، فساد ، خیانت ، دزدی ، دین ، مذهب ، دل شکستن ، نون بُری ، دورویی ، گریستن ِ کودکان ، گُل فروش های سر چهارراه هـــا ، کودکان ِ کار .... همه و همه عادی شده اند ...
امان از روزی که انسان به عادت برسد ... 
وای از  آن روزی که وقتی در خیابان گام بر می داری متکدیـــان برایت عادی شوند !
حتی زاری های کذبشان دلت را نلرزاند ، با علم ِ به اینکه می دانی دروغ می گویند ! 
وای از آن روز که « دنیایَت » را نشناسی و خودت باشی و خودت !
وای از آن روزی که دست ِ یاری رسانت کوتاه شود ...
وای
وای !
چه قصه ی تلخی است ، قصه ی عادت !

+ تاريخ چهارشنبه ٦ دی ۱۳٩۱ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

خنده هایمان نظر ِ رهگذران را جلب می کند ... اما ما بدون ِ توجه و با تاکیید بیشتری می خندیم و گلوله های برف را به سمت ِ یکدیگر پرتاب می کنیم ! با هر برگشتی ، برف را به استقبال ِ حریفمان می فرستیم و قاه قاه می خندیم ! چه حس ِ خوبی است این تازگی و نشاط ...
از پشت ِ پنجره ها چهره هایی را می بینیم که بعضا با لبخند نگاهمان می کنند ... بعضا نگاه ِ « عاقل اندر سفیه » دارند ! 
داد می زنم و می گویم : بچه ها همه با نگاه ِ عاقل اندر سفیه نگاه می کنند !
نگاه های سرد ، مشتاق و بی تفاوت همانطور ما را می کاوَند ...
شاید از دیدشان کار ِ احمقانه ای است ...
خود را در پشت پنجره ها حبس کرده اند و خُرده می گیرند ...
همیشه بیرون از گود ایستادن و اظهار نظر کردن کار ساده ای است .... یقینا آن چهره ها دغدغه ها و مشکلات ِ زیادی داشتند ... اگر با ما همراه می گشتند ، به گمانم شب راحت تر سر بر بالین می گذاشتند ... آسوده تر ...
شادی مختص ِ سن ِ خاصی نیست !
شادی نور ِ اُمید در دلت را روشن می کند و دائما متذکر می شود که خدایی هست که داشتنش جبران ِ همه نداشته هاست .... پس دگر غصه چــــــــــــــرا ؟!

+ تاريخ چهارشنبه ٦ دی ۱۳٩۱ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

دُرست در واپسین لحــظه ها ...
آن زمــــان که قلبم تُهی می گردد ...
و دلـــم می لرزد ...
از یأس ...
نا اُمیدی ...
تو به دیدارم می آیی ...
تازگی ، طراوت ، تنها با تو معنا می گیرد ...
با نگاه ِ سرشار از عشقت ...
با نگاه ِ رئوفت ...
اولین و آخرین عشق ِ حقیقی اَم تویی !
سپــــــــــاس برای بودَنت بهترین !
شُکرت ، تــــازه شدم ♥

+ تاريخ چهارشنبه ٦ دی ۱۳٩۱ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

گلوله های رقصان ِ برف
با ناز و غمزه و عشوه گری از آسمان به زمین می آیند !
و همه را به این جشن ِ « عاشقی » دعوت می کنند ...
می رقصند
کف می زنند
و بلورهای برفی را با هیجان روی سَرم می ریزند  !
در حالی که صدای خنده هایشان گوش فلک را کَر کرده است ...
چه دیدنی است ... 
کاش بودی !
« با هم » مُهیای جشن می شدیم ،
و دست در دست ِ هم به میهمانی با شکوه ِ آسمان می رفتیم ...
سَر تا پا یک دست ، « سپید » می گشتیم !
تازه می شُدیم ؛ « با هم » !
کاش بودی و « سپیدی » نگـــاهم را درمی یافتی ...
سپیدی ِ عشقم را ... دوست داشتنم را .... سپیدی ِ قلبم را !
حتی سپیدتر و پـــاک تر از برف هاست ...
باور کُن !
بــــاورم کُن ...
همیشه مرا در این لحظات ِ ناب به حال ِ خود رها می کنی !
بی رحمانه تنهایم می گذاری ...
کاش بودی در این سکوت قدم می زدیم
سکوت را درک می کردیم ...
سکوت سرشار از ناگفته هاست ...
سکوت ِ یک روز برفی پُر از حرف است ....
حرف هایش را می شنیدیم ...
بی آنکه زبان بگشاید ...
چیزی بگوید ...
و با « لبخندی » از سر ِ « مـِهر » تاییدش می کردیم !
کاش بودی !

+ تاريخ چهارشنبه ٦ دی ۱۳٩۱ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

این برف ِ صبحگاهی حسابی حالم را جا آورده و تمام ِ اتفاقات ِ و سُخنان ِ تلخ ِ دیروز را برای لحظاتی فراموش کرده اَم ! همان سُخنانی که نباید گفته می شد و گفته شد ....
شانه هایم را بالا می اندازم و با خودم می گویم : « چه می دانم ؟! شاید حکمتی داشته ! »  دانه های ریز ِ برف در سیاهی چـــادر ِ « زینبم » خودنمایی می کند و من را به وجد می آورد ! مانند کودک ِ دوساله می خندم و از سر ِ بی خیالی تمام هوای ِ سرد دی ماه را یک جا به ریه هایم می فرستم ! و غرق ِ در این مستی می شوم !
پشت ِ در ِ سالن مطالعه درنگ می کنم ! تاریکی ِ حبس شده با تقلا از زیر در به بیرون می جهد ! با این حال دستگیره ی در را می فشارم ؛ قفل است ... ده دقیقه ی بعد متصدی ِ کتابخانه با ابروهای درهم رفته اش به سمت ِ سالن ِ مطالعه می آید و انگار که مرا ندیده ، کلید را در قفل می چرخاند و چراغ ها را روشن می کند و تاریکی را آزاد .... زیر لب می گویم : ممنون ! پاسخی نمی شنوم و در حال رفتنش به این فکر می کنم « چه عطر ِ خوشی ! اما به عطر ِ من که نمی رسد ؛ کاش اخلاقش هم مثل ِ عطرش خوش بود ! » 
وارد می شوم ؛ گرمای ِ مطلوبی گونه های منجمدم را با دستی مهربان ، نوازش می کند ؛ چه حس ِ خوبی ! شاید به تلافی و جبران ِ اخم متصدی است !
من ، تنهــــــا .... و یک سالن ِ مطالعه ی درهم و نامرتب !
به آهستگی گام بر می دارم تا « حرمتش » نشکند ... همه ی صندلی ها نامرتبند و هیچ کدام سر جایشان نیستند ... روی میزها فقط زُباله و پس مانده های غذاست ...
صندلی ها را جا به جا می کنم ... زباله ها را جمع می کنم ، از روی ِ کف ِ سالن ، میز ، از پشت پرده ها ، زیر شوفاژها .... 
« به کــجا چنین شتابان ؟؟ »
اسم ِ خودمان را گذاشته ایم « دانش __ جو »
دَم از فرهنگ می زنیم .... تمدن ، فهم ، انسانیت ...
چه کنیم ؟ دلمان خوش است دیگر ... دل خوشیم که درس می خوانیم ، علم می اندوزیم ، ارتقاء پیدا می کنیم ، پول جمع می کنیم ... ثروتمند می شویم !!! و معتقدیم که علم بهتر از ثروت است ! پول هم که گفتن ندارد ؛ همه یمـــان می دانیم ! « چرک کف ِ دست است » اما ...
اما و اما ...
زُباله هایــــمان را همان جایی که مبدأ پیشرفت و علم اندوزیمان است ، رهــــا می کنیم ! خانه یمان که نیست ! نظافتچی های دانشگاه پول می گیرند که نظافت کنند ... پولشان باید حلال باشد !! وظیفه ی ما نیست ....
وظیفه ی ما این است متمدن باشیم ، با فرهنگ ، خوب سُخن بگوییم ! وظیفه ی ما این هاست ... نه ریختن ِ زباله هایمان در سطل ِ زباله ! 
ما وظیفه یمان را خوب می دانیم و حتی به آن « عمل » می کنیم !!!!!!!!!!
اگر آن جا جایش بود « خسته ام از این کویر » همان که شیدا می خوانَدَش را پخش می کردم و سرخوشانه خاک ِ همه میز هارا پاک می کردم تا بیچاره ها نفسی تازه کنند .... لابد مادر از شنیدن ِ این فکر و دستمال و گردگیری حسابی متعجب می شود و شاید قاه قاه می خندید آخر می داند ته تغاری اَش از گردگیری متنفر است !
بین میزها راه می روم و با لبخندی از سر ِ رضایت به انتهای سالن می رسم ! همان جایی که کیف و کتاب هایم را پهن کرده ام .... دفترچه ی سبز رنگ ِ دوست داشتنی اَم ، همان که راز دار ِ پچ پچه هایم است را می گشایم و شروع به نوشتن می کنم ...
در باز شُد !
با سر و لبخند به هم سلام می دهیم ، از بچه های ترم ِ بالایی ِ روانشناسیت ...
از دور می گوید : منظم ترین جای ِ دانشگاه ....
من : منظم ترین ؟! و در حالی که تعجب کرده ام به این می اندیشم که عمرا بگویم اینجا را من تمیز کرده ام .....
او : نه ! « مظلوم ترین » جای دانشگاه ، هر وقت هوا سرد می شه همه به اینجا پناه میارن !
لبخند می زنم و تأیید می کنم و به یاد چهارشنبه ی دو هفته قبل روحم پرواز می کند ! به روزی که سهیلا دیگر همان سهیلای همیشگی نبود ! 
هر چقدر آن روز و روزهای بعدی فکر کردم ، در نیافتم که چه چیزی باعث شد یک لحظه برگردم سمتشان و با صدای نسبتا بلندم بگویم : « چه خبره خانوما ؟ اینجا سالن ِ مطالعه س ؛ جای ِ خنده و شوخی که نیست ! »  و « ببخشید » های پیاپی را بشنوم ! که از شنیدنَش همیشه بیزارم .... هیچ حس ِ خوبی ندارم از « عذر خواهی ِ » دیگران !
ابروهایم را در هم کشیدم و روی صندلی اَم نشستم ... دقایقی بعد خنده هایشان دوباره جان گرفت ... با بحث با انسان های بی فکر خستگی ِ مطلق را به جان می خرم ! من این روزها « خسته تر » از این حرف ها هستم !
کاسه کوزه ام را جمع کردم و از سالن بیرون زدم ... و زیر باران رفتم !
باران اگرچه می بارید ، اگر چه سرد بود اما سکوت کرده بود و می اندیشید ....
چه توقعاتی دارم از کسانی که وقتی هوا سرد می شود به یاد ِ سالن ِ مطالعه ی گرم می اُفتند  ؟! و پناه می آورند به میز و صندلی هایش ...
با اقتدار به روبه رو خیره شده ایم ، تا جهان بینیمان گسترش یابد ...اما زباله هایمان آنقدر زیاد است که از قدّمان بالاتر می رود ؛ تلنبار روی هم منتظر تلنگری ! تنها جلوی ِ پایمان را می نگریم ، جهان بینی پیشکِش !
کتابم را باز می کنم !
« روانشناسی ِ تربیتی » ؟؟؟!!!!!!!

+ تاريخ چهارشنبه ٦ دی ۱۳٩۱ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

چَشم می گشایم ....
به یک بــــاره ، دیروز تماما برایم زنده می شود !
به یــــاد غمم در راه برگشت به خانه« آه » می کـِشم ....
به یاد ِ آن بُهتم ، و اینکه اگر تنها بودم حتما می گریستم ....
به یاد ِ  آنکه غرور ِ شاهانه اَم خُرد شُد ...
شِـ ــ ــ ــ ــکـ ــ ــ ـسـ تــ ــ ــ 
آخر « نمی خواستم » که بدانی !
همان طور که « جودی آبوت » نمی خواست « بابالنگ دراز » از دوست داشتنش بداند !
و تمام ِ دلخوشی ِ دنیایش این بود که نداند و دوستش بدارد ؛ همچون من !
دانستنش لطفی برای تو نداشت ...
دانستنش سودی برای تو نداشت ...
دانستنش تنها مرا خُـ ــ ـ ــرد کرد ...
و انزجـــار از خویشتن را در گوشم نجوا کرد ....
نباید می دانستی ...
نَـــباید !
دوست داشتم در دلم می ماند ، تـــــــــــا ابـــــــــــــــــــــــــد !
حال که دانسته ای ارزشش در چشم برهم زدنی « سقوط » کرد !
فرو ریخت ... هم « دلم » ... هم اشکم ...
دیواره های دلم سرنگون شد و آوار شد در « روحم »
نمی خواستم بدانی که اینگونه « مُنزجـــــــــرانه » بنگری اَم !
و من قید همان نیم نگاه های یواشکی اَم را بزنم !
دانستنت همانا و تنفرت از من همانـــــــــــــــا !
این رسمش نبود !
این بی عدالتی ِ محض است ...
من دوستت داشتم ...
به پاکی ِ آب زلال ، ابرها ، گُل ها
به سپیدی ِ برف ها 
من پاک می نگریستَمَت ...
با حُجب و حیا ...
سر به ریز ...
با « رنگ به رنگ » شدن گونه هایم ...
با « دلواپسی » ...

راز دل را به هرکسی نباید واگویه کرد ... هر کسی !
همان « کَسی » که امین ِ توست ... یک آن می شود « هرکَسی » !
به همین سادگی ... 
بیا خودمـــان را رهسپــــار کوچه ی علی چپ کنیم و دَم نزنیم !
حتی به روی مبارکمان نیاوریم که تو « نادانسته ها » را چه بی رحمانه و چه بی وقت « دانسته ای » !
آه ...
این رسمش نبود !!

+ تاريخ چهارشنبه ٦ دی ۱۳٩۱ساعت ٦:۱۱ ‎ق.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

وای از آن روزی که جنون کار ِ تو باشد ....
روزمرگی اَت پرسه زدن باشد....
وای از آن روزی که نگاهَت را همگان فهمیده باشند ....
وای !
چرا من ؟
چرا قربانی این جنون ، این دیوانگی من باشم ؟
چرا خداوندا ؟

+ تاريخ سه‌شنبه ٥ دی ۱۳٩۱ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

امروز پُر از حرفم !
پُر از فکرم ....
حتی میگرن هم مانع ِ افکارم نشده ؛ مانع ِ نوشتن ! در حدی که « دل مشغولی هایم » را کادو پیچ کرده ام ؛ گذاشته ام روی میز .... پاهایم رو سوق داده ام به سمت صندلی ِ روبه رو ؛ و بی قـــــــــید می اندیشم ....
به همین سادگی !
به اینکه بعضی چیزها در عین سادگی و کوچکی ، بسیار بزرگ و پیچیده اَند !
نه برای همه !
بلکه تنها برای « خودت » برای تو ! برای تو که نمی دانی مهلت ِ تحویل ِ کتاب های ، کتاب خانه ی دانشگاه چند روز است ... در حالی که پای ِ ثابت ِ کتابخانه ای !!! وقتی که به برگه ی آخر کتاب خیره می شوم ! مُردد می مانم چه تاریخی را حک کنم ؟
که ناگاه کتابدار به دادم می رسد و می گوید !
15 دی .....
جای نامم خالی است .... باز فراموشی ِ دیگر ... با اقتدار می نویسم ... ساوری ! و بالاخره برگه را تحویل می دهم و می آیم بیرون ... کیف ِ سنگینم را به سختی حمل می کنم .... و غرق در فکر می شوم !
چند بار تکرار شده ؟
چند بار من بی تفاوت از کنارش عبور کرده ام ....
چند روز مهلت دارم ؟
ده روز ؟
دوازده روز ؟
آنقدر غرق ِ در دنیای خودت شده ای که بی خیالی عادتت شده .... آنقدر به درونت خیره شده ای ... که از دنیای بیرونت غافل شده ای ! تاب نمی آوری نگاه های خارج از دنیایت را .... نمی بینی ساده ترین ها را .... وقت آن فرا رسیده که دغدغه هایم را برایش ارسال کنم ... با پُست ِ پیشتاز راهی آسمانش کردم ...
« خداوند » حتما از دیدنش خرسند می شود !
آخر تنها پناه ِ من اوست ... 

+ تاريخ سه‌شنبه ٥ دی ۱۳٩۱ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

دستت را به من بده !
« خودت » و « دلت » را به من بسپار ...
پرواز کردن را یادت می دهم !
پرواز می خواهی ؟
« دل » به من بده ...
من خـِبره شده ام ...
بس که این روزها دائما هوایی اَم ...
بیا « پرواز » کنیم ... بال گُسترانیم ....
« خسته ام » ؛ راهی شویم ! 

+ تاريخ سه‌شنبه ٥ دی ۱۳٩۱ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

به یاد ِ حرف مادر ! تمام ِ تنم به لرزه  می اُفتد ...
« مبادا شیطان گولت بزند »  و هر بار قبل از هر اقدامی به یاد « عهد » شیطان با تو می اُفتم ! به یاد ِ حرف مادرم ! به مادرم حق می دهم که فکر اینجای قضیه را هم کرده بود !
به راستی مادرم آینده نگر خوبی است ... همیشه چوب ِ ندانم کاری هایی را که مادر تلنگرش را از قبل زده بود را می خورم ! و البته چوب ِ نشنیده گرفتن هایم به مراتب درد آور تر است ....
اگر شیطان نبود چه می شد ؟
پس تکلیفمان با نفس ِ امّاره و هواهای نفسانی یمان چه می شد ؟ تمایلات ِ نابهنجارمان؟ بیایید خودمان را « گول » نزنینم !
یک وقت هایی ما مهارت ِ بیشتری از شیطان داریم ! تا جائیکه شیطان به دیوار تکیه می دهد و شاید هم دست به سینه ؛ مات و مبهوت به ما می نگرد ... مصداقش همان مَثَل « دست شیطان را از پشت بسته ای » می شود ! شیطان « دست بسته » ،  اسیر ِ مهارتمان می شود ! و هاج و واج ما را می نگرد که تمام ِ خیره سری هایمان را به گردن ِ شیطان انداخته ایم ...
خدا که می داند ...
از خدای خوبم که پوشیده نیست ...
بیایید ابتدا شیطان ِ درونمان را سرکوب کنیم !
 

+ تاريخ سه‌شنبه ٥ دی ۱۳٩۱ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

هر بار که این سردرد لعنتی به جــــــــــانم می اُفتد ، دعا می کنم که خداوند این درد را نصیب ِ هیچ کَس _ حتی گرگ های بیابان نکند ... خنده هـــایم سخت می شوند ...
اما همچنان می خندم .... گرچه خودم می بینم رنگ لبخندهایم را که آشکــــــــارا طعم و بوی درد دارند ... خاصیت خیلی خوبی که لبخند دارد ... این است که کسی نمی داند در دلت چه می گذرد ! به چه می اندیشی ؟ به چه می نگری ؟ غَمت چیست ؟
مجهول می مانی ....آخر خوب نیست راز دل همیشه فاش شود ....راز باید راز بماند ... سر به مُهر ! اگر فاش شود ... از دل برون آید دگر « راز » نیست .... خوبی ِ لبخند همین است .... ملزم نخواهی بود برای همه از خودت بگویی ... از افکارت .... روحت تشریح نمی خواهد ... تنها کسانی که روح ِ بلندی دارند ، با خواندن یک جفت چشم درمی یابند درونت را ....
گرچه درونم چندان خواندنی نیست ...
اما همیشه لبخند می زنم .... آن طور که آرامش بخش باشم ....
حتی اگر میگرن بخواهد مانعَم شود !
:)

+ تاريخ سه‌شنبه ٥ دی ۱۳٩۱ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

هر هفته ....
یک شنبه ها !
دور ِ میز ِ همیشگی !
وقتی که صحبت از عشقش می کند ، به عالم ِ خیال می روم .... و پُر از فکر می شوم ! پر از « جور » کردن ! ذهنم به سان ِ پازلی در هم می شود و من قطعات را با شک و ظن در کنار هم جور می کنم !
وقتی که از ساعت آشنایی اَش می گوید ...
و هفته ی بعد از اولین دیدارشان ...
و یا هفته ی بعدتَرش از اولین بوسه شان ...
و هفته های متمادی اوست که ساعتی در کنارمان می نشیند و نبض ِ محفل را در دست می گیرد و هر بار برایمان می گوید !
از « او » !
عشقشان ... قهرهایشان ... جدایی هایشان ... آشتی هایشان ... پَستی ، بلندی های قلبشان ... !! و ما تکه های پازلمان دوباره بر هم می ریزد و باز از سر می گیریم بازسازی اَش را ... 
در لابلای کلماتش ، من دائما این فکر در سَرم  جولان می دهد  که چگونه « او » دندان های جرم گرفته اش را نادیده می گیرد و رمق می کند لب های دخترک را ببوسد !!
امروز که دخترک را دیدم غمگین بود ...
« او » نبود که ببیند دخترک چه لعن و نفرین هایی نثارش می کرد !
چه ناسزاهای آب داری را حواله ش می کرد ...
نمی دانم !
من این روز هـــا گیج تر از هر زمان ِ دیگری هستم .... صدای دَنگ دَنگ درون ِ گوش هایم طنین انداز است ... مات و مبهوتم ، گیج تر از این حرف ها هستم که بخواهم تجزیه کنم !
اما این را « خوب » می دانم که آبروی « عشق » رفته است ...
آبرویش را بُردید ...
عشق ِ بیچاره !
 

+ تاريخ سه‌شنبه ٥ دی ۱۳٩۱ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

از زمانی که دریافتم « هستی »
« کور سوی » اُمیدی در دلم روشن شده !
و دائما در سعی و تلاش است که نورش را نَکُشی !
آخــر خودت « روشنش » کرده ای و خودت « خاموشش » خواهــی کرد !
نازنینم !
اگر خاموش شَدنی است ..
خاموشش کن ...
من به هوای گُرگ و میش عادت ندارم !
یا نور و زندگانی ...
یا تاریکی ِ مطلق و « تنهایی » دوست داشتنی اَم !
یا رومی ِ روم ؛ یا زنگی ِ زنگ ...
من به دوراهی عادت ندارم ...
همیشه « یَد ِ قدرتمندی » راه را به من نشان داده ...
انصافا خوب هم نشان داده ...
اما این بار ...
در این تجربه ی جدید به « من  و قلبم » واگذار کرده ...
من هم مُردد ... به این سو و آن سو می نگرنم ....
آخر این گـِـره تنها به دست ِ من گشودنی نیست !
دستان قدرتمند ِ تو را می طلبد ... 

+ تاريخ سه‌شنبه ٥ دی ۱۳٩۱ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

همه ی عـــالم یک طرف / « تــو » یک طرف ِ دیگر ...
همه ی مردم ِ شهر می دانند که « دوستت دارم » ،
« جــز » تو !
چه بگویم ؟
از که بگویم ؟
از « تو » ؟؟؟؟؟ 
یا از مردم ِ شهر ...
از تو که مات و مبهوت ِ این قصه ای ؟ یا از حسودان و عنودان بگویم ... ؟!
آه ...
کجایی که بنگری با من چه می کنند ؟!
با حرف هایشان ....  زخم های عمیق بر دلم حک می کنند که تا دنیا ، دنیاست برقرار خواهند بود !
این رسمش نیست ...
که من « یک تنه » پاسخگوی همه ی دهان کجی هایشان باشم !
پاسخگوی سُخره هایشان ...
پاسخگوی نگاه های سرشــــــــــــاز از کنایه شـــان !
آه ... آه ..
برای مَنی که سکوت کرده ام بسیــــار جانکــــــاه است ... این دانستن و لب گزیدن !
این دانستن و دَم نزدن ...
این دانستن و صبوری کردن ...
تا به کـِــی .... ؟؟!!
از که بگویم که مرا یاوری نیست ...
همدمی نیست !
حتی « تو » !
از که بگویم ؟
از تو که با نگاه ِ مَسخت مرا می نگری و یخ می بندم سراسر ...
سرد می شوم !
حتی « می تــــرسم » !
من ، از تو « ترس » به « دل » دارم ....
می گُرزیم ....
از نگاهت می ترسم ....
بی انصافیست ...
من دوستت دارم ...
اما
تو ...
حتی ، با نگاهی سرشـــار از مِهر مرا نمی نگری ...
آن سان که دگران را نظاره می کنی ... 
من ... از همان نگاه ِ « گرم » هم محرومم ...
و اما دَم نمی زنم
می بینی ؟
مرا چگونه دستاویزشــان قرار داده اند ؟
و من مُهر سکوت بر لب نهادم ...
آخر نمی توانستم از احساساتمان ، « یک تنه » سُخن بگویم !

"شــــاملو" چه زیبا وصف کرده است ....
" دوستت می دارم بی آنکه بخواهم ات "
نازنینم !
من چگونه از « دوست داشتن » با این مَردمان ِ کور دل بگویم ؟
چگونه ؟
چگونه با مردمانی از حدیث « دوست داشتن » بگویم که غرق ِ در روزمرگی هایشان هستند ...
غرق ِ در بی تفاوتی هایشان ...
و حتی به صبح ِ روحش بخش لبخند نمی زنند ...

 «« و الصُّبْحِ إِذَا تَنَفَّسَ »»

و به باران ِ رحمتش دهان کجی می کنند ....
چه بگویم با مردمانی که سراسر یأس و نا اُمیدی اند ...
سراسر بی تفاوتی !
آخر کَسی یارای هضم ِ سخنانم را دارد ؟
نَـدارد !
به گمانشان دیوانه شده ام ...
چگونه بگویم ؟
به که بگویم ؟
به آنان که  « دوست داشتن » را در « خـــواستن » خلاصه می کنند ...
و مالکیت ِ مطلق !
جز تو کسی نمی فهمد عاشقانه هایم را ...
مرا دریاب ... 

+ تاريخ دوشنبه ٤ دی ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

دیگــر نمی بینَمت و نگران ِ عاشقانه هایم هستم !
نگـــران ِ « احســــاسم »
همان احساسی که دائما با عقلم در جنگ بود !
تــازه « جـــان » گرفته بود ، تازه « بیدار » شده بود ...
تــازه چَشم باز کرده بود ...
نبودَنت چــقدر سخت و جانکـــاه است !
« تــو » الهام بخــش ِ احــساسم بودی !
منـــشأ احساسم ...
نازنیـــنم بـــــــــاش !
چه کنم ؟
با جنگ ِ عقل و احساسم چه کنم ؟!
من !
میـان ِ میدان ِ تیرو کـــمان و سـِـپــَر این دو به تنگ آمده ام ...
تیر ِ « نگاه » دست مایه ی احساسم است ،
عقلم زره فولادین به تن ! ســِپــَر به دست ...
دفع می کند به « یـــک بــاره » هر آنچه هست و  « نیست » !
دائما بانگ بر می آورد ...
فریـــاد گوش خراش سَر می دهد ....
و می گوید آگاه باش ...
« حرفی » نیست ...
نگـــاهی نیست ...
در واقع ، هیچ چــیز نیست !
آگاه باش حرفی نیست ...
« نــــگاهی نیست »
آرام بگیر ...

با هردویتـــان هستم ! عقل و احساس ِ من !
سازش کنید ....
دست در دست هم ، یاری اَم رسانید ...
و ...
آرام بگیرید ... 

+ تاريخ شنبه ٢ دی ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

پـــاییز رفت ...
این روزهای آخـــر عجیب سَر ِ عــاشقی داشت !
چه مظلومانه کوله بـــارش را بسته بود ...
« دل کَندن » برایش ، برای من ...
بسیــــار سخت بود !
چه مظلومــــانه راهــــی ِ جاده شُد ...

پاییز جـــــــــانم !
قــدری آرام تـــــــــر ... دلم را بُردی !
لحظه ی آمدنت را یادت است ؟
من خوب به یاد دارم !
آخرین لحظات ِ تابستان ِ داغ ...
تابستان ِ  « وجودم »
تابستان ِ من !
به یاد داری ؟
به یاد داری خواهش ِ « دختـــر مُـــرداد » را ؟!
گفتم ...
« امسال ، هوایم را داشته باش ...
من هوایت را مشتاقانه دارم .....  »
هرگز نمی اندیشیدم اینگونه ؛ « محــبت » را در حَقم تمــــــــــــام کُنی ! 
امسال ، آمدنــــــت مانند هیچ یک از آمدن هـایت نبود !
سَنوات ِ گذشته می آمدی و بی درنگ ، بدون ِ توجه به « دختر مـُـــــــرداد » می رفتی !
بدون ِ حتی نیم نگــاهــی ... 
حتی گوشه چَشمـــــــی ...
آمدن ِ پُر از مَسرت ِ امسالت را فراموش نخواهم کرد !
تو نیز همچون من ، آمدنت را فراموش نکن ! 
و مهمتر از همه ! « دختر مُــــرداد » را در کُنج ِ ذهنت میهمان ِ دائمی گردان !
تا روزی که برود ...
از اینجـــا ...
از این دیـــــــــــار ...
آخر « دختر مُــــــــــرداد » خسته است .... ؛ از همه چیز و همه کــَس !
پـــاییز جـــــــــــــــانم !
به « هــوای » زمستــــان اعتباری نیست ....
هوای تو را می خواهم ...
هوای « تـــــــــــــــــــو » !!
تــــرنم عـــاشقانه ی بـــــاران های ســحــــرگــاهیَت ...
« تـــو » را می خواهم ....
با تمام ِ وجودم !
با زمستان ِ سپید ، از من و « داغ ِ مــُردادی اَم » سُخن بگو !
 سفــــارشَش کُن ...
« هــــوایم » را داشتــه باشد .... 

+ تاريخ جمعه ۱ دی ۱۳٩۱ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

این زور آزمایی ها را نمی خواهم ...
به ریسمان ِ این و آن چنگ انداختن را نمی خواهم ...
لحظه های تلخی است ...
آن زمان که فراموشت می کنم ...
وقتی که غافل می شوم ... از تو ....
از تو ...
از تو !
وقتی که برای خواسته ام به آدم هایت رو می اندازم !
آن زمان از خویشتن بدم می آید ...
وقتی که برای رسیدن هزار در را می کوبم ، از خویشتن بدم می آید ...
شرمم باد ...
آخر آن درهایی نیستند که برای رسیدن ِ به تو باید بکوبم ...
خداونـــــــدا !
می دانی چه زمانی سخت به خودم می فشارم ...
درهم می شوم !
زمانی که به خواسته ام در واپسین دقایق می رسم ...
همه چیز لوث می شود ...
انگار آب خنک را به یک باره می پاشند روی تمام هیکلت !
سرد می شوی !
سست می شوی ...
دلگیرم
از آدم هایت !
همان بهتر که فقط خودت بدانی بهترینم ...
دلگیرم ...


+ یلدا مبارک !


+ تاريخ پنجشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩۱ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

درآ
از نهان خانه اَت درآ ...
درآ و رخ بــِنمای  نقاب به چَشم ...
درآ که قلبم با دیدنت « باز » می شود ...
بال می گستراند « باز ِ» وجودم !
نازنینم !
به سان ِ پرنده ، ناز می آیی ...
خوب می کنی ...
آخر خریدار خوبی چون من داری که ناز و غمزه ات را به بهایی « گزاف » می خرد !
ولی آگاه باش ..
بدان که « ناز » کار ِ من است 
و « نیاز » کار تو !
آخر چرا رخ پنهان می داری روشنایی ِ روحم ؟!!
مگر نگفته بودم تنها « بودنت » را می خواهم ؟!
در آ که یک به یک شدیم !

+ تاريخ پنجشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩۱ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

دلش تنگ است
آغوشش چی بی پروا می لرزد ...
اما هنوز مأمن ِ خوبی به حساب می آید !
آغوشش بوی محبت ِ ناب را می دهد ...
بوی عشق ِ خالص ..
بوی خوبی !
بوی صفا ...
حتی اگر بلرزد ...
باز هم او مرا با آغوشش تسکین داد ...
او !
همیشه آرامش ِ مطلق است ...
همیشه !



+ برای مادرم !
بهترین مادر ِ روی زمین ؛ که این روزها بس دلش تنگ است برای بهترین پدر و مادر دنیا ! 


 

+ تاريخ پنجشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩۱ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

یک سَر ِ قضیه را من در دستانم می فشارم 
و دیگری را رفیق ِ گرمابه و گلستانم ...
او ، مثبت ِ بی نهایت
و من منفی ِ بی نهایت ...
یکی « مثبت » اندیشی ِ تـــام
و دیگری تماما « منفی » نگـــر ...
حد ِ وسطی وجود ندارد
یا بودن
یا نبودن
یا خواستن
یا نخواستن
یا دوست داشتن ....
یا ....
وای از آن روزی که « تو » نیز همچون من ، منفی ِ بی نهایت باشی ...
آخر قطب های هم نام دفع می کنند یک دگر را ...
بیا « نا هم نام » باشیم !
که این « تضاد » شیرین ترین تضاد ِ عالم است ... 

+ تاريخ پنجشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩۱ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

نقل ِ تو که باشد 
واژه ها شیرین می گردند !
طعم می یابنـــد ؛ حتی خواستنت هم شیرین می شود !
نقل ِ تو که باشد ، خرسندم ...
انگار هستی ...
همینجـــــا ...
در بَر ِ من ... کنـــار ِ من ... چَشم در چَشم ِ من !
نقل ِ تو کودتاچی ِ حاذقی است ...
کودتا به پا می کند در قلبم ...
و آن زمان ...
انقلاب می کنند تک تک ِ سلول هـــای وجودم ؛ به رهبری ِ چَشمـــان ِ خمارم !
نقل ِ تو که باشد دگر مرا یارای ِ مقاومت نخواهد شد ...
آخــر چَشمــانم !
همان خمار چَشمانم ، راوی ِ عجول ِ این دموکراسی خواهند بود ! 

+ تاريخ چهارشنبه ٢٩ آذر ۱۳٩۱ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

نمی دانم ...
خوب نیست انگار حال ِ احساسم ...
دلگیر است ...
از عقلم ... آخر این روزها عجیب سرکش شده ...
یاغی ...
دائما با احساسم در جنگند ...
و فاتح ِ این میدان ِ خونین عقل است ...
عقل ...
منطق ...
امان از روزی که عقلت زیاده از حد ، زور آزمایی کند ...
امان از روزی که عقلت باشد و عقلت ...
وای بر روزی که فقط عقلت سخن گوید ؛ حتی بی دلیل !
فغان از روزی که از احساست خبری نباشد ...
عقلی ، قهر با احساس ...
آنگاه به مرز جنون می رسی ...
و به اینکه حتی می شود قید ِ همه چیز را زد و در پیله ی تنهایی خودت غرق شوی ؛ بیَندیشی ...
آشتی ؟
روی هم را ببوسید ...
دیگر تاب ندارم ....
 

+ تاريخ سه‌شنبه ٢۸ آذر ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

مهربانا !
قدری با ما راه بیـــا
با من و « قلبم »
گذری از قلبم داشته باش ، دروازه ی قلبم همیشه به روی « تو » باز است ...
قدری دلبری بنمای ، دلبرکم !
می دانی ؟
من همین گونه که می بینی هستم ...
اصلا « بار » آمده ام ...
سال هاست که اینگونه می زیَم !
سر به زیر ...
نجیب ...
من نمی توانم « بی دلیلی ها » را خیره سرانه توجیه کنم !
نمی توانم از کاه ، « کوه » بسازم !
نمی توانم سر بَر آورم ، با غرور به تو بنگرم ...
در حالی که پُر از حرفم !
پُر از سوال های بی جواب ...
تو تنها پاسخ دهنده ی قهار آن « مسئله ها » هستی ...
تو ...
درس هایت را خوب پس نمی دهی ...
دانش آموز ِ مشروطی ِ قلبم !
باری دگر خود را بیازمای ..
من « مراقبت » خواهم بود ...

+ تاريخ سه‌شنبه ٢۸ آذر ۱۳٩۱ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

تو را آشکــــــار می نگرم !
چه بی دلیل « گام » بر می داری ....
چه بی دلیل از کوچه های دل ِ من می گذری ...
چه بی دلیل « هستی »
چه بی دلیل ..
آه ..
همین « بی دلیلی هـــاست » که مرا سر گشته ساخته !
همین بی دلیلی های بی دلیل ...

برایم اَدّله بیـــاور
بُرهان ِ هندسه ی قلبت را ارزانی اَم بدار ...
من !
در مُنحنی ِ « حیات بخش ِ » قلبت در « اوجم » یا پست ؟
این قضیه تنها به دست ِ خودم و « خودت » حل می شود !
برایم دلیل باش ....

 

+ تاريخ سه‌شنبه ٢۸ آذر ۱۳٩۱ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

می شود به فال نیک گرفت !
اصلا آنقدر چاشنی بد بینی در شأن ِ من نیست ...
برای من که « مادامی » لیوان را تماما پُر نگریسته ام ...
حال نمی شود در این میان که دلم « منتظر » است 
من ناجوانمردانه لیوان را پُر از خالی بنگرم !!
روا مَدار ...
این همه ظلم و جور را بر خودت روا مَدار ...
خنده هایم رنگ باخته
نگاه ِ منتظرم مسخ شده ...
آه ..
چه ظالمانه در دامش افتادم
در دام ظن ِ بد ....
در دام ناگزیری ها !
نا اُمیدی هـــا ...
من مستحقش نیستم ...
نازنینم کمـــــــک ... 

+ تاريخ سه‌شنبه ٢۸ آذر ۱۳٩۱ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

پرنده ی کوچکت را نوازش کن ...
دوستش بــِدار ...
 او بیشتر از هر زمان ِ دیگری محتاج ِ نوازشت است ...
محتاج نگاه ِ نوازشگرت ...
نوازشش کن ! 

+ تاريخ دوشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩۱ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

سرتاسر جــاده را « مه » فرا گرفته ...
همان جاده ی بی پایان را ...
انگار « آسمان » نزدیک است !
انگار نزدیکی ...
آنقــــــــــدر نزدیک که نفسم به شماره افتاده است ...
پرنده ی محبوس ِ در سینه ام به تنگ آمده !
« پرواز » می خواهد ...
می خواهم بغض ِ سنگینم  را بشکنم !
روی دلم سنگینی می کند این بغض ،
آخر پرنده ام پرواز می خواهد ...
دگر بار « هوایی » شده  ؛
ای کاش بودی
دست به دست ِ هم
قفل ِ قفسش را می گشودیم ... 
تا پرواز کند در « آسمان » ...
در « تو » !
آن گـــــــــاه !
دست در دست ِ هم « گِره » می زدیم !
قفل ِ قفس را به دستانمان می بستیم
و تا ابد در « آسمان » قدم می زدیم ....
با تو بودن چیزی از قدم زدن روی ابرها کم ندارد !

+ تاريخ یکشنبه ٢٦ آذر ۱۳٩۱ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

آن نگاهَت را دوست می دارم ...
همان که از سرمایش ، تماما « یخ » بستم !
آنکه در امتدادش گره خوردیم در هم و سر تـــا پـــا « گرم » شدیم !
و این منم !
همان که نگـــاه دزدیدم ....
و سر خوشانه خندیدم !
فارغ از هر گونه « وابستگـــــــــی » ...
گویی هیچ اتفاقی نیفتاده ...
من باری دیگر چَشمانم را بر روی همه ی « نگاه ها » بستم .... 
مرا ببخشای نازنینم ! 

+ تاريخ شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۱ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

می خواهم برایت بگویم ...
می خواهم از تو بگویم ...
می خواهم از « تو » برای « تو » ، از این حدیثِ عاشقی بگویم !
از تویی که این روز ها دُردانه ی قلبم شده ای ...
و حتی از « خویشتن » بی خَبری ...
از حال خودت در قلبم ناآگاهی !
نگران نباش 
جایت گرم و خوب است ،
عزت داری
بر سر ما منت داری ...
حالت خیلی خوب است ...
عزیز کَرده ی دلم شده ای !
بالانشین ِ قلبم شده ای ،
در قلبم ... دائما به این و آن فخر می فروشی بس که در فکرم ، ذکرم ، روحم ؛ تنها یاد ِ توست !
رویاهایم با تو جانی دوباره گرفته  ... معنا گرفته ...
دیگر چه بهتر از این ؟
تو خوب جایی هستی ، خرسندی !
اما من چه ؟
دغدغه هایم را پناهی نیست ...
قلبی نیست ...
قلب ِ تو مأمن ِ دیگری است ...
ببین !
قلبت را به من بسپــــار !
دلت را ...
من « عهد » می بندم ، که آرام بنشینم .... دست به سینه !
حتی شده در جنوبی ترین قسمت ِ قلبت ...
چهار زانو و سر به زیر .... با وقار
حتی مثل ِ تو شیطنت راه نمی اَندازم ...
می بینی !
چه با انصافم ...
تو نظم قلبم را بر هم زده ای با شلوغ بازی های شیرین اَت !
اما من سر به زیر می شوم زمانی که به قلبت راه یابم ....
باش ...
با نگاهــت
با خنده های دلفریبت دوستَم بــِدار ...
تنها دوستَم بدار ...
دوستَم بدار بی آنکه بــِدانم ...
من !
به همان نگاه ِ گرمت قانعَم !
« عهد » می بندم ! 

+ تاريخ چهارشنبه ٢٢ آذر ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

چه می خواهی از جــــــــــــــــــــانم ؟
رهایم کن ....
بُگذار تا من ، همان « مَن ِ » سابق شوم !
آن نگاه ِ سردت رعشه بر اندامم می اندازد
گام های پر صلابتت حال پا بر گلویم گذاشته اند ....
راه تنفسم را بسته اند ...
وقتی که می آیی _ حتی _ به آهستگی خاص ِ خودت ؛
من سر گردان به دنبال راه گریزم ...
تا دوباره دلم پَر نکشد ...
آخر کبوتر دلم را « اسیر » کرده ام !
اما ...
کبوتر ِ دل را چه به این سخنان سخت گیرانه !
کبوترم !
قدری مهربانانه تر بال گُستران ...
آنجا ،
در آن آسمان ِ آبی کسی انتظارت را نمی کشد ...
قدری با طمأنینه !
 

+ تاريخ چهارشنبه ٢٢ آذر ۱۳٩۱ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

عاشق که باشی ، شاعر می شوی ...
دلت « پَر » می کشد برای جرعه ای « عشق » با حبه ای « شعر » ...
دلت برای سَر کشیدن ِ « عشق » با همه ی مستی اَش پَر می کشد !
مست می شوی ...
عاشق که باشی ، دلت برای یک « نوای » روح نواز پَر می کشد !
دلت دائم « هوایی » است ... 
عاشق که باشی ،
خیره می شوی به درختان ِ پاییزی که همچون دلت « پژمرده » شده اند ...
« زرد » شده اند ...
« قرمــــز » ...
از داغ ِ عشق ...
انگار رُخ آن  « محبوب » را در دل ِ برگ های پاییزی می بینی ... 
خیره می شوی به جاده ای بی انتهـــــا ...
جاده ای بی پایان ... 
بدون هیچ  « سخنی » از لبانت ...
 تنها دلت است که میدان داری می کند و نبض بزم را در دست می گیرد  ....
تا عریضه ی « عاشقی اَت » بی رحمانه خالی نماند ...
می گفت ...
دل که بستی ،
مراقبش باش ...
مراقب باش که تنها دل ببندی ... تنها دوستَش بداری ؛
دل می لــ __ـــغـ__زد ...
و نا گاه در یک صبح ِسرد پاییزی به خود می آیی و در کمال ناباوری می بینی که  « عاشق » شده ای
و دست ِ دلت عجیب « خالی » است ...
افسوس ...
چه دیر دریافتم ! 

+ تاريخ سه‌شنبه ٢۱ آذر ۱۳٩۱ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

این دو به شَــکّی !
این شک و شُبهه ...
می تواند تا سر حد ِ جنون برساندَت ...
تا سر حد ِ دیوانگی ...
تو خودت را سرزنش می کنی که آآآآآی « دل » ...
انگار عاشق شده ای !
چه حال بدی است ؛
ای کاش به « یقین » برسانَدم !
یا اینور ِ بام ، یا آنور ِ بام ...
یا بالا
یا پایین !  

+ تاريخ سه‌شنبه ٢۱ آذر ۱۳٩۱ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

یک وقت ها ... 
عجیب خسته ای !
حتی از آن نوای خوش که مدت هـــاست تسلی بخش ِ روحت است ...
خسته می شوی .... از تکرار ...
تکرار ِ مکررات ...
دلت یک اتفاق ِ تازه می خواهد ...
یک « غیر منتظره » ....
یک « حس ِ » خوب ....
یک حس ِ « خــاص » ...
دلت می خواهد همه ی قُوایت را یک جا جمع کنی و هوار بزنی ....
خالی شوی ....
راحت شوی ...
هر آنچه که در دل ِ زخم دیده اَت جا خوش کرده است را ؛ بیرون بریزی ...
شِکوه کنی ...
از همه چیز ...
آخر دلت یک اتفاق ِ « تازه » می خواهد ... 

+ تاريخ سه‌شنبه ٢۱ آذر ۱۳٩۱ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

آخــر این همه اتفاق ...
قابل ِ هضم نیست برایم ...
نمی دانم !
از کجا آغاز شد ؟
و بــــــه کُجـــــــــــــــــــــا خواهد رسید ؟!!
من در بُهت و حیرت ِ خودم غوطه وَرم !
و شاید هم در دریای یأس ...
ممکن است ، حتی ! یک سوءتفاهم باشد ...
یک  وصله ی « ناجور » فکری ؛ که « نــــــا ، جور » به روحت می چَسبد !
و مــثل ِ خوره ِ به جانت می افتد ...
وصله ی « جور » یا « نــــا جور » فکری ِ من ، این روزها بسیـــار « عجیب »  شده است ... « غریب » شده است .... دیگر نمی شناسَمش ...
کاش !
وصله ی جور .... یا ناجور ِ جــــــانم باشی ....
کـــاش ....
 

+ تاريخ دوشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

این روزهــــا پُر از تواَم !
پُر از فکـــرت ....
پخش ِ مستقیم ِ  فکرم سریال ِ بود و نبود ِ توست !
گفته بودم که توان ندارم ....
تاب نمی آورم ...
کمر خَم می کنم ...
اما گفتنش چه سود ؟!
دائما در فکـــرمی ، در یـــادم ...
هر سویی را می نگرم ، یاد ِ تو در « یـــادم » جولان می دهد !
در دیدگانم تنها نقش ِ خوش نقش و نگار ِ توست ...
بودنت ،
نبــــــــــــودنَـــــــــــــــــت .... 
بودنت ،
نبـــــــــــودنَــــــــــــــــــت ....

چه طعم ِ تلخی دارد این سرگردانی ...
این بلاتکلیفی !
من !
تنها !!!!
بودنت را می خواستم ...
اما گویی « بودنت » هم از من دریغ شده !
پس !
هر جا که « دل ، داده ای »  ؛  « خـــــــــدایم » نگــــــهدارت باشد ...
 

+ تاريخ پنجشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩۱ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

من خسته اَم ...
اصلا باید قیدت را بزنم ....
فعل ِ تو !
« بودَنی » نیست ...
« شُدَنــــی » نیست ...
فعل ِ تو ! « قیدی » نیست !
اینگونه صرف نخواهد شد ...
هرگز ...
من !
زیر ِ بار ِ احساسم خُرد شُده اَم .... 
 

+ تاريخ سه‌شنبه ۱٤ آذر ۱۳٩۱ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

وقتی که « هستی » همــــه ی دنیـــــــا « آرام » است ....
همه چیــــز « آرام » می گیرد ، همه چیــــز !
گویی جهان سکوت می کند !
نفس را در سینه حبس می کند ....
گویی به خلأ می رسد !
به سکون !
زمین دیگر نمی چرخد ...
دیگر نمی چرخد ...
بودنت آرامش ِ خیالم است ...
دلم « قرص » می شود !
می خندد ...
به وجد می آید ...
تازه می شود ...
آه ...
نازنینم !
« بودَنت »  بسیــــــــــــــــار گران مایه است ....

+ تاريخ یکشنبه ۱٢ آذر ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

می گویند عاشقت شده ام !
اما من عاشقت نشده ام !
ایمان دارم
آخر من را چه به عاشقی با تو ؟
من فقط دوستَت دارم
دوست دارم فقط باشی
ببینمت ...
حرف زدنت را
راه رفتنت را
خندیدنت را
نگاهَت را
بودَنت را
همین !
همین !
بدون ِ هیچ چشمداشتی .... 
تو !
فقط باشی !
نه برای من !
فقط باش ....
لطفا ! 

+ تاريخ چهارشنبه ۸ آذر ۱۳٩۱ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

حتی !
« تصورش » را هم نمی توانی !!! کُنی نازنینم !
نمی توانی تصورش را کنی که چــِــقــَـدر « دوستت » می دارم !
نمی توانی !
هیچگاه نخواهی فهمید که چگونه قلبم برای دیدنت ، بودنت ؛ می تَپَد !
برای یک « درودِ » تـــازه !
برای یک « شروع » !
آه
سخت و جان فرساست ...
سوهان ِ روحم است این « نا ! دانی » !! 
تو !
حتی !
تصورش را هم نمی توانی کنی که  « مـَــن » با آن نگاه ِ « سردم »  ، در « آتش ِ » وجودم می سوزم ! 

+ تاريخ دوشنبه ٦ آذر ۱۳٩۱ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

تمام ِ راه های ِ به سوی تو را بسته اَم !
تا دیــگر نبــاشی !
تا داغ ِ بودنَت از دلم بروَد ،
تا دلم از تو پـــاک شود !
تا فراموش شوی ...
تا دوباره دلم گرم شود .... گرم ِ اعتماد !
اما وقتی که درمانده می شوم !
واقعا !
« دَر  مـــــــــانده » می شوم !
« دَر  می مـــا نَم » !!
بغض می کنم !
حواسم به سان ِ پرنده ی خوش خیال ، دائما در آسمان ِ آبی ِ خاطرات ِ شیرینمان بال می گُسترانـــــد !!!
وجودم به رعشه می اُفتد .... درونم « غوغا » یی بر پا می شود !
من !
به سختی !
« دَر  می مــــا نَم » !!
ولیکن !
دیگر « کسی » نیست که از « تو » برایش بگویم !
آخـــــر من همه ی راه را به سوی « تو » بسته اَم ! 

+ تاريخ جمعه ۳ آذر ۱۳٩۱ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

کم توقعم
من تنها خواهان ِ نگاهت بوده و هستم !
نگاه ِ گرمَت ! 

اما تو
همان نگاه ِ گرمت را نیز از من دریغ می داری !!
بی انصافیست
تو ! دکان دار خوبی نیستی ...
اما به همان اندازه که تو دکان دار خوبی نیستی من خریدار لایقی هستم !
نگاهت را می رُبایی 
دیدنت را
بودنت را ؛ همه را از من رُبوده ای !
دلم را به یغما برده ای !
دل که گران تر از این حرف هاست !
دل که معامله اش بسیار بهای سنگینی دارد
آه .... کار تو تنها "ربودن" است ،
گام های با صلابتت دلم را می لرزاند
طوفان به پا می کند صدای آهنگینت
اما ....
همه را از من دریغ داشتی ...
همه را !
دریغ مدار نگاهت را !
همین که باشی برای من دنیایی است ♥

+ تاريخ پنجشنبه ٢ آذر ۱۳٩۱ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

تا به حال به مرزِ تنفر رسیده ای ؟
اصلا می دانی تنفر چیست ؟
چه حسی دارد ؟
چه دردی دارد ؟
هان ؟
می دانی ؟
می دانی برای کسی که همه را از جان دوست می دارد ، تنفر چقدر دردناک است ... ؟!
می دانی !
یقین دارم  که می دانی !
ولیکن تو  !
مــــــــــــرا برای نخستین بـــــار تا مرز تنفر رساندی ....
جای خوبی نیست ... امیدوارم هرگز به مرز تنفر نرسانندَت ...
گرچه تو مرا رساندی ...
دیگر خسته ام ...
از خودم ...
از تو !
از روزهــــا ... از لحظه ها ....
دیگر یارای مقاوت نیست ...
همه ی دغدغه هایم با گستاخی ِ تمـــــام برایم دهان کجی می کنند ...
می دانی ؟! 
گـــاهی یک تلنگر نیاز داری ....
تلنگری برای شکستن ِ بغض ِ چند ماه ِ ات !
بغضی که به سان ِ سیب ِ روی درخت پخته شده ... رسیده ! 
اما منتظر یک دست ِ مهربان است ...
منتظر است تا بلکه بیاید و نوازشش کند ... و بَرش دارد برای خودش !
دل خوش کرده است ... امیـــــــــدوار است ....
آخـــــر سیب ها هم "دل" دارند ...
اما ناگاه باد می وَزد .... 
باد سیب را محکم به زمین می کوبد ...
سیب گریه می کند ...
"دل" خون می شود ...
سیب دیگر "دل" می کَند !
.
.
.
دلم کَنده شد .... تلنگری وَزید و "دل"خونم کرد ...
تا ابد در دلم مُردی ....
دل ِ من مستحق ِ این همه رنج نبود !
دلم خوب دلی بود .... 
شــ ـــکــــ ــــســــ ـــــتــــ ــــ ـــــ
اما من تکه های سرکشش را بند زدم ....
و برای هزارمین بار خندیدم !
خندیدم تا کسی دلم را نبیند ..
رنجش را نبیند ...
زمانه ی غریبی است ...
دل را به جرم "بودن" می شکنند ! 

+ تاريخ دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩۱ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

کـــاش قدری بار ِ این کوله بار سبک تر بود !
کـــاش قدری بار ِ این دل سبک تر بود !
کاش دغدغه هــــایم  سبک تر بود ...
 کاش می شد لااقل برای یک روز همه چــــیــــز را زیر پا می گذاشتم و سرخوشانه به رخداد هــــا ، پیشامـــدها می نگریستم !
خالی از هر گونه ترس .... منطق ؛ استدلال !
تنها با دلی "خوش" می نگریستم !
کاش در این صبح ِ فرح بخش ِ پاییزی کوله بار ِ دلم قدری سبک تر می شد ...
کاش خالی می شدم !
از هر چه رعب و وحشت ... !
کاش قدری بار این دل سبک تر می شد .... !
کاش ... 

+ تاريخ دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩۱ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

تو ! به آن خوبی که ابراز می داشتی نبودی ....
تو ! بسیار تفاوت داشتی !
تو سراسر تفاوت بودی ...
تو سراسر ریا بودی ...سراسر سوءتفاهم !
سراسر اشتباه ...
تو "او" نبودی !
من "او" را دوست داشتم !
فراتر از آن چیزی که فکرش را کُنی ...

+ تاريخ یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

برای "بــَـــند" زدن ِ دلم ، رهـــــسپـــارت شدم !
پــــــــــــــاورچین ، پــــــــــــــاورچین . . .
بـــا حـــــــــــــــــــــــــوصله ، که مبادا دلم هـُــرّی بریزد !
مبــــادا تکه های دلم این سو و آن سو یکه تازی کنند . . .
و دستانشان ، دستان ِ مهربانانم را زخمی کنند . . .
آمـــــــــــــدم !
آمدم تا یاری اَم رسانــی ،
تا دلم را با حوصله ، با مهـــــــــــربانـــی ، با دقتـــ ، با ناز و غمزه "بَــند" بزنی !
آمدم تا جورچین ِ دلـــم را جور گردانــــی . . .
با شرم و آز . . . با نا خالصی آمده ام !
باز هم تو !
مـــــــــــــــــرا با اشتیاق ، میهمان ِ نگـــاهت کردی !
سپـــــاس برای بودنت !
نزدیکت باشم !
 
 
+ تاريخ جمعه ۱٢ آبان ۱۳٩۱ساعت ٥:٠۳ ‎ق.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

 

بـــــــــــــــاران !
بــــاران مـــی بارد . . .
یاد ِ تو دوباره زنده شُــــد !
یاد ِ حرفـــــ هــــــای تــــو . . .
یـــاد ِ مهــــربانی هــــــــــــای تو . . .
یــــــــــــــاد ِ تو !
یاد ِ سرکـِشَـــت که دائما در خیالم جولان می دهــد !
یادم است . . .
گفتی بــــاران ، گریستن ِ آسمــــان نیست . . .
آسمـــان بغض نمی کند !
نمی گرید . . .
بـــاران بــَدی ها را می شوید . . .
مــــی بَــــــــــــرد !!
و فقط خوبی را بر جای می گذارد . . .
گفتی : بـــاران زیباستــــــــ

آه که تو چــقــدر بی انصافی !
تو چنـــان با خوبــــی آمیخته ای که هر بــــــار ، یــــادت را باران زنده می کند . . .
+ تاريخ چهارشنبه ۳ آبان ۱۳٩۱ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

من . . . 
برگ ریزان ِ پاییزی . . .
رقص ِ پُر کرشــــــــــــــــــمه ی آب ِ زلال . . .
 میزی چهار نفره !!!!
من و دغدغه هایم ؛ تنها تر از همیشه . . .
پاییز ، به برگی میهمانمــــان کرده است !
بزممان پُر از عطر پــــاییزیست . . .

91/7/30 

+ تاريخ سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()

عطـــرم را باید عوض کنم !
مرا یاد ِ روز های با تو بودن می اندازد ....
و هر آن چیزی که تو را به یاد ِ سرکش ِ من می آورد ؛
باید عوض کنم ! 

+ تاريخ پنجشنبه ٦ مهر ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ نويسنده سهیلا ساوری نظرات ()